تبليغاتX
دوستانه - حقوق گرفتم!! :: تولد یه خاطره
 

 

 

سلام خوبین؟

 

چهارشنبه بعد آپ بهشید تماس گرفت که بابایی میاد دنبالم ! منم کلی خوش خوشانم شد! یه چیز دیگم یادم رفت بگم این بود که من 4شنبه اولین حقوقمو نقدا دریافت کردم! اینقد خسته بودم و کار داشتم که یادم رفت بگم!

تا بابا برسه ساعت 4و ربع شد تا منم به خونه برسم ساعت 4رو نیم بود. از مهمونا فقط دونفر اومده بودن به مامانی گفتم میرم حموم. از حموم که اومدم رفتم تو اتاق تا آماده بشم دیگه همه مهمونا اومده بودن. یه ساعت پایین بودم به مامامی گفتم میرم بالا استراحت کنم! رفتم بالا خوابیدم! از صدای انفجار خنده مهمونا از خواب بیدار شدم. دوباره اومدم پایین. مهمونا تا برن ساعت 9 شد. بابایی هم چند بار تماس گرفت که رفتن یا نه؟ منم میگفتم نوچ میگه بهشون بگو زودتر برن! بابایی که اومد از گرما کلافه شده بود! من نمیدونم بقیه مردا کجا میرن اما بابایی من همیشه خونس!

موقع شام یادم اومد که بگم حقوق گرفتم. مامان گفت بهت مزه داد؟ منم گفتم اینقد امروز سرم شلوغ بود و کار داشتم که اصلا برام چیز جالبی نبود!

 

                

 

پنجشنبه صبح هم آقای مدیر منو صدا زد تا بهش دست نوشته بدم که حقوقم و گرفتم و اینکه بهم گفت هفته بعد اون یه درصد فروش بهم میده!

توی اتاقمون که بودیم این آقای مدیر اومد دوباره شروع کرد به حرف زدن پشت یه ویزیتور. من که اصلا بهش توجه نکردم هی گفت گفت تموم که شد بهم میگه خانوم؟ یه موقع نری بهش بگیا! خیلی بهم بر خورد این چندمین بار که طول این یه ماه این حرفو میزنه ایندفه قاطی کردم گفتم اگه بهم اعتماد نداری چرا جلوم میگی؟ در ضمن من خبر چین نیستم.. گفت نه منظورم این نبود چون کوچولویی و .... گفتم آقای؟ شما چرا گیر دادین به کوچولو بودن من؟ من درک و فهمم زیاده میگه سنت از بقیه کمتره میگم عقل داشتن ربطی به سن نداره! دیگه این اعصابه منو خورد کرد هی بهم میگه کوچولو..... مردتیکه بــــــیــــــــپ بــــــیــــــــپ بــــــیــــــــپ...  

غروبشم رفتیم خونه زنعموم. ویندوز بچه ها پریده بود رفتم ویندوزشون نصب کنم کامیشون اون وسط گیر کرد! چند بار نصب میکردم باز همین بود. از یه طرف حنا هم هی اذیتم میکرد کلافه شده بودم. گفتم میبرم خونه نصب میکنم!

 

               

 

شبم که رفتم پشت کامیه خودم بشینم دیدم ویندوز خودم بالا نمیاد!نشستم برای خودم ویندوز نصب کردم.

جمعه صبح هم سر کامپیوتر بچه ها بودم ویندوزشون نصب کردم. غروب جمعه دوباره اومدم پشت کامی و سی دی درایورها و گذاشتم تا کارتهاشونم نصب کنم. همه چی آماد شد محمد بهم یه بازی هم داده بود گفت این بازی رو نصب کردم ویندوزم پرید برام نصبش کن بازیشم نصب کردم رفتم Resolution درست کنم هنگ کرد منم ریست کردم دیدم ویندوزش بالا نمیاد پرید!2 دقیقه بعد هم عمو اومد که کامی رو ببره! بهم گفت اشکالی نداره فردا غروب میاد!

دوباره نشستم سر کامش دیگه نه سی دی ویندوزو میشناسه نه اینکه درایو و فرمت میکنه! دیگه لگن کامل شد! کلی باهاش ور رفتم که درست شه دیگه همون صفحه اول که همه چی رو تست میکنه میمونه! قاطی کردم دیگه پشتش ننشستم.

این عکس هم پیدا کردم خیلی خوشم اومد...

 

البته سایز بزگش خوشکل تره.. اینم لینکش

شنبه صبح هم ویزیتورا برای گزارش کار(مسخره بازی) اومدن. یکی از ویزیتورا هم تصفیه حساب کرد. دیگه نمیاد! این ویزتور کل گلستان و ساری – بهشهر ویزیت میکرد.

بعد از ظهر زودتر اومدم شرکت که از اونطرفم زودتر برم. آقای مدیر هم اومد گفت میدونی ویزیتور رفت؟ منم مثلا نمیدونستم! گفتم ااا رفت؟ گفت آره. میگم میخوای چیکار کنی؟ میگه یکی دیگه استخدام میکنم گفتم فعلا به صلاح نیست اینجا نیرو هست از سوپروایزر استفاده کن! اونم گفت فعلا اون ویزیتور که خودش اهل ساریه اون مناطق و میده دستش و .......

مامان اینا زنگ زدن شهریار بودن بهم گفتن بیا اونجا من گفتم با این قیافه بیام شهریار؟ هرگز! قبلا یه جا کفش دیدم آدرس دادم بیان اونجا خودمم رفتم کفش خریدم. با مامان رفتیم یه جا انگشتر هم دیدیم که بعدا بابایی رو بیاریم برای روز مادر بخره!

 

 

من و بهشید هم میخواستیم یه دستبندی چیزی که طلا باشه بخریم که مامی مخالفت شدید کرد و قبول نکرد گفت من میخوام مانتو-کفش – لباس بخرم شما باهام بیاین پول اینا رو بدین طلا نمیخواد بخرین!

 

امروز صبح هم بارامون از شرکت تهران اومد. صبح یه درصد فروش هم نقدا گرفتم.

 

                                      

 

 ظهر هم رفتم خونه دل و روده کامی بچه ها ریختم بیرون یه تغییراتی روش انجام دادم الان ظاهرا درسته بعد اونم سی دی ویندوز گذاشتم اما تا نصفه میره! نمیدونم چرا!!

الان باید برم انبار ببینم بارا چطوره. البته صبح همشونو وارد کردم اما خیلی چیزا که سفارش داده بودیم نیست برم ببینم که لیست دیگه ای هست یا واقعا بعضی از بارها رو نفرستادن!!

 

روز مادر هم پیشاپیش مبارک.

 

 

پ ن : یه عزیزی برام کامنت خصوصی گذاشت همونی که گفت عکسام قشنگه اما مطالبمو نخوند! اگه یه زمانی اومدی و مطلبمو خوندی باید عرض کنم من اومدم وبتون کل آرشیو هم دیدم اما تمام کامنتهات بسته بود!

 

شاد باشین

بابای

 

 پاینده باد ایران آریایی

 

 

 



بیتا | یکشنبه 1387/04/02 | لينك | 17:15 |