تبليغاتX
دوستانه - نمیدونم چی کار دارم میکنم! :: تولد یه خاطره
 

سلام خوبین؟

 

گفتم یکشنبه ما سقوط وسایل داشتیم ... صبحش یه پسری از شرکت نرم افزاری که باهاش کار میکنیم اومد که برامون یه مشکلی رو درست کنه! آقای مدیر هم که اومد دید قفسه ها سقوط کرده برای یکی زنگ زد و گفت که بیاد وسایل و درست کنه. از اونجایی که همون موقع آقای مدیر و خانم حسابدار میخواستن برن چالوس نزاشتم که این مرده بیاد به آقای مدیر گفتم یعنی چی من تنهام اجازه نمیدم. بعدم خودم به اون آقاهه زنگ زدم که فردا بیاد..

دوشنبه صبحش که آقای مدیر اومد بهم گفت چرا نزاشتی اون مرده بیاد منم گفتم چون تنها بودم! بعد گفت شما با آقای ؟ (همون پسره) تنها نبودی؟ گفتم اون فرق میکرد اول اینکه موقعی که اومد من تنها نبودم دوما اون آقا میخواست انبار باشه من نمیتونم بهش اعتماد کنم انبار و بدم دستش خودم باشم تو اتاقم... بعد آقای مدیر غر غر کرد و چون بانک کار داشت رفت... منو خانوم حسابدار هم از طرز غرغر کردنش کلی خندیدیم! البته نفهمیدیم چی گفت!

حالا از هر چی بگذریم من به پسرای این دور زمونه خیلی میتونم اعتماد کنم تا این مردهای نسل گذشته!

 

دوشنبه ظهر که داشتم میرفتم خونه سوار تاکسی که شدم دیدم کیف موبایلم خالیه. همه جا رو پشت و رو کردم دیدم اثری از موبایلم نیست! خیلی نگران شدم. رفتم خونه زنگ زدم شرکت اول مدیر گوشی گرفت گفتم بده به خانوم حسابدار به خانوم حسابدار گفتم گوشیم اونجاس؟ گفت آره خاموشش کنم گفتم نه بزار روشن باشه...

 

         

 

غروب که رفتم شرکت آقای مدیر عادت داره هی زنگ بزنه با اینکه کاری نداره... مثلا میخواد منو چک کنه که هستم یا نه! زنگ که زده بود گفت خانوم؟ گوشیت روشن بود گفتم آره بعد میگه دیدی حدسم درست بود صدامو ضبط کردی؟ گفتم از روشن بودن منظورم این بود که گوشیم روشن بود یعنی زنگ میخورد نه اینکه.... بعد یه جایی بود که گفت کار دارم گوشی رو قطع... اینقد حرصم گرفته بود به خاطر حرفش.

آقای مدیر که اومد من تو انبار بودم میاد پیشم میگه ببخشید نه که دخترای قبلی اینکارو میکردن و ... حرفشو بردیم فهمیدم منظورش چیه اما به روی خودم نیووردم گفتم چه کاری؟ گفت همین موبایل ... گفتم آقای ؟ من اگه میخواستم کاری بکنم هیچوقت زنگ نمیزدم که بگم گوشی اونجا هست یا نه در ضمن گوشیمو یه جا قایم میکردم. و اینکه مثلا شما چه حرف محرمانه ای دارین که میترسین من مطلع بشم؟ مگه اینجا سازمان جاسوسیه؟ خیلی شکاکین بهتره خودتونو یه خورده اصلاح کنین نه اینجا سازمان جاسوسیه نه من آدم جاسوس و فوضولیم حرفای دیگران بهم ربطی نداره فقط کارم برام مهمه... بعد گفت نه دختر ببین قبلنا ازین کارا میکردن. خوشبختانه موبایلش زنگ خورد رفت. مثلا اوندفه دوستم اومده بود رفت این تو اتاقش بود ندید کیه بهم میگه دوستت دختر بود یا پسر اومده بود؟ بعد که دید من ناراحت شدم میگه نه دختر ببین من در قبال تو مسئولیت دارم بابات تو رو دست من سپرد!

 

دوستم زنگ زد بهم گفت چهارشنبه دانشگاه مازندران کارت میدن!اینو هم یادم رفت بگم صبح دیدم یکی داره در شرکتو از جا میکنه! یکی از مشتری ها بود.. بعد میاد میگه چرا درو قفل میکنین؟

یه سوتی هم یادم رفت بگم الان که یادم اومد میگم. ببین چقدر من ضایعم! اینجا یه سرایدار هست چشاش بد چپه! اوایل که میخواستم باهاش حرف بزنم خیلی عصبی میشدم چون نمیدونستم با کدوم چشش منو نگاه میکنه! اولین روزی که خانوم حسابدار اومده بود اینم اومده بود منم به خاطر اینکه چیزی گفته باشم با لبخند گفتم من با این حرف میزنم عصبی میشم چون نمیدونم با کدوم چششه و... دیدم خانوم حسابدار منو چپ چپ نگاه کرد منم گفتم نه که مسخرش کنم اما واقعا سختمه. ظهر که شد بابای خانوم حسابدار اومد که ببینه محیط اینجا چطوره تا موافقت کنه دخترش بمونه! باباشو که دیدم میخکوب شدم! باباش خیلی چشاش چپ تر از اون آقاهه بود! خیلی اون روز ضایع شدم!

 

                         

 

سه شنبه صبح هم آقای مدیر که اومد به خانوم حسابدار گفت کار داره رفت تو اتاقش درو بست. خانوم حسابدار که اومد دیدم طبق مهمول داره به آقای مدیر فحش میده بهش گفتم باز چی شده؟ میگه که بهم میگه نکنه خانوم؟ دیروز گوشیشو جا گذاشت داشت حرفامونو ضبط میکرد؟ که خانوم حسابدار هم بهش میگه مگه ما چی میگفتیم که اینقده میترسین؟ بعد خانوم حسابدار کلی بهش حرف میزنه باز آخرش میگه ببین دختر این رشتش کامپیوتره نکنه یه برنامه توش باشه صدای ما رو ضبط کنه؟ خانوم حسابدار میگه بر فرض هم باشه مگه حرفای ما در چه موردیه؟

 

سه شنبه صبح انبار گردانی کردیم... بعد از ظهر هم بازم انبار گردانی بود خیلی خسته شدم چون تنها بودم. البته صبح به خانوم حسابدار گفتم بیاد کمک اما گرفت همه این ضربه گیرا رو سرش ریخت و باهاشون بازی میکرد . نه که سبک هم هست همه جا پخش میشه! میگه شبیه پفک دوست دارم اجازه میدی یه خوردشو با خودم ببرم! غروبشم که خانوم سوپر وایزر اومد بهم گفت کمکت کنم؟ منم گفتم نه چون دارم میشمارمشون قاطی میشه ممنونم. اونم هر 5دقیقه میومد با اینا بازی میکرد از وسط نصفشون میکرد میرفت.. ... آقای مدیر برامون آینه هم خرید! اون آقاهه هم اومد قفسمونو درست کرد.

موقع نصب آینه هم منو صدا میکنه میگه بیا خودتو ببین توش ببین کامل میوفتی چون قدت از همه بلندتره! خداییش این کم داره!

 

            

 

چهارشنبه هم که امروز باشه صبح رفتم بارها رو گذاشتم تو قفسه! ساعت 11 هم همراه دوستم رفتیم بابلسر کارت بگیرم.. من خودم حوصله هم نداشتم این دوستمم با دوسش یه سره داشتن حرف میزدن. داشتم فکر میکرد چه بی خود وقتمو حدر دادمو درس نخوندم. مثلا هدفم این بود بابل قبول شم اما... چقدر تنبل شدم.. با اینکه آزاد دوست نمیدارم اما مجبورم برم آزاد... حیف این مغز که قراره تو دانشگاه آزاد ازش بهره برداری شه!

البته خوب من کار میکنم. زندگی سخته. کار و غذا و بشور و بساب و بیار و ببر همه با منه. مگه من چند سالمه که اینقد مشکلات رو دوششمه و سنگینی میکنه؟ از صبح تا شب کار میکنم به خاطر یه لقمه نون حلال! دیگه بار زندگی نذاشت درس بخونم!

داشتم کارتو میگرفتم دوست جون زنگ زد گفت بابلسره من کجام منم گفتم بابلسرم. اینقده ذوخیدم که بابلسر بود. با اون برگشتیم. تو راه برگشت دیدم حوزه امتحانیم افتاده دانشگاه مازندارن! از اون طرف برای یه دوست جون دیگه زنگیدم گفتم چیکار کنیم؟ چطوری بریم؟ که اونم گفت یه کاری میکنیم.. منم گفتم فوقثش بابایی ما رو میبره. قطع که کردم دوست جون گفت من خودم شما رو میبرم گفت نه نمیخواد ما خودمون میریم تو که امتحان نداری. همون موقع دیدم اون دوست جون زنگید گفت من میبرم. الان موندیم با کدوم دوست جون بریم!

 

الان خوشبختانه آقای مدیرو خانوم حسابدار رفتن قائمشهر... تنهام...

جدیدا افسردگی فوتویی گرفتم... جدیدا عکس میگیرم فقط دماغم تو کادره. میخوام اینو عمل کنم.. اما میترسم. چرا یه چیزی در نمیاد بمالم رو دماغم بره پایین؟ دیگه داره عصبیم میکنه!

 

خیلی زیاد شد....

 

پ ن : نمیدونم انتخابم درسته یا نه. اما این کارو کردم امیدوارم پشیمون نشم!

 

دوستون دارم

شاد باشین

بابای

 

پاینده باد ایران آریایی

 

 

 



بیتا | چهارشنبه 1387/04/19 | لينك | 18:59 |