تبليغاتX
دوستانه - بی حوصلم!! :: تولد یه خاطره
 

سلام.....

 

یکشنبه که رفتم خونه نشستم کامی بچه ها رو درست کردم بعدم سی دی نصب ویندوزو گزاشتم خوشبختانه بدون هیچ نازی نصب شد! شبشم اینقد خسته بودم ساعت 11 خوابیدم!

دوشنبه صبح هم که آقای مدیر و خانم حسابدار رفتن استان گلستان برای کارای حسابداری! برای همین شرکت تنها بودم!

ظهر که داشتم میومدم خونه خیابون نزدیک خونمون یه مغازه جدید باز شده! اومدنه دیدم یه پسره اومد ازش بیرون جلوم داشت راه میرفت. چون من دقیقا پشتش نبودم دیدم با گوشیش داره فیلمبرداری میکنه! گفتم خدایا این از کی داره فیلم میگیره؟ جلومون یه دختره راهنمایی بود. به تلفن همگانی که رسیدم پسره رفت گوشی رو گرفت تا من ازش رد شدم دیدم صدای عکس گرفتن اومد. شوک بهم وارد شد چند قدم که رفتم جلو پشت کردم دیدم پسره پشت تلفن همگانیه نیست! تازه فهمیدم که اصلا رو فیلم برداری نبود میخواست عکس بگیره! اصلا دلیل کارشو نمیدونم که چرا ازم عکس گرفته، اصلنم ناراحت نیستم چون با اون عکس هیچ کاری نمیتونه بکنه دوما فکر کنم یا عکس تار شده چون من در حال حرکت بودم یا اینکه چون بهش نزدیک بودم و نیمرخ هم بودم فقط دماغم تو کادره! اما هر چی فکر میکنم اصلا دلیلشو نمیفهمم تا حالا هم ندیدم کسی همچین حرکتی کنه!

 

 

غروبشم چون آقای مدیر نبود راحت مانتومو درآووردم رفتم انبارو مرتب کردم! به قول خودش بارو تحویل گرفتم!

سه شنبه هم که کار خاصی انجام ندادیم. به جز اینکه منو خانم حسابدار رفتیم یه شرکت که استخدامی زده بود! البته ما اصلا قصد اینکه اینجا رو ترک کنیم نداریم چون اینجا کارش سبکه و مهمتر از همه مدیرش زیاد گیر نیست و ما هم راحت از وقتای بیکاری درسمونو میخونیم! اما گفتیم بریم هم فال هم تماشا!

رفتیم اونجا 3 تا پسر بودن با یه دختر! دختر خیلی معمولی بود خیلی هم قیافش گرفته بود خیلی. از سرو وضعش مشخص بود به خاطر نیاز مالی داره کار میکنه! یه پسره اومد بهمون برگه تقاضا بده گفت کودمتونه؟ گفتیم هر دو! گفت یکیتون بره تو اتاق مدیر گفتیم نمیشه 2تایی بریم؟ چون درخواستامون یکیه! گفت نه... خانم حسابدار گیر داد من برم منم گفتم من کوچولو ترم تو برو دو ساعت کش مکش بالاخره رفت تو! حالا مگه میومد بیرون من هی براش مسیج میدادم بعد 20 دقیقه اومد بیرون منم یه خورده سوال ازش پرسیدم رفتم تو! به آقای مدیر که گفتم میشه شرایطتونو بگین؟ گفت خانوم؟ به شما نگفتن؟ گفتم نه میگه شما نیم ساعت تاخیر داشتین داشتین صحبت میکردین! گفتم 5دقیقه هم نشده ! شرایطشو گفت منم شرایطمو گفتم کلی کلاس گزاشتم بعد اومدم! گفت بررسی میکنه!ما تازه اومده بودیم یه پسره رفت داشتیم میرفتیم اون پسره اومد بهم میگه تا حالا مصاحبتون طول کشید؟ گفتم آره تازه نزدیک بود قرار داد هم ببندیم!

 

                  

 

اما اصلا اطمینانی نیست با 3تا پسر زیر یه سقف کار کرد! البته فکر نکنم قبول هم کنه چون ما خیلی حرفیدیم! هم من هم خانوم حسابدار!

باز دوباره اومدم شرکت چون میخواستم یه سره بمونم تا 4! خانم حسابدار هم که از اون طرف رفت خونه!

بعد اینکه رفتم خونه حالم خیلی بد شد. گلوم درد گرفت!و... سرما خردم!یه اس ام اس از دوستم اومد جالب بود این بود "روز دینی زن ایرانی مبارک . به امید داشتن روز ملی زن با هویت کاملا ایرانی !!!!!!!!"

آماده شدیم رفتیم خونه مادرجون!یهویی یادم اومد که به دوستم اس ام اس بدم ببینم دفترچه دانشگاه آزاد اومد یا نه! این باعث شد که 1ساعت اس ام اس بازی کنم! بعد مدتها!!!!!

 

       

 

امروز صبح هم کولرمون اومد! اما تو نمیره! آقای مدیر به سرایدار ساخامون گفت بیاد بالاشو بکنه! موقع بلند کردن کولر هم کمر آقای مدیر گرفت! بعد اون خانم حسابدار با آقای مدیر رفت بابلسر برای ویزیت!

ساعت 4 که اومدم خانم حسابدار خیلی ناراحت بود که آقای مدیر اینو برای ویزیت میبره! گفت شاید آقای مدیر غروب نیاد! چون کمرش درد میکنه!

دیگه همینا! سرم خیلی درد میکنه حالم اصلا خوب نیست امیدوارم آقای مدیر اصلا نیاد چون حوصلشو ندارم!

 

              

 

خیلی خستم! از نظر جسمی نه! به خاطر کار هم نیست! اما....... خودمم نمیدونم چمه!با اینکه همه چی فراهمه و خوبه! از کارمم راضیم و خوشحالم که از بیکاری در اومدم.... اما نمیدونم چمه احساس میکنم یه چیزی کم دارم!

 

 

شاد باشین

بابای

 

پاینده باد ایران آریایی

 



بیتا | چهارشنبه 1387/04/05 | لينك | 18:32 |