تبليغاتX
دوستانه :: تولد یه خاطره
 

سلام .........

 

شنبه که اومدم خونه مامان گفت شب شام خونه عموم دعوتیم... منم گفتم چه خوب! بعدم گفت فردا ناهار خونه مادرجون (مامان بابام) دعوتیم!! .... غروب قرارشد که بریم بیرون یه چرخی بزنیم... چند تا پیرهن هم ببینم! اما نشد...  شام که خونه عمو بودیم... اتفاق خاصی اونجا نیوفتاد فقط اینکه زنعموم چند جور غذا درست کرد که همشون خوشمزه بوده بودن منم دلم میخواست از هر کدوم بخورم اما عادت ندارم که چند جور غذا رو با هم بخورم یکی رو انتخاب کردم... تا آخر شب اینقد این زنعمو به همون داد منم خوردم که دیگه داشتم میترکیدم! موقع خواب احساس سنگینی فجیعی میکردم! اصلا خوابم نمیبرد!

یکشنبه هم ناهار خونه مادر جون بودیم.... اونجا هم فقط بساط خوردن به راه بود! از اونجایی هم که گیر میدن بخور مجبوری بخوری تا بترکی! من از طرف خانواده بابام لاغرم دارم از وسط تا میشم از طرف مامان دارم روز به روز چاق میشم! بعد از ظهر من عادت به خواب دارم! میخواستم بخوابم این عمو و شوهر عمه من اینقدی حرف میزدن که من کلم داشت سوت میکشید... تا اینا ساکت شدن خانوما اومدن و دقیقا بالای سر من میزگرد تشکیل دادن و شروع به حرف زدن....

یکی دیگه از عمو ها هم ما رو شام دعوت کرد.. همه گفتن نه! اما دیگه خیلی اصرار کرد... عمو و عمه همون غروب از راه خونه مادرجون میخواستن برن... چون میگفتن جاده شلوغ میشه و شب هم که بشه دریا کنار شلوغ میشه و سخته... اما ما اومدیم خونه ... من رفتم دوش گرفتم تا آماده بشیم رسیدیم دریا کنار ساعت حدودا 8 بود... نسبت به روزای پیش اینقده خلوت بود!!

 

اونجا هم اتفاق خاصی نیافتاد به جز اینکه منو پسر عمم تخته نرد بازی کردیم.. دو دست اولو من بردم دست آخرو این برد که اونم نامردی بود... من همش عددای کوچیک میومد دستم اما اون همیشه جفت میوورد... البته شانس آووردم که من دو دست اول و بردم و اون باخت زیاد مهم نبود... اگه غیر این باشه اینقده من حرص میخورم و دوست دارم سر طرفو از تنش جدا کنم... اینا هم بماند باید اینقد بازی کنم که جمع بردای من از طرف بیشتر شه و گرنه شب خوابم نمیبره!

دوشنبه صبح هم آقای مدیر گفت زنگ زد که داره میره تهران.. اینقده خوشحال شدم!! کلا صبح تنها بودم چون خانم حسابدار رفته مسافرت!!

دوشنبه تولد دوستم بود.. همونی که قرار بود پنجشنبه ببینمش اما نشده بود... منو دعوت کرد اما چون شرکت کسی نبود نتونستم برم ... خیلی ناراحت شدم از اینکه نتونستم تو جشنش شرکت کنم!! بهم گفت هر وقت تونستی بیا اما نمیشد چون خونشون شهرک بهزاد بود و خیلی دور بود با اون سر وضع شرکت هم نمیشد رفت تازشم از شرکت هم میرتم ساعت 9 میرسیدم که دیگه جشنش تمومه! خسته هم هستم! در هر صورت تولدش مبارک!!

 

سه شنبه صبح آقای مدیر اومد... از تهران جنس رسید برای دوجا توی گرگان باید محصول میفرستادم ... موقع رفتنم از چالوس زنگ زدن محصول میخواستن تازشم اصرار داشتن همین الان بفرستم تا ساعت 4بدستشون برسه... مجبور شدم آماده کنم بعدم به آقای مدیر زنگ زدم که بیاد ببرتشون..

غروبش خانم سوپروایزر اومده بود... و نشستیم موجودیهای ویزیتو با انبار خودم چک کنم.... یه اختلاف حسابی هست که اصلا در موردش نپرسین!! مثلا برای یکی از ویزیتورا که گلستان دستشه بهش محصولات دادیم اما اون نسخه هایی که آوورده با اون چیزی که ما دادیم نمیخونه! میگه من برگشت دادم به آقای مدیر، از آقای مدیر میپرسیم رفتین گرگان ویزیتور به شما محصولات برگشت داده؟ چشاشو میبنده بعد دو ساعت فکر کردن میگه من تنها چیزی که یادم میاد اینه که به یه انجیر فروشی گفتم انجیر کیلویی چند؟ گفت 500 تومن. موبایلم زنگ خورد صحبتم تموم شد گفتم چند میگه 1000 بهش گفتم تازه گفتی 500 تومن بعد بهم گفت اگه 5کیلو میگیری بهت 800 میدم!!

منو سوپر وایزر گفتیم که آقای ---- ما داریم بهتون در مورد محصولات صحبت میکنیم! آهان صبحش بهش در مورد قراردادم صحبت کردم که تموم شده!! اون چیزی نگفت!!

 

 

بعدم اینکه برای تازه واردا... من بیتا متولد 66 از بابل مجرد هم هستم اما قصد ازدواج هم حالا حالاها ندارم!! رشتمم نرم افزار کامپیوتر ، عاشق کار و الانم 3ماه تو یه شرکت مشغول به کارم... اوکی؟ دیگه بپرسین جواب نمیدم.. چند بار این پاراگرافو بخونین تا حفظ شین.

یه چیز دیگه از شنبه تا حالا کارم این شده که از شرکت میرم خونه دنبال کمربند دامنی که جمعه خریدم میگردم.. چون به مامان تاپ و دامنو دادم بشوره برای همین کمربندشو در آووردم نمیدونم کجا گذاشتم... تمام کشو هامو کمد و زیر تخت و پشت آینه حتی تو ساک ورزشی آیدین هم گشتم اما مفقود شده... حالا من چیکار کنم؟

 

دوم یه چیز دیگه بگم پست قبلی دوتا عکس بود که یه عکس نکته انحرافی داشت که من متوجه نشده بودمو گذاشتم بعد یکی (نمیدونم کی؟) بهم گفت منم توجه کردم دیدم عکسم مشکل داره! حالا هر کی بود ازش ممنونم که بهم گفت چون خودم به عکس اصلا توجهی نکرده بودم!

 

پ ن : نزدیکه.... مبارکم باشه

 

شاد باشین

خیلی دوستون دارم

بابای

 

پاینده باد ایران آریایی

 



بیتا | سه شنبه 1387/05/29 | لينك | 20:4 |
 

سلام.... احوالات؟

 

یکشنبه.. یادم نمیاد

دوشنبه تو شرکت تا ساعت 4 موندم.... چون غروبش دندون سریه آیناز بود.... تو شرکت یادم نمیاد چی شد فقط ساعت 2 به بعد خیلی خوابم گرفته بود! آقای مدیر هم زنگید بهم میگه اونجا چند نفرین؟ منم میگم بله؟قرار بود کی باشه؟ خیلی شکاکه!اما ساعت 4:20 که رسیدم خونه یه راست رفتم حموم! یه دوش گرفتم باز نزدیک بود سر بخورم اینبار پام 60 درجه باز شد! جدیدا تو حموم خیلی سر میخورم! اونم تو رختکن موقع لباس پوشیدن! نمیدونم چرا؟! بعد که اومدم نشستم ناهارمو خوردم... اونم تا آخرش... هیچی از برنج و خورشتشو نزاشتم! نمیدونم چطوری خوردم فقط میدونم که خیلی بهم چسبید! بعدشم رفتم یه خورده دراز بکشم سرم درد میکرد اما نتونستم خوب استراحت کنم چون فقط داشتم به این فکر میکردم که چی بپوشم؟ سر همین قضیه سرم بیشتر درد گرفت... کلی کشوهامو زیرو کردم که یه لباس خوب از توش پیدا کنم که تا حالا هم نپوشیده باشم اما هیچی پیدا نشد آخرش یه بلوز پیدا کردم که خیلی تنگه . پارچشم یه نوع چسبه! بلوز گوگولیه تا حالا هم نپوشیده بودمش! اونو پوشیدم و چون مامانو بهشید خیلی وقت بود که آماده بودن منم بدون این که یه نیم نگاهی به آینه کنم مانتومو پوشیدم رفتم! اونجا که رسیدیم دیدیم زنداییمم رسیده! رفتیم آیفون بزنیم دیدیم اونیکی زنداییم هم رسید... اونا رو که دیدم پیرهن پوشیدن منم دلم خواست! پشیمون شدم از اینکه با بلوز شلوار اومدم!

رفتم تو اتاق که مانتومو در بیارم خودم تو آینه دیدم و گفتم وای........ من ناهار زیاد خورده بودم بعدم معدم حجیم شد شکمم دو متر زد جلو... بلوزمم که تنگ بود! مجبور شدم نفسمو حبس کنم که شکمه فرو بره تا برم سر جام بشینم! موقع نشستن هم دیدم ضایعس کیفمو گذاشتم جلوی شکمم!

حالا گیر دادن برقص! منم هی میگم بابا خستم دیگه گیر داده بودن! منم مجبور بودم شکمه رو بفرستم برقصم! نمیدونین به آدم چه فشاری میاد!

بعدم صحبت از پوشک عوض کردن بچه شد که زنداییم بهم گفت که 2 ساعت اول بچه .... منم پشیمون شدم به مامانم گفتم دست خودتو میبوسه... زنداییم خیلی کامل شرح داد نزدیک بود من حالم بهم بخوره!

 

سه شنبه هم وقتی آقای مدیر اومد خیلی تحویلم گرفت... اونم به خاطر این بود که غروبشم برای ویزیت میخواستم برم آمل! الان ما به یه ویزیتور نیازداریم! آگهی هم دادیم اما نمیدونم چرا هیچکی نمیاد!

غروبشم رفتم برای ویزیت.... آییییییییییی من مردم اون روز... تا دوشنبه هوا خوب بود.. ملایم و لطیف ، اما اون روز اینقد هوا گرم بود که من تو آمل داشتم میمردم! حالا فکر کنین که خیابوناشم یک طرفس و چون من خلاف جهت داشتم میرفتم ماشین هم نمیتونستم بگیر... کل آمل هم با همین پاهام پیاده گز کردم!

 

                         

تو آخرین ویزیتم یه اتفاق جالب افتاد... تا حالا نگفتم که تو چه شرکتی کار میکنم اما برای این اتفاق مجبورم که بگم...  سر کار ما با پزشکاس! خوب؟ پس برای ویزیت باید بریم پیش پزشک! توی دکترایی که تو آمل باید ویزیت میشدن و لیستش دست من بود یکی عمومی بود! این عمومی هم چون نزدیک تر بود اول رفتم اونجا.. منشیش بهم گفت 10دقیقه کار دکتر طول میکشه! میخواین برین جاهای دیگه برای ویزیت یا اینجا منتظر بمونین! از تو مطب هم صدای گریه بچه میومد! من پیش خودم گفتم چیکار داره میکنه که 10 دقیقه طول میکشه؟ موقع برگشت تابلوشو دیدم نوشته کار خ ت ن ه هم انجام میده!! تمام ویزیتامو انجام دادم و برگشتم دیدم باز منشیش میگه ایندفه 20 دقیقه طول میکشه! مجبور شدم بشینم.. یه چند لحظه بعد یه پیرزنه با یه پسر بچه 12-10 ساله اومد .. قیافه پسره خیلی خنده دار بود.. رنگش مثل گچ سفید بود... چشاش از حدقه بیرون زده بود. کوه استرس بود. دستاشم میلرزید پاشم خیلی تکون میداد... در مطب باز بود اینا هم دقیقا روبروی در نشسته بودن و پسره رو صندلی پشت به در نشست... مامان بزرگه به نوش میگه ببین این چقدر کوچیکه اصلا درد نداره! پسره یه نیم نگاهی کرد در جا روشو اونور کرد... تو دلم گفتم اینا از کدوم پشت کوهی اومدن که گذاشتن این پسره اینقد بزرگ شه بعد... الان همه چی رو میفهمه مگه میشه نترسه! از اول تا آخر حواسم پیشش بود...

 

تا اینکه همراه اونی که تو مطب بود اومد بیرون و نشست با پیرزنه صحبت کردن.. اول روستاهاشون بهم معرفی کردن و چند تا آدم اسم بردن و بالاخره هم با هم آشنا از آب در اومدن... صحبت ادامه پیدا کرد تا رسید به ازدواج.. اون زن همراهه اومد به پیرزنه گفت که دختر تا 30 سال دست نخورده سراغ نداری؟ صحبت ادامه داشت تا فهمیدم آقا داماد 65 سالس! اون پیرزنه هم گفت یه خواهر شوهر دارم 30 سالشه با دختر همسایمون 27 سالشه... باز اون زنه میپرسه سالمه؟ من دیگه میخواستم کلشونو بکنم...سالمه چیه ... اون پیرمرد 65 ساله خیلی باید بیشخصیت و بی فرهنگ باشه که بخواد با یه دختر 30 ساله ازدواج کنه و ادعا هم داشته باشه.. پیرزنه هم پرسید مرده اهل این هست که مالی به اسم دختره بکنه؟ اون زنه هم اطمینان داد... بعدم اومدن سراغ من تا شمارشونو تو یه کاغذ براشون بنویسن!

کار آقای دکتر هم تموم شد... اون پسره که دید کار تمومه و الان نوبت خودشه رفت بیرون...دکتر اومد تو مطبش منم رفتم پیشش... کارم که تموم شد دیدم پسره رو دوباره آووردن آروم داشت گریه میکرد.. دلم براش سوخت! منم دیگه کارم تو آمل ساعت 8 تموم شد....

 

چهارشنبه هم برای یه جا تو بابل بار فرستادم. دادم به سرایدار ساختمون که ببره! من دو برگه بهش دادم یه برگه فاکتور برام باید میوورد! که طرف امضا کرده باشه یعنی محصولات گرفته... غروب که سرایدار اومد دیدم برگه ندارم گفتم برگه چی شد؟ گفت سرش شلوغ بود گفت بعدا به آقای --- خودش میده... تو دلم گفتم آره جونه خودش... رفتم براش زنگیدم که چرا برگه رو نداد چون میتونه مدعی شه که محصولات بهش ندادیم! گفت داشتم تمیز میکردم نتونستم به – بگو بیاد بگیره! آقای مدیر که گفتم گفت مسیرش نمیخوره و نمیتونه بره من خودم برم بگیرم! از شرکت خودمو آماده کردم که رفتم اونجا بهش کلی حرف بزنم و کلی اخم! اما رفتم اونجا هیچی نتونستم بگم! اما کلی اخم داشتم!

 

                           

 

پنجشنبه هم صبحش که هیچی.. فقط خانم حسابدار گفت فرداش میرن مسافرت.. یعنی من الان تنهام! غروبشم خونه موندم و منتظر زنگ دوستم که با هم قرار بزاریم بیرون بریم.. این دوستم از موقعی که دانشگاه قبول شدم تا حالا ندیدمش! که بهم زنگ نزد... منم خونه موندگار شدم!

 

جمعه هم نمیخواستم صبحشو با تمیز کردن اتاقم بگذرونم.. اما موقعی که من داشتم صبحانه میخوردم بابا و مامان رفتن تخت منو بلند کردن و زیرشو تمیز کردن و کل اتاقمو با همین حرکات بهم ریخت و منم مجبور شدم تا موقع ناهار اتاقمو تمیز کنم!

غروبشم رفتیم دریا کنار..... شبشم برگشتنه چون هفته بعد عروسی دعوتیم منم لباس ندارم! رفتیم مجتمع تجاریهای روبرو تا من یه چیزی بخرم! خیلی شلوغ بود.. دوتا پیرهن با 3 تا تاپ و دامن گرفتم که بپوشم! 2تا پیرهناش که تو تنم زار میزدن از بلوز دامن اولیه دامنش XXL بود! دومین بلوز دامن پوشیدم خوشم اومد مامان و بهشید هم داشتن میگفتن خوبه که من یهویی دیدم چون در اتاق پرو بازه کل پسرا و مردا تا اون ته روشون سمته من و دارن دید میزنن! منم گفتم مامان درو ببند! منم خودم حساس!! برام اهمیت نداره اما از اینجور دید زن دزدکی خوشم نمیاد! موقع لباس پوشیدن دیدم تمام دستم جوش زده... پیشونیمم داره جوش میزنه! برای همین چند دقیقه ای که تو اتاق پرو بودم... اومدم بیرون به مامان گفتم اینو بشوره ...

 

صبح امروز از خواب بیدار شدم پشیمون شدم از اینکه این تاپ و دامنو خریدم... البته خیلی بهم میاد اما سادس و مدل خاصی نداره.. احساس میکنم نسبت به قیمتش نمی ارزه چون پارچشم زیاد جنس خاصی نداره!!شرکت اومدم به آقای مدیر گفتم مرخصی بهم بده! گفت نه خانم حسابدار نیست غروب نمیشه شرکت تعطیل بشه من دیدم آدم نفهمیه مجبور شدم بهش دروغ بگم که میخوایم بریم مسافرت!

 

ببخشین که زیاد شد.. از این به بعد قول میدم زود به زود آپ کنم تا کم حجم تر شه... وب بدون عکس هم که نمیشه!! دو تا عکس گذاشتم که مشکلی هم ندارن!

 

دوستون دارم

شاد باشین

بابای

 

پاینده باد ایران آریایی

 



بیتا | شنبه 1387/05/26 | لينك | 12:30 |
 

سلام... خوبین؟

 

یکشنبه یادم نمیاد.....فقط غروبش خانم حسابدار و آقای مدیر رفتن ویزیت قائمشهر.....

دوشنبه یکی از ویزیتورها و سوپر وایزر هم شرکت بودن... کلی خندیدیم اما آخرش........ مدیر که اومد خانم سوپر وایزر  رو صدا کرد چون قرار دادش تمو شده بود میخواست..... که یهویی دیدیم از اتاقش صدای جرو بحث میاد! بعد اون خانم سوپر وایزر رفت ! آقای مدیر خیلی شاد و خندان اومد گفت که من ازش بالاخره یه تعهد گرفتم که از موقعی که طرحش تموم شد روزی 3:30 ساعت تو شرکت باشه... اونم برای کی؟ برای آبان ماه به بعد... آقای مدیر رفت تو اتاقش و خانم حسابدار و صدا زد و گفت شناسنامشو بیاره... یهویی دیدیم صدای خان حسابدار رفت بالا!!! قضیه سر این بود که آقای مدیر شناسنامه خانم حسابدارو گرفت و گفت که پیش من باشه و به خان حسابدار نمیداد... اما من که داشتم میرفتم خانم حسابدار خیلی عصبانی بود اومد و شناسنامشم دستش بود و بهم گفت منم باهات میام!آقای مدیر هم پشت سرش اومد تو اتاقمون داشت با خانوم حسابدار حرف میزد که خانم حسابدار بدون اینکه بهش توجه کنه خیلی سرد و خشک گفت من میخوام برم باشه برای بعد.آقای مدیر گفت 4 میای؟که خانم حسابدار هم جواب نداد...

 

تو راه برگشت هم خانم حسابدار خیلی عصبانی بود برای همین ترجیح دادم که باهاش حرف نزنم اما خودش گفت غروب نمیام!

بعد از ظهر من ساعت 3 اومدم که ساعت 7 برم. چون زن پسرداییم که مکه بود ساعت 1:30 رسیده بود و اینکه شب هم خونه مادرش شام دعوت بودیم.. با مامانش و برادرش رفته بود...بگذریم آقای مدیر ساعت 5 که اومد گفت نیومد؟ گفتم نه... گفت چرا؟ منم گفتم نمیدونم چیزی بهم نگفته.. گفت براش زنگ بزن منم زنگیدیم خوشبختانه موبایلش خاموش بود... بعد آقای مدیر گفت به خونشون زنگ بزن که خونشون هم زنگ زدم کسی جواب نمیداد! آقای مدیر هم هیچی نگفت و رفت....

 

شب شام هم که اونجا بودیم دیدیم تو حیاطشون صندلی گذاشتن و زنونه مردونه هم قاطیه ؛ حیاط خونه مادرش خیلی بزرگه و باغچه های قشنگی هم داره..... زنا هم همشون با مانتو و روسری نشسته بودن... بعضی هاشونم با چادر بودن... بیشتراشونم سناشون بالای 40 بود.... توی این جمع که نمیشد مانتو رو درآوورد و .... داشتم آتیش میگرفتم که زنداییم بهم گفت بیا بریم تو اتاق بلوزمون و در بیاریم.... منم موافقت کردم رفتیم تو اتاقی که تو حیاطشون بود....

زندایی من خیلی بد چشمه برای همین بهش پشت کردم و روم به سمته در بود داشتم لباسمو در می آووردم. فقط داشتم یه این فکر میکردم اگه یکی درو باز کنه چی؟ چون دقیقا این در روبروش فقط مردا نشسته بودن. تند بلوزمو در آووردم و مانتومو پوشیدم داشتم بلوزمو تا میکردم یهویی یه مرده درو باز کرد!! و جلوشم جماعت مردا.... مرده تا ما رو دید کفت ببخشید و هی در حال عذرخواهی بود منم گفتم نکنه زنداییم .... رو کردم به زنداییم دیدم الحمدالله اینم مانتوشو پوشیده بود... بلند شدیم اومدیم...

 

سه شنبه هم .... نمیدونم چی شد! فقط یادم میاد اخبار نشون داد که ضریح امام حسین رو توی کدوم شهر تو معرض نمایش گذاشتن و مردمو نشون داد که دارن ضریح و بوس میکنن! ضریحی که هنوز تو ایرانه! خیلی ناراحت شدم وقتی این صحنه رو دیدم! واقعا حق دارن که به ما ایرانیا بگن بت پرست! اصلا بوس کردن این چارچوب چه معنی داره؟ یکی دیگم این که اونا اون موقع از خودشون میگذشتن و اگه یه لقمه داشتن به نیازمندا کمک میکردن بعد اون وقت ما این همه پول خرج کردیم و طلا کاری که چی بشه؟ با این پول به چند نیازمند میشد کمک کرد؟ قابل شمارش نیست! اون موقع که زنده بودن ساده زندگی میکردن حالا که فوت شدن اون موقع به ضریح طلا چه نیازی دارن وقتی که اینهمه آدم.....

 

چهارشنبه هم ناهار هم شامش داییم خونمون بود. این دایی اصفهان زندگی میکنه. قبل اومدنش رفت تنکابن... اونجا ما خودمون یه عروسی دعوت بودیم که نرفتیم.... اما این داییم رفت.. فیلم عروسی رو که دیدم عروس پدرش قاضیه..آخ ون ده! عروس لباسش خیلی محجبه بود.. عین فیلما... گردنش اصلا مشخص نبود.آستین بلند... حتی مثل فیلما هم زیر تورش نمیدونم چی گذاشتن اما موهاش حتی یه خال هم مشخص نبود.... بگذریم لباس کلا هر چی لخت تر باشه قشنگتره اما این لباسش با اینکه آستین داشت و یقش هم بماند اینقد خوشکل بود اینقد خوشکل بود... که نگووو.... به خصوص دامنش! من تا حالا لباس عروس به این خوشکلی ندیدم! حتی عروسی پارسال که رفتیم لباس عروس قیمتش10میلون بود به این خوشکلی نبود! آرایششم خیلی قشنگ بود! کلا عروس خوشکلی هم بود!! ایشاله خوشبخت شن!

 

پنجشنبه صبح! تو شرکت از دست آقای مدیر به حد جنون رسیدیم! ساعت 12:20 بود که آقای مدیر رفت... ما هم داشتیم آماده میشدیم که بریم که تلفن من زنگ خورد... منم بدون اینکه شمارمو ببینم گفتم درد گرفته هنوز جای پاش خشک نشده زنگ زد!خانوم حسابدار  از حرف من خندش گرفت که منم خندم گرفت شماره رو دیدیم ، متوجه شدم آقای مدیر نیست! دیگه خندم بیشتر شد در حدی که وقتی گوشی رو برداشتم بدون اینکه صحبت کنم قطع کردم!!همینجوری داشتم میخندیدم اشکمم در اومده بود  به خانوم حسابدار گفتم از اتاق بره بیرون که بتونم جلوی خندمو بگیرم... خانوم حسابدار که رفت به همون شماره زنگ زدم گفتم من از ---- زنگ میزنم گفت بله من از پایین زنگ میزنم! من گفتم کجا؟ فتوکپی... منم گفتم بله ، بفرمایید... میگه نمیخواین برگه هاتونو بگیرین؟ (بچه پررو دست پیش میزاره پس نیوفته این چند روز چند بار من یا خانوم حسابدار رفته بودیم بسته بود!) گفتم چند بار اومدیم تشریف نداشتین! الان میام.... رفتیم بهش یه لیست دیگه دادیم که از اونم بزنه ... میگه کی میاین؟ گفتم شنبه اگه باز باشه میام ازتون میگیرم...

 

غروبشم رفتیم بازار... بالاخره موفق شدم کیف بخرم!ویترین کیف فروشیه که دیدم سه تا کیف نظرمو گرفت... یکی سبز بودکه مامان گفت بزرگه! یکیم تو مایه های سورمه ای بود یکیم مشکی بود... اول که رفتم درو باز کنم درو کشیدم باز نمیشد ، هل میدادم باز نمیشد، داشتم با در کشتی میگرفتم مامان و بهشید بی خیال داشتن ویترین مغازه رو میدیدن! منم با در داشتم کلنجار میرفتم که بالاخره یکی از سه تا پسره که تو مغازه بودن درو برام باز کردن!بهشون گفتم اون کیف سورمه ای مشکیشو دارین؟ پسره که درو باز کرده بود به اون پسره که پشت کامی نشسته بود نگاهی انداخت اونم به اون پسره ای که روی پله نشسته بود نگاه کرد و اون بلند شد که بیاد ببینه.. بعد دو ساعت فکر کردن و مشورت کردن به این نتیجه رسیدن که این کیفو ندارن! گفتم پس اون مشکیه رو برام بیارین! پسر سومیه رفت از انبار از این سیخکا آوورد که بگیره... اون پسر اولیه گفت با این که بگیری بقیه کیفا هم میوفته صبر کن خودم میگیرم. در ویترینشو باز کرد خودشو کلی خم کرد کلی زور زد نتونست بگیره! اون پسره که سیخ دستش بود اونو کنار زد و گفت من خودم میگیرم! انگاری میخواستن برن شکار خرس! منم گفتم یعنی تو انبار اینو ندارین؟! میگه همین یه دونه رو آووردیم! اون پسر دومیه هم برای اینکه چیزی گفته باشه میگه خانوم اگه واقعا میخواین اینو بیاریم! منم گفتم از پشت ویترین که خوشم اومده اگه اینجوری هم خوشم بیاد خوب میگرمش! آهان داشتم اینا رو میگفتم یه چپ چپ هم نگاش کردم!بالاخره موفق شدن که کیفو بیارن منم ازش خوشم اومد گفتم چنده؟ اولیه به دومیه نگاه کرد دومیه هم به سومیه! سومیه گفت 45تومن.... من گفتم روش زده 33700! اولیه گفت هر چی روش زده درسته! منم بهشون 31 تومن دادم!اومدم بیرون به این نتیجه رسیدم که اینا نمونه بارز سه کله پوک بودن!

 

بعدم رفتیم که یه چیزی بخوریم..... نشسته بودیم تا سفارشاتمون آماده شه منو مامان به این نتیجه رسیدیم که وقتی نی نی ما به دنیا اومد شب تو بیمارستان من پیش خواهرم باشم... فقط من نمیدونم شب پرستارا پوشک بچه رو عوض میکنن یا نه؟! اگه از اول من عوض کنم تا آخرش دست خودمو میبوسه! باید از آوا بپرسم!

جمعه صبح هم که طبق معمول نشستم به تمیز کردن اتاق! غروبشم رفتیم خونه عمو......

 

امروز صبح اینجا بارون می اومد... یه هوای لطیفیه.... البته دلم برای مسافرا سوخید!! بارونه و دریا هم .... اگه برن شنا کنن حتما به اون دنیا سفر میکنن!! به خاطر بارون آقای مدیر نرفت بیرون... اومد تو اتاق ما نشست ! کلی حرف زد! من نمیدونم این بشر چقدر حرف میزنه! دسته هر چی پیرزنه از پشت بسته!

بعد از ظهر هم که داشتم میومدم شرکت سر گوچمون وایساده بودم منتظر بودم که خیابون خلوت شه منم رد شم که .... با یه دوچرخه تصادف کردم!! الان اینقده پشت زانوم درد میکنه... اینقده درد میکنه!!

 

تازه دیدم که تعداد نظر خصوصیم رفته بالا اما تو کامنتم نظر خصوصی جدیدی نمیبینم! بعد دیدم که نظر خصوصیمو تو پست تاریخ24/12/86 گذاشتن! البته ممنونم از کامنتتون اما خوب به فکر منم باشین!!

 

دختر غریبه عزیزم و دی سارووو جان دلم براتون تنگیده کجایین؟

 

تولد مامان مداری هم مبارک... ایشاله سالیان سال سایش رو سر بچه هاش باشه و عروسی نتیجه هاشو و ندیده هاشو ببینه!

البته یه چیزی ضمیمش هم بکنم اینکه منو هم دعوت کنه!

 

پ ن 1: اینقد دمپایی سمتم پرت نکنین!! خوب زیاد شده چیکار کنم؟

پ ن 2 :وقتی ناله های خرد شدنت/زیر پای عابران/نوای دل انگیز شد/چه فرقی می کند/برگ سبز کدام درخت بودی

 

شاد باشین

خیلی دوستون دارم

بابای

 

پاینده باد ایران آریایی

 



بیتا | شنبه 1387/05/19 | لينك | 19:51 |
 

سلام خوبین؟ خوبم!

 

دوشنبه شب که رفتم خونه بسته کت و پشت کیفم قایم کردم که دارم میرم بالا اتاقم بابایی نبینه.. چون مامانی هم نبود! و اگه هم به بابا موضوع رو میگفتم 100% خیلی ناراحت میشد! مامان که اومد بهش گفتم بیاد تو اتاقم و بهش گفتم که به بابا کل ماجرا رو میگیم به جز مجانی بودنشو!  حالا ببنیم خوشش میاد یا نه!! مطمئن بودم که بابام خوشش نمیاد...رفتم پیش بابا همه چی رو گفتم بابایی اول گفت خوشش نمیاد اما اینقد اصرار کردم که حداقل بپوشه ببینه چطوریه ! پوشید کلی ازش ایراد گرفت! بعدم که آیدین اومد دادم اون بپوشه که اونم خوشش نیومد و اندازشم نبود.. چون سایزش XXL بود. بابایی هم گفت فردا برو بده بهش.. منم گفتم باشه..

سه شنبه یادم رفت کت بیارم شرکت.. صبح هم آقای مدیر اومد منو خانوم حسابدار ازش پرسیدیم که چرا اون دختره نیومده؟ گفت که دختره دیروز غروب زنگ زده و گریه کرده و از این حرف.. امروز میاد که پولمونو بیاره...آقای مدیر که رفت بیرون دختره اومد.. بهمون پولو داد گفت شناسناممو بدین... ما هم گفتیم شناسنامت دست ما نیست صبر کن زنگ بزنیم آقای مدیر بیاد...تا آقای مدیر بیاد بهش گفتیم مگه نگفتی به پول نیاز داری؟گفت چرا. اما دوستم به مادرم زنگ زدو گفت که من دارم کار میکنم . مامانمم بهم زنگ زد گفت چرا دنبال کار میگردی من قضیشو گفتم اونا هم برام پول فرستادن نیازم بر طرف شد....

 

خانوم حسابدار حرف قشنگی زد اگه شناسنامشو گرو نمیگرفتیم امکان نداشت این برگرده و پولو پس بده!!

 اون روز هم من تا ساعت 4 میخواستم یکسره بمونم.. از ساعت 12 من و خانوم حسابدار نشستیم فیلم دیدیم. موقع فیلم دیدن من اینقد دلم غدا میخواد که نگو... اون روز هم من هوس ساندویچ کردم با سیب زمینی فراوون. به خانوم حسابدار گفتیم زنگ میزنیم به خانه کوچک برامون بیارن.. اونم موافقت کرد... اما چون میدونستیم ساعت 1 به بعد آقای مدیر میاد صبر کردیم که بیاد و بره بعد ما سفارش بدیم... که آقای مدیر اومد خودش بهمون گفت ناهار چی میخورین... ما هم گفتیم هیچی.. کلی اصرار کرد گفتیم میخواستیم ساندویچ سفارش بدیم گفت نه اصلا زنگ بزن حوریا براتون غذا بیار. از اون اصرار از ما هم انکار. دید ما زیر بار نمیریم بهمون گفت زودتر زنگ بزنین تا مطمئن بشم و بعد برم. مجبور شدیم زنگ بزنیم... آقای مدیر رفت.... و به حساب شرکت ناهار خوردیم!! اما دلم ساندویچ میخواست!!

برای مامان هم زنگ زدم که من ناهار میخورم بهش گفتم چه خبر؟ میگه برق نداریم کنتورمون آتیش گرفت!! منم میگم آتیش گرفت چطوری خاموشش کردین؟ میگه نه آتیش که نگرفت ازش دود بلند شد!

 

ساعت 4 هم سوار آسانسور شدیم که بریم. یه متر مونده به اینکه آساسنسور به طبقه همکف برسه توش گیر کردیم... منو خانم حسابدار مردیم از خنده.. اینقد از چشام اشک میومد که نگو... خانم حسابدار گفت الان اینجا خفه میشیم منم گفتم زنگ میزنم 125.. میگه کجاست؟ میگم فکر کنم آتش نشانی باشه! هیچ دکمه ای کار نمیکرد تا اینکه دیدیم آسانسور داره میره بالا و طبقه سه توقف کرد! در باز شد یه زن و مرد بودن... ما همچنان در حال خنده بودیم اصلا حرف نمیزدیم... مرده که ما رو دید فکر کرد ما داریم با آسانسور بازی میکنیم.. بهمون گفت رفتین پایین دیگه نیاین بالا باشه؟

اومدم خونه یه راست رفت حموم بعد نشستم خوابید تا 6:15 که زنگ زدنو منو بیدار کردن... دیگه آماده شدیم رفتیم بازار ساعت 8 بود.... من الان چند هفتس که میخوام کیف بخرم اما هنوز قسمت نشده... من کیف میخوام!

 

چهار شنبه صبح هم رفتم کتاب پیمان دانیل استیل و گرفتم که بخونم.. یه مدت کتابهای دانیل استیل میخوندم.. اون موقع راهنمایی بودم.. گیر داده بودم به دانیل استیل و آگاتا کریستی . دقیقا دو قطب مخالف... بگذریم به یاد اون روزا هوس خوندن این کتاب به سرم زد تنها کتابی هم که از دانیل استیل داشتم همین بود اما اولین کتابی که ازش خوندم کتاب سالهای تلخ و شیرین زندگی بود که اینقد گریه دار بود.. یادم میاد شخصیت زنش که مرده بود کتابو بستم نیم ساعت نشستم فقط گریه کردم.. خلاصه رفتم رو تخت آیدین دراز کشیدم و نشستم به خوندن. بعضی جاهاشم یه خورده اشکام در میومد که مامان منو برای ناهار صدا زد... یهویی به خودم اومدم دیدم سمت چپ بالش آیدین نمناک شده!! سه سوته برعکسش کردم که اگه آیدین خواست بخوابه نفهمه!! اما گفتم اگه دستشو بزاره زیر بالش متوجه میشه. برای همین بالشو گرفتم توی کمد قایمش کردم... بعد ناهار که آیدین میخواست بخوابه کلی دنبالش گشت! که پیداشم نکرد!

 

غروبشم عمو،زنعمو و بچه هاش اومدن خونمون. من یه خبری رو یادم رفت بدم شاید همتون بدونین اما خوب من میگم.. میدونین بیژن مرتضوی ایرانه؟ در حال حاضر هم تو فریدون کنار زندگی میکنه!! یه ماهی میشه اومده... شایدم بیشتر... هی میخواستم بگم یادم میرفت.. این خبر اصلانم شایعه نیست چون از یه منبع کاملا آگاه یعنی عموم که دوست صمیمیه بیژن مرتضویه به دستم رسیده!

 

پنجشنبه صبح هم که داشتم میومدم دیدم ریز ریز بارون میزنه برای همین هوا خیلی گرم و شرجی تر شده بود.  قرار بود با بچه ها برم دریا که دریا بسته بود! اومدم شرکت آقای مدیر هم بود.. کت هم همرام آووردم اما آقای مدیر تو اتاقش بود و رفت... برای همین بهش ندادم... خانوم حسابدار هم نیومد.. اما یکی از ویزیتورا اومد یه ساعتی موندو رفت... تنهایی حوصلم سر رفت... تا ساعت 12 هیچکی سراغ شرکتمون نگرفت اما همینکه من آماده شدم برم یه مشتری اومد کلی وقتمو گرفت بعد اون یکی از گرگان زنگ زد تا محصولات براش آماده کنم شد ساعت 12:45!!!!

 

غروبشم چون مامان بزرگم خونمون بود نتونستیم جایی بریم!

جمعه صبح هم پشت کامی نشستم و فقط بازی کردم .... غروبشم توی ماشین نشستیم و خیابون های بابلو دور زدیم که مامان به یاد ---- افتاد و هوس کرد بره سر قبرشون! ما هم رفتیم داخل اون کوچه ای که آرامگاه بود اما پیداش نمیکردیم. بابا میگفت من دقیقا یادمه که بالای این سر بالایی توی این کوچه بود. گرفتن روش این خونه ها رو ساختن حالا ما هر چی به بابا میگیم که ... هر جمعه ---- میرن سر قبر بچشون مگه بابا قانع میشه؟ حالا فکر کنین ما اون کوچه رو 20 باری بالا و پایین کردین. مامان میگفت از یکی بپرس بابا میگفت نوچ من میگم روش خونه ساختن! تا اینکه از اون کوچه یه پیرمرد داشت رد میشد مامان گفت اینکه دیگه پیره اشکال نداره ازش بپرسیم! بابایی ازش پرسید آرمگاه بها  یی ها کجاست؟ اول مرده چپکی ما رو نگاه کرد بعد بابا گفت همونجایی که بچه های م ن اف ق و م ج اه د توش دفن هستن! مرده گفت همین اولین کوچس.. رفتیم دیدیم اا این کوچه باریکس. یه کوچه ای گذاشتن که فقط یه نفر میشه بره مامان به بابا گفت پارک کن بریم که بابایی گفت نوچ از همین جا براشون فاتحه بده!

 

شبشم که آیدین عروسی دعوت بود... از حموم که اومد یه راست اومد رو تختم دراز کشید. اول گفت فلان آهنگو بزار بعد بهم گفت برو از یخچال یه چیزی بیار منم گفتم نوچ خودت برو بیار بعد گفت من شکمم داره پیچ میخوره حالم خیلی بده منم دلم براش سوخید رفتم آووردم بعد فهمیدم آقا داره منو سیاه میکنه. کلی ارد دیگه هم داد خستم کرد بهش گفتم پاشو برو دیگه.. میگفت زوده...

امروز صبح هم که بازم حقوقمون خبری نبود. صبح در سطل آشغالمون باز کردیم دیدیم یه بو فجیعی از توش میاد سبز شدیم... آخه تو سطل آشغالمون فقط کاغذ بود... یهویی من به ذهنم رسید سه شنبه که ناهار خوردیم برامون پیاز گذاشته بودن منم گرفتم دور کاغذ پیچیدمش انداختم تو سطل آشغال بوی اون بود. کاغذو خانوم حسابدار در آوورد منم انداختمش. بعدم رفتم خوشبو کننده آووردم تو سطل آشغال زدم که خوشبو شه اما توفیقی نداشت!

 

امروزم که خانوم حسابدار با آقای مدیر میرن برای ویزیت.. برای همین خوشبختانه تنهام...

در مورد آقای مدیر هم که شما میگین تختش کمه . یا سرش به جایی اصابت کرده یا نه. باید خدمتتون عرض کنم که خانم سوپروایزر به نقل از یه همکاری که قبلا اینجا بودن گفتن که آقای مدیر چند وقتی رو تو بخش اعصاب و روان بستری شده... اوندفه هم آقای مدیر گفت سال 61 تصادف کرده و چند روزی تو کما بوده..

 

قالب هم عوض کردم.. گفتم زرد بزارم که مده!!

 

شاد باشین

خیلی دوستون دارم

بابای

 

 پاینده باد ایران آریایی

 



بیتا | شنبه 1387/05/12 | لينك | 17:0 |
 

سلام چطورین؟

 

دوشنبه ، سه شنبه، چهارشنبه یادم نمیاد چه اتفاقی افتاد فقط صبحش برای ویزیت رفته بودم... دیگه ویزیتور هم شدم!غروب یکی از این روزها هم یکی از مشتری ها اومده بود یه پسره 25-26 سالس... پوستر میخواست

پنجشنبه صبح یادم نمیاد تو شرکت چه اتفاقی افتاد! اما بعد تعطیلی شرکت منو خانم حسابدار رفتیم سنجش و دانش ، ممکنه خانم حسابدار تو کلاسهای اونجا برای ارشد ثبت نام کنه! بعد اون خدا حافظی که کردیم من رفتم مو چین بخرم! میدونین من از کی تا حالا به فکر خریدشم؟ خریدم همونجا سوار تاکسی شدم اومدم خونه.. تمام لباسم خیس بود رفتم حموم.... اومدم دیدم بهشید میگه بیتا فکر کنم این موچینی که خریدی برای چپ دستاس! من گفتم نه چون تا حالا با انبری کار کردی با این عادت نداری! خودم رفتم امتحان کنم دیدم بله ... مال چپ دسته!

 باز دوباره رفتم حموم که یه وسیله بردارم چون خیس بود پام سر خورد و 160 درجه باز شد! فکر کنین !! خیلی وحشتناک بودش!

 

غروبش قرار بود برم خونه یکی از دوستام اما صبح کنسلش کرده بود! ساعت 5 که از خواب بیدار شدم دیدم از دوستم کلی اس ام اس و 12 تا میس کال دارم که برم خونشون! منم گفتم نه ولش کی حوصله داره و این حرفا  از همه مهمتر تولد وبم بود کلی کار داشتم و .... دوستم موفق شد! حالا میگه 5دقیقه دیگه اینجا باش! فکرشو کنین آدم تازه از خواب بیدار شه قبلشم حموم باشه ... فقط اوضاع موهایی که قبلش من خشکشون نکرده بودمو تصور کنین خودتون به عمق فاجعه پی میبرین! موهامو که کاری نکردم چون اهل سشوار و ... نیستم. موهامو بستم یه خورده آرایش کردم رفتم... گفته بود تنهاس و میخواد دردو دل کنه! نمیدونم چرا هر وقت هر کی مشکلی پیدا میکنه به یاد من میوفته! من که رفتم باباش بود اما میخواست بره بیرون.... بعدم مامانش اومد اما چند دقیقه بیشتر نبود و رفت... تا ساعت 8اونجا بودم... رسیدم خونه مستقیم دوباره رفتم حموم.... نمیدونین چه جهنمی شده اینجا... گرم بودن تو سرش بخوره اما اینقد شرجیه که حد نداره....

 

جمعه صبح که روز نظافت اتاقمه! غروبشم که گفتیم کجا بریم کجا نریم... رفتیم دور زدیم.. اول رفتیم اون زمینی که بابا خریده بود و دیدیم! قراره تفکیک شه که صاحب زمین هنوز این کارو نکرده!

شنبه صبح آقای مدیر که اومد اول منو احضار کرد که چرا پنکه اتاقش روشنه! منم بهش گفتم اولا پنجشنبه آخرین نفری که رفت شما بودین دوما کلید اتاق شما رو من ندارم سوما من برقچی اینجا نیستم! بعد خانوم حسابدار رو احضار کرد که یه بحث جدی بینشون شد طوری که خانوم حسابدار تا آخر وقت اخمو بود! بعد هم یه خرده سفارش داشتیم که باید انجام میدادم و میفرستادمشون! بعدم که خانوم سوپر وایزرمون اومد یه خورده با آقای مدیر دعوا افتاد! سر حقوق!!

غروب هم که خانوم حسابدار و آقای مدیر برای ویزیت رفتن ساری من یه تنفسی کردم! اما غروبا خیلی حوصلم سر میره!

 

یکشنبه هم باید برای چند جا زنگ میزدم... آقای مدیر که اومد میاد میگه رفته بودم شیرنی سرا براتون بستنی بخرم اومدم دیدم چرخهای ماشینم کم باده! گفتم کار، کار یکی از این صاحبای ماشین که بغل ماشینم پارک کردن ، برای همین منم نشستم چند تا از ماشینا رو باد لاستیکشونو کم کردم!

غروبشم که خانم سوپر وایزر اومد یه خورده پشت سر آقای مدیر حرفیدیم. آقای مدیر که اومد باز دوباره با خانوم سوپر وایزر حرفشون شد سر حقوق!! البته خانوم سوپر وایزر اصلا مشکل مالی نداره تا اونجایی که من میدونم وضعشون خیلی خوبه اما این آقای مدیر چون سیاست نداره اینو پررو بار آوورده!

 

امروز صبح هم یه دختره قیافه غلط انداز اومد برای کار... به آقای مدیر گفته که من نیاز شدید مالی دارم آقای مدیر هم دلش سوخیده درجا بهش 50 تومن میده. این دختره تهرانی دانشجوی اینجاس. آقای مدیر بهش میگه رضایت پدرتو کتبی باید بیاری و تو اولین فرصت خود باباتم باید بیاد! دختره میگه نه خانوادم نباید بدونن! من که احساس خوبی نسبت بهش ندارم.. آقای مدیر هم خیلی چیز تشریف داره که بدون هیچ قرار دادی 50 تومن میده به این دختره!! این ماه از بس چک داشت هنوز حقوق ما رو نداده!

نزدیکای ظهر هم در زدن درو که باز کردم با یه مرده نسبتا غول مواجه شدم! این آقاهه مال جنوب بود و ازین دستفروشا بود. به آقای مدیر گیر داد که دو کت ازش بخره 500 تومن. کتش چرمیه و به گفته خودش ایتالیایی. یه زبونی داشت که نگو! هر چی میگه نمیخوام برو حرف خودشو زد.. قیمتو کرد 400 بعد 300 بعد 200 بعد 150 بعد 140 آخرش گیر داد که 100 تومن بخر!

 

آقای مدیر تازه صبحش به من 100 تومن داده بود تا حقوقمو کامل بده.. که اومد بهم گفت 100 تومنو بده بهش دادم داد به مرده و اون دو تا کت چرمی رو خرید.. بعد اومد تو اتاقمون یکیشو داد به من یکیشم به خانم حسابدار. ما هی میگیم نمیخوایم میگه نه دختر کاریتون نباشه این هدیه من به شما!! به زور به ما انداخت. من که ظهر داشتم میرفتم گذاشتم رو صندلی که آقای مدیر دید گرفت که بده به من گفتم باشه غروب یه نایلکس میارم میزارم میبرم...

ظهر که خونه رفتم برای مامان اینا تعریف کردم کلی خندیدن و گفتن حالا این یه کاری میکنه شماها چقدر کنفش میکنین... گفتم خوب نمیفهمه!!

 

غروبم که اومدم آقای مدیر برام زنگید که دیر میام یه موقع نری به خانم سوپر وایزر بگی که من بهتون کت دادم!! حالا من ظهرش گفته بودم من نمیخوام بده به همین خانوم... گفتم نه نمیگم.. کلی سفارش کرد که بهش نگم... ساعت 4 هم قرار بود این دختره بیاد همین قیافه غلط اندازه! که نیومد.... ویزیتور چالوس اومد و خانم سوپر وایزر هم که بود کلی پشت آقای مدیر صحبت کردیم و خندیدیم...

بعدشم که دوستم اومد بهم سر بزنه.... الانم هست... فعلا همینا... ممنونم که به جشن تولد دو سالگی وبم اومدین...

 

شاد باشین

بابای

دوستون دارم

 

 پاینده باد ایران آریایی

 

 

 

 

 

 



بیتا | دوشنبه 1387/05/07 | لينك | 19:46 |

 

امروز تولد دو سالگی وبمه... چیزی که منو تونست دو سال تحمل کنه و جیکشم در نیاد.. با شادیهام ساخت تو غمهام مثل آدمها منو تنها نزاشت.

وبی که باعث شد با کلی هم وطن آشنا شم که بهشون عشق به ورزم با خوندن وب نوشته هاشون شاد باشم و با خوندم ناراحتی هاشون ، ناراحت شم.

فقط میتونم بگم که قسم میخورم شما دوستای مجازی رو خیلی دوست دارم و اصلا نمیتونم ترکتون کنم. از همتون ممنونم که منو تحمل کردین اگه باعث رنجشتون شدم واقعا شرمندتونم و ازتون عذر خواهی میکنم. ازتک تکتون تشکر میکنم اما اسم نمیبرم چون ممکنه از کاهلیم اسم بعضی ها جا بمونه. فقط از همه اونایی که میان اینجا چه وب دارن یا ندارن تشکر میکنم و ممنونم که توی این دو سال منو تنها نزاشتین!!

وب عزیزم تولد دو سالگیت مبارک

تولد وبم مصادف با تولد دوست عزیزم سروش هم هست.. سروش جان تولدت مبارک ایشاله امسال تو رشته ای که دوست داری قبول شی.

 

خیلی دوستون دارم

شاد باشین



بیتا | پنجشنبه 1387/05/03 | لينك | 20:49 |