سلام چطورین؟
پنجشنبه صبح آقای مدیر بخاطر کمردرد نیومد و منو خانم حسابدار یه جشن درست و حسابی گرفتیم!
غروبشم عمه جان از کرج اومدن برای همین رفتیم خونه مادرجون !
جمعه هم برای ناهار رفتیم شیرگاه! البته با خانواده بابا! شبشم برای شام رفتیم لب دریا بازم با خانواده بابا!

شنبه صبح و غروب هم آقای مدیر نیومد! از خوشحالی نزدیک بود بال در بیاریم! البته شنبه غروب زنگ زد گفت یه سر میام هی من بهش گفتم باش خونه استراحت کن به گوشش نرفت اومد 5دقیقه بیشتر نبود رفت!
جمعه شبش ساعت 11 هم داماد گرانقدر تشریف آووردن. من سفارش پاستیل نوشابه ای دادم اون برام پاستیل آوورد اما نوشابه ای نیست! من الان 2سال میگم پاستیل نوشابه ای فقط اولین بار برام نوشابه ای آوورد... منم هر دفه مجبورم جان فشانی کنم و اینا رو که نوشابه ای نیستن بخورم!
یکشنبه صبح هم که آقای مدیر اومد میگه گزارش کار بدین!! منو خانوم حسابدار گفتیم شما هر 5دقیقه تماس میگرفتین دیگه گزارش کار برای چی؟
غروبشم که خانم سوپروایزر تشریف آووردن یه خورده دست به سرش کردیم! هر چقدر ما میخوایم بهش بفهمونیم که خانوم جان شما میدر ویزیتورا هستین نه ما گویا حالیش نمیشه!دیگه اتفاق خاصی نیوفتاد.
شب که رفتم خونه بابایی بهم یه پیشنهاد کار داد. مسئول کامپیوتر یه جا! حالا دو دلم. اونجا دولتیه! اما قسمتی که من میرم باید 12ساعت اونجا باشم! صبحها 7:30 تا 2 بعد از ظهرا هم 3:30 تا 8 شب! حالا نمیدونم! از یه طرفی با اخلاق آقای مدیر هم نمیسازم!

دوشنبه صبح آقای مدیر پشت سرم یه چیزی گفت که خیلی جوش آووردم! برای همین در جا زنگیدم به بابا که بره برام تحقیق کنه که حقوقش چقدره! خانوم حسابدار و یکی از ویزیتورا که ساروی هم هست بهم میگن بمون اگه برم خیلی بدم! میگن بمون این سوپر وایزرو به کمک همدیگه بندازیمش بیرون! البته ما نمیخوایم کسی رو از نون خوردن بندازیم اما بعضی اوقات آدم مجبور میشه! گفتن تو بروی مدیر نیار اما ما خودمون جوابشو میدیم!
غروبشم که خانوم سوپر وایزر تشریف اوورن! من در حال درس خوندن بودم که دیدم یه چیزی صدا داد! جا کولریمون افتاد! الان ما یه هفته کولر خریدیم اما هنوز نصبش کردیم! به خاطر اینکه جا کولریمون کوچیکه!
امروزم .....وووووووووی انگاری پاییزه! یه بارونی میاد! صبح کلی به خودم ضد آفتاب زدم اومدم دیدم هوا ابریه! گفتم اشکالی نداره هوا که ابریه ، ابرا مثل فیلتر عمل میکنن اشعه ماورای بنفش بیشتره! اما ساعت 9 به بعد بارون اومد.... تا ساعت 5.... الانم نیمه ابریه و اشعه آفتاب و میشه از پشت ابرها دید!

صبح هم آقای مدیر فقط یه سر کوچولو زد و رفت! ما هم خیلی خوشحال شدیم! صبحتا ساعت 11 درس خوندیم بعد اونم مرغ بازی کردیم! تا مرحله آخرش رفتم اما این خانوم حسابدار اینقد از خودش هیجان در کرد و جیغ کشید که باختم! همش تقصیر خانوم حسابداره!
غروب هم اومدم خانوم حسابدار یه فاکتور داد اندازه قدم! برای قائمشهر و ساری و گرگان باید محصول بفرستیم. تا الانم داشتم محصولاتو آماده میکردم. گذاشتمشون تا آقای مدیر بیاد ببره باربری.... اصلا نمیدونم میاد یا نه. اما خدا کنه نیاد!

نارسیسا جون تولدت مبارک!![]()

پ ن :اینم یه پست کوتاه اثر خاله بیتا! ![]()
شاد باشین
دوستون دارم
پاینده باد ایران آریایی ![]()

