سلام خوبین؟ خوبم!
دوشنبه شب که رفتم خونه بسته کت و پشت کیفم قایم کردم که دارم میرم بالا اتاقم بابایی نبینه.. چون مامانی هم نبود! و اگه هم به بابا موضوع رو میگفتم 100% خیلی ناراحت میشد! مامان که اومد بهش گفتم بیاد تو اتاقم و بهش گفتم که به بابا کل ماجرا رو میگیم به جز مجانی بودنشو! حالا ببنیم خوشش میاد یا نه!! مطمئن بودم که بابام خوشش نمیاد...رفتم پیش بابا همه چی رو گفتم بابایی اول گفت خوشش نمیاد اما اینقد اصرار کردم که حداقل بپوشه ببینه چطوریه ! پوشید کلی ازش ایراد گرفت! بعدم که آیدین اومد دادم اون بپوشه که اونم خوشش نیومد و اندازشم نبود.. چون سایزش XXL بود. بابایی هم گفت فردا برو بده بهش.. منم گفتم باشه..
سه شنبه یادم رفت کت بیارم شرکت.. صبح هم آقای مدیر اومد منو خانوم حسابدار ازش پرسیدیم که چرا اون دختره نیومده؟ گفت که دختره دیروز غروب زنگ زده و گریه کرده و از این حرف.. امروز میاد که پولمونو بیاره...آقای مدیر که رفت بیرون دختره اومد.. بهمون پولو داد گفت شناسناممو بدین... ما هم گفتیم شناسنامت دست ما نیست صبر کن زنگ بزنیم آقای مدیر بیاد...تا آقای مدیر بیاد بهش گفتیم مگه نگفتی به پول نیاز داری؟گفت چرا. اما دوستم به مادرم زنگ زدو گفت که من دارم کار میکنم . مامانمم بهم زنگ زد گفت چرا دنبال کار میگردی من قضیشو گفتم اونا هم برام پول فرستادن نیازم بر طرف شد....
خانوم حسابدار حرف قشنگی زد اگه شناسنامشو گرو نمیگرفتیم امکان نداشت این برگرده و پولو پس بده!!
اون روز هم من تا ساعت 4 میخواستم یکسره بمونم.. از ساعت 12 من و خانوم حسابدار نشستیم فیلم دیدیم. موقع فیلم دیدن من اینقد دلم غدا میخواد که نگو... اون روز هم من هوس ساندویچ کردم با سیب زمینی فراوون. به خانوم حسابدار گفتیم زنگ میزنیم به خانه کوچک برامون بیارن.. اونم موافقت کرد... اما چون میدونستیم ساعت 1 به بعد آقای مدیر میاد صبر کردیم که بیاد و بره بعد ما سفارش بدیم... که آقای مدیر اومد خودش بهمون گفت ناهار چی میخورین... ما هم گفتیم هیچی.. کلی اصرار کرد گفتیم میخواستیم ساندویچ سفارش بدیم گفت نه اصلا زنگ بزن حوریا براتون غذا بیار. از اون اصرار از ما هم انکار. دید ما زیر بار نمیریم بهمون گفت زودتر زنگ بزنین تا مطمئن بشم و بعد برم. مجبور شدیم زنگ بزنیم... آقای مدیر رفت.... و به حساب شرکت ناهار خوردیم!! اما دلم ساندویچ میخواست!!
برای مامان هم زنگ زدم که من ناهار میخورم بهش گفتم چه خبر؟ میگه برق نداریم کنتورمون آتیش گرفت!! منم میگم آتیش گرفت چطوری خاموشش کردین؟ میگه نه آتیش که نگرفت ازش دود بلند شد!
ساعت 4 هم سوار آسانسور شدیم که بریم. یه متر مونده به اینکه آساسنسور به طبقه همکف برسه توش گیر کردیم... منو خانم حسابدار مردیم از خنده.. اینقد از چشام اشک میومد که نگو... خانم حسابدار گفت الان اینجا خفه میشیم منم گفتم زنگ میزنم 125.. میگه کجاست؟ میگم فکر کنم آتش نشانی باشه! هیچ دکمه ای کار نمیکرد تا اینکه دیدیم آسانسور داره میره بالا و طبقه سه توقف کرد! در باز شد یه زن و مرد بودن... ما همچنان در حال خنده بودیم اصلا حرف نمیزدیم... مرده که ما رو دید فکر کرد ما داریم با آسانسور بازی میکنیم.. بهمون گفت رفتین پایین دیگه نیاین بالا باشه؟
اومدم خونه یه راست رفت حموم بعد نشستم خوابید تا 6:15 که زنگ زدنو منو بیدار کردن... دیگه آماده شدیم رفتیم بازار ساعت 8 بود.... من الان چند هفتس که میخوام کیف بخرم اما هنوز قسمت نشده... من کیف میخوام!
چهار شنبه صبح هم رفتم کتاب پیمان دانیل استیل و گرفتم که بخونم.. یه مدت کتابهای دانیل استیل میخوندم.. اون موقع راهنمایی بودم.. گیر داده بودم به دانیل استیل و آگاتا کریستی . دقیقا دو قطب مخالف... بگذریم به یاد اون روزا هوس خوندن این کتاب به سرم زد تنها کتابی هم که از دانیل استیل داشتم همین بود اما اولین کتابی که ازش خوندم کتاب سالهای تلخ و شیرین زندگی بود که اینقد گریه دار بود.. یادم میاد شخصیت زنش که مرده بود کتابو بستم نیم ساعت نشستم فقط گریه کردم.. خلاصه رفتم رو تخت آیدین دراز کشیدم و نشستم به خوندن. بعضی جاهاشم یه خورده اشکام در میومد که مامان منو برای ناهار صدا زد... یهویی به خودم اومدم دیدم سمت چپ بالش آیدین نمناک شده!! سه سوته برعکسش کردم که اگه آیدین خواست بخوابه نفهمه!! اما گفتم اگه دستشو بزاره زیر بالش متوجه میشه. برای همین بالشو گرفتم توی کمد قایمش کردم... بعد ناهار که آیدین میخواست بخوابه کلی دنبالش گشت! که پیداشم نکرد!
غروبشم عمو،زنعمو و بچه هاش اومدن خونمون. من یه خبری رو یادم رفت بدم شاید همتون بدونین اما خوب من میگم.. میدونین بیژن مرتضوی ایرانه؟ در حال حاضر هم تو فریدون کنار زندگی میکنه!! یه ماهی میشه اومده... شایدم بیشتر... هی میخواستم بگم یادم میرفت.. این خبر اصلانم شایعه نیست چون از یه منبع کاملا آگاه یعنی عموم که دوست صمیمیه بیژن مرتضویه به دستم رسیده!
پنجشنبه صبح هم که داشتم میومدم دیدم ریز ریز بارون میزنه برای همین هوا خیلی گرم و شرجی تر شده بود. قرار بود با بچه ها برم دریا که دریا بسته بود! اومدم شرکت آقای مدیر هم بود.. کت هم همرام آووردم اما آقای مدیر تو اتاقش بود و رفت... برای همین بهش ندادم... خانوم حسابدار هم نیومد.. اما یکی از ویزیتورا اومد یه ساعتی موندو رفت... تنهایی حوصلم سر رفت... تا ساعت 12 هیچکی سراغ شرکتمون نگرفت اما همینکه من آماده شدم برم یه مشتری اومد کلی وقتمو گرفت بعد اون یکی از گرگان زنگ زد تا محصولات براش آماده کنم شد ساعت 12:45!!!!
غروبشم چون مامان بزرگم خونمون بود نتونستیم جایی بریم!
جمعه صبح هم پشت کامی نشستم و فقط بازی کردم .... غروبشم توی ماشین نشستیم و خیابون های بابلو دور زدیم که مامان به یاد ---- افتاد و هوس کرد بره سر قبرشون! ما هم رفتیم داخل اون کوچه ای که آرامگاه بود اما پیداش نمیکردیم. بابا میگفت من دقیقا یادمه که بالای این سر بالایی توی این کوچه بود. گرفتن روش این خونه ها رو ساختن حالا ما هر چی به بابا میگیم که ... هر جمعه ---- میرن سر قبر بچشون مگه بابا قانع میشه؟ حالا فکر کنین ما اون کوچه رو 20 باری بالا و پایین کردین. مامان میگفت از یکی بپرس بابا میگفت نوچ من میگم روش خونه ساختن! تا اینکه از اون کوچه یه پیرمرد داشت رد میشد مامان گفت اینکه دیگه پیره اشکال نداره ازش بپرسیم! بابایی ازش پرسید آرمگاه بها یی ها کجاست؟ اول مرده چپکی ما رو نگاه کرد بعد بابا گفت همونجایی که بچه های م ن اف ق و م ج اه د توش دفن هستن! مرده گفت همین اولین کوچس.. رفتیم دیدیم اا این کوچه باریکس. یه کوچه ای گذاشتن که فقط یه نفر میشه بره مامان به بابا گفت پارک کن بریم که بابایی گفت نوچ از همین جا براشون فاتحه بده!
شبشم که آیدین عروسی دعوت بود... از حموم که اومد یه راست اومد رو تختم دراز کشید. اول گفت فلان آهنگو بزار بعد بهم گفت برو از یخچال یه چیزی بیار منم گفتم نوچ خودت برو بیار بعد گفت من شکمم داره پیچ میخوره حالم خیلی بده منم دلم براش سوخید رفتم آووردم بعد فهمیدم آقا داره منو سیاه میکنه. کلی ارد دیگه هم داد خستم کرد بهش گفتم پاشو برو دیگه.. میگفت زوده...
امروز صبح هم که بازم حقوقمون خبری نبود. صبح در سطل آشغالمون باز کردیم دیدیم یه بو فجیعی از توش میاد سبز شدیم... آخه تو سطل آشغالمون فقط کاغذ بود... یهویی من به ذهنم رسید سه شنبه که ناهار خوردیم برامون پیاز گذاشته بودن منم گرفتم دور کاغذ پیچیدمش انداختم تو سطل آشغال بوی اون بود. کاغذو خانوم حسابدار در آوورد منم انداختمش. بعدم رفتم خوشبو کننده آووردم تو سطل آشغال زدم که خوشبو شه اما توفیقی نداشت!
امروزم که خانوم حسابدار با آقای مدیر میرن برای ویزیت.. برای همین خوشبختانه تنهام...
در مورد آقای مدیر هم که شما میگین تختش کمه . یا سرش به جایی اصابت کرده یا نه. باید خدمتتون عرض کنم که خانم سوپروایزر به نقل از یه همکاری که قبلا اینجا بودن گفتن که آقای مدیر چند وقتی رو تو بخش اعصاب و روان بستری شده... اوندفه هم آقای مدیر گفت سال 61 تصادف کرده و چند روزی تو کما بوده..
قالب هم عوض کردم.. گفتم زرد بزارم که مده!!
شاد باشین
خیلی دوستون دارم
بابای
پاینده باد ایران آریایی ![]()

