سلام چطورین؟
دوشنبه ، سه شنبه، چهارشنبه یادم نمیاد چه اتفاقی افتاد فقط صبحش برای ویزیت رفته بودم... دیگه ویزیتور هم شدم!غروب یکی از این روزها هم یکی از مشتری ها اومده بود یه پسره 25-26 سالس... پوستر میخواست
پنجشنبه صبح یادم نمیاد تو شرکت چه اتفاقی افتاد! اما بعد تعطیلی شرکت منو خانم حسابدار رفتیم سنجش و دانش ، ممکنه خانم حسابدار تو کلاسهای اونجا برای ارشد ثبت نام کنه! بعد اون خدا حافظی که کردیم من رفتم مو چین بخرم! میدونین من از کی تا حالا به فکر خریدشم؟ خریدم همونجا سوار تاکسی شدم اومدم خونه.. تمام لباسم خیس بود رفتم حموم.... اومدم دیدم بهشید میگه بیتا فکر کنم این موچینی که خریدی برای چپ دستاس! من گفتم نه چون تا حالا با انبری کار کردی با این عادت نداری! خودم رفتم امتحان کنم دیدم بله ... مال چپ دسته!
باز دوباره رفتم حموم که یه وسیله بردارم چون خیس بود پام سر خورد و 160 درجه باز شد! فکر کنین !! خیلی وحشتناک بودش!
غروبش قرار بود برم خونه یکی از دوستام اما صبح کنسلش کرده بود! ساعت 5 که از خواب بیدار شدم دیدم از دوستم کلی اس ام اس و 12 تا میس کال دارم که برم خونشون! منم گفتم نه ولش کی حوصله داره و این حرفا از همه مهمتر تولد وبم بود کلی کار داشتم و .... دوستم موفق شد! حالا میگه 5دقیقه دیگه اینجا باش! فکرشو کنین آدم تازه از خواب بیدار شه قبلشم حموم باشه ... فقط اوضاع موهایی که قبلش من خشکشون نکرده بودمو تصور کنین خودتون به عمق فاجعه پی میبرین! موهامو که کاری نکردم چون اهل سشوار و ... نیستم. موهامو بستم یه خورده آرایش کردم رفتم... گفته بود تنهاس و میخواد دردو دل کنه! نمیدونم چرا هر وقت هر کی مشکلی پیدا میکنه به یاد من میوفته! من که رفتم باباش بود اما میخواست بره بیرون.... بعدم مامانش اومد اما چند دقیقه بیشتر نبود و رفت... تا ساعت 8اونجا بودم... رسیدم خونه مستقیم دوباره رفتم حموم.... نمیدونین چه جهنمی شده اینجا... گرم بودن تو سرش بخوره اما اینقد شرجیه که حد نداره....
جمعه صبح که روز نظافت اتاقمه! غروبشم که گفتیم کجا بریم کجا نریم... رفتیم دور زدیم.. اول رفتیم اون زمینی که بابا خریده بود و دیدیم! قراره تفکیک شه که صاحب زمین هنوز این کارو نکرده!
شنبه صبح آقای مدیر که اومد اول منو احضار کرد که چرا پنکه اتاقش روشنه! منم بهش گفتم اولا پنجشنبه آخرین نفری که رفت شما بودین دوما کلید اتاق شما رو من ندارم سوما من برقچی اینجا نیستم! بعد خانوم حسابدار رو احضار کرد که یه بحث جدی بینشون شد طوری که خانوم حسابدار تا آخر وقت اخمو بود! بعد هم یه خرده سفارش داشتیم که باید انجام میدادم و میفرستادمشون! بعدم که خانوم سوپر وایزرمون اومد یه خورده با آقای مدیر دعوا افتاد! سر حقوق!!
غروب هم که خانوم حسابدار و آقای مدیر برای ویزیت رفتن ساری من یه تنفسی کردم! اما غروبا خیلی حوصلم سر میره!
یکشنبه هم باید برای چند جا زنگ میزدم... آقای مدیر که اومد میاد میگه رفته بودم شیرنی سرا براتون بستنی بخرم اومدم دیدم چرخهای ماشینم کم باده! گفتم کار، کار یکی از این صاحبای ماشین که بغل ماشینم پارک کردن ، برای همین منم نشستم چند تا از ماشینا رو باد لاستیکشونو کم کردم!
غروبشم که خانم سوپر وایزر اومد یه خورده پشت سر آقای مدیر حرفیدیم. آقای مدیر که اومد باز دوباره با خانوم سوپر وایزر حرفشون شد سر حقوق!! البته خانوم سوپر وایزر اصلا مشکل مالی نداره تا اونجایی که من میدونم وضعشون خیلی خوبه اما این آقای مدیر چون سیاست نداره اینو پررو بار آوورده!
امروز صبح هم یه دختره قیافه غلط انداز اومد برای کار... به آقای مدیر گفته که من نیاز شدید مالی دارم آقای مدیر هم دلش سوخیده درجا بهش 50 تومن میده. این دختره تهرانی دانشجوی اینجاس. آقای مدیر بهش میگه رضایت پدرتو کتبی باید بیاری و تو اولین فرصت خود باباتم باید بیاد! دختره میگه نه خانوادم نباید بدونن! من که احساس خوبی نسبت بهش ندارم.. آقای مدیر هم خیلی چیز تشریف داره که بدون هیچ قرار دادی 50 تومن میده به این دختره!! این ماه از بس چک داشت هنوز حقوق ما رو نداده!
نزدیکای ظهر هم در زدن درو که باز کردم با یه مرده نسبتا غول مواجه شدم! این آقاهه مال جنوب بود و ازین دستفروشا بود. به آقای مدیر گیر داد که دو کت ازش بخره 500 تومن. کتش چرمیه و به گفته خودش ایتالیایی. یه زبونی داشت که نگو! هر چی میگه نمیخوام برو حرف خودشو زد.. قیمتو کرد 400 بعد 300 بعد 200 بعد 150 بعد 140 آخرش گیر داد که 100 تومن بخر!
آقای مدیر تازه صبحش به من 100 تومن داده بود تا حقوقمو کامل بده.. که اومد بهم گفت 100 تومنو بده بهش دادم داد به مرده و اون دو تا کت چرمی رو خرید.. بعد اومد تو اتاقمون یکیشو داد به من یکیشم به خانم حسابدار. ما هی میگیم نمیخوایم میگه نه دختر کاریتون نباشه این هدیه من به شما!! به زور به ما انداخت. من که ظهر داشتم میرفتم گذاشتم رو صندلی که آقای مدیر دید گرفت که بده به من گفتم باشه غروب یه نایلکس میارم میزارم میبرم...
ظهر که خونه رفتم برای مامان اینا تعریف کردم کلی خندیدن و گفتن حالا این یه کاری میکنه شماها چقدر کنفش میکنین... گفتم خوب نمیفهمه!!
غروبم که اومدم آقای مدیر برام زنگید که دیر میام یه موقع نری به خانم سوپر وایزر بگی که من بهتون کت دادم!! حالا من ظهرش گفته بودم من نمیخوام بده به همین خانوم... گفتم نه نمیگم.. کلی سفارش کرد که بهش نگم... ساعت 4 هم قرار بود این دختره بیاد همین قیافه غلط اندازه! که نیومد.... ویزیتور چالوس اومد و خانم سوپر وایزر هم که بود کلی پشت آقای مدیر صحبت کردیم و خندیدیم...
بعدشم که دوستم اومد بهم سر بزنه.... الانم هست... فعلا همینا... ممنونم که به جشن تولد دو سالگی وبم اومدین...
شاد باشین
بابای
دوستون دارم
پاینده باد ایران آریایی ![]()

