تبليغاتX
دوستانه :: تولد یه خاطره
 

سلام خوبین؟

 

سه شنبه صبح اون دختر کارورزه هم اومد.سوپر وایزر هم بود.. به عبارتی جمعمون جمع بود! فقط پشت آقای مدیر حرف میزدیم و میخندیدیم! قرار بود من تا ساعت 4 یکسره بمونم که آقای مدیر اومدن بهم گفت برو من میگم میمونم میگه نه کاریت نباشه برو!

غروبشم میخواستیم بریم بازار که برای بابایی ساعت بخرم اما هنوز بیرون نرفته بابایی تهدید کرد که هیچی براش نخرم و از این حرفا... منم مجبور شدم پارچه پیرهنی بگیرم که خودش برده بدوزه... ساعت هم گذاشتم برای تولدش!

 

چهارشنبه صبحش نشستم اتاقمو جمع و جورش کردم! غروبشم مهمونی دعوت بودیم. زن پسرداییم میخواد بره مکه برای همین ما رو دعوت کرده بود... اومدنه هم خالش بهم گفت وای چقدر تغییر کردی خیلی بامزه تر نسبت به قبل شدی!! البته اون موقع هم بامزه بودی!! اینقده ناراحت شدم که نگو... من این خالشو فکر کنم 4سالی میشه که ندیدم. یعنی از زمان عروسی تا حالا! شب بله برون پسرداییم قیافم خیلی خوب شده بود اما روز جشن قیافم افتضاح! یه چیزی میگم شما ندیدن که من اون روز چقدر زشت بودم... موهام قیافم لباسم.. همه همه زشت بودن! هیچ امیدی برای قیافه نداشتم.. روز جشن هم من چون دپرس زشتی بودم زیاد نرقصیدم یه جایی اون ته نشسته بودم برای همین خوشبختانه تو فیلم عروسی اصلا نیستم فقط یه جا که دارم میشینم توی کادر افتادم که اونم چون فاصله زیاد بوده زیاد معلوم نیستم!

پنجشنبه صبح بهشید منو بیدار کرد که نمیخوای بری سرکار؟ ساعتو دیدم 8:30 شده. اصلا حواسم نبود! تند آماده شدم رسیدم شرکت دقیقا 9 بود آقای مدیر هم بود بهم میگه خواب موندی؟ منم خیلی قاطع گفتم نه یه مشکلی پیش اومد!

 

غروب پنجشنبه هم چون مامان بزرگم خونمون بود جایی نرفتیم... منم شب برای دوست جون اس ام اس دادم که فردا میرن دریا یا نه؟ که اس ام اس داد اردبیلن... اول براشون اس ام اس دادم و گفتم خوش بگذره بعد به یاد پارسال افتادم که رفتیم کلاردشت+کیش.. چقدر خوش گذشت! برای همین قاط زدم زنگیدم بهشون که چرا به من نگفتن و بدون من رفتن؟ که گفتن اون یکی دوست جون هم چون کار داشت نمیتونست بیاد اینا خانوادگی رفتن.. خیالم راحت شد!!

جمعه صبح کار خاصی نکردم!ساعت 4 با یکی از دوستام قرار داشتم اصلا حسش نبود تو هوای گرم شالو کلاه کنی اما چون یه موضوع خاصی بود مجبور شدم برم تا موقعی که برسم داشتم بهش القاب قشنگ قشنگ میدادم!ساعت 5:30 کارمون تموم شد برای مامی زنیدم که کجان؟ اونا هم گفتن خونه دایی هستن... من رفتم اونجا... آرشام خیلی خوشکل شده!  

 

شنبه صبح هم برای ویزیت رفتم.. اینقد هوا گرم بود... بعد از ظهر هم رفتم آرایشگاه مدل ابروهامو عوض کردم! خوشم اومد با اینکه هم میگن بـــــیــــــپ شدم اما راضیم... یه خورده به نظرم با این مدل سنم پایین تر اومده.. حداقلش تو سن خودم نشون میدم خسته شدم از بس بهم گفتن که بزرگتر نشون میدی!!

غروب هم اومدم برق رفته بود اینجا برای خودش یه سونایی شده بود! برق هم اومد اینقد کار رو سرم ریخته بود...

شب هم رفتم یه سری برگه بدم برای فوتو.. دو ساعت برای پسره دارم توضیح میدم میبینم داره گیج میزنه قاط زدم میگم حواستون به من هست میگه نه! آی من حرص خوردم.. ساکت شدم رفت تو اتاق پشتیه بعد اومد میگه دنبال مداد دارم میگردم پیداش نمیکنم! میتونم با خودکار بالاشون بنویسم؟ منم گفتم نه!

امروز صبح هم برای استان گلستان محصول فرستادیم...

غروبم که اومدم دیدم از تهران محصول اومده.. تا حالا داشتم چکشون میکردم...

 

فعلا دیگه عکس نمیزارم.. چون نمیخوام دوستای خوبمو به خاطر این عکسا از دست بدم.... با اینکه از این عکسا یه حس خوب بهم دست میداد اما .....

 

روز پدر هم با چندین روز تاخیر به همه باباهای مهربون تبریک میگم... به باباهای آینده هم که میان اینجا تبریک میگم...

 

شاد باشین

بابای

 

 

 پاینده باد ایران آریایی

 

 



بیتا | یکشنبه 1387/04/30 | لينك | 18:41 |
 

سلام خوبین؟

 

پنجشنبه شرکت اتفاق خاصی نیافتاد... غروبشم چون فردا کنکور داشتم و نباید خونه میموندم! رفتیم بیرون! اومدنه هم برای خودم 2 تا مداد و پاک کن و این چیزا خریدم!

 

جمعه صبح ساعت 5:30 بیدار شدم پشیمون شدم گفتم من که نخوندم برای دوست جون اس ام اس میدم که نمیام در حال فکر کردن بودم گفتم بی خیال میرم دوستامو میبینم. موقعی که داشتم صورتمو میشستم خودمو که تو آینه دیدم دیدم وای از استرس کنکور 3 تا جوش خوشکل توپولی لپ قرمزی رو صورتم زده. این سه همش به خاطر استرس کنکور بود نه بی خیالی کنکور گفته باشم! حس آرایش اون موقع صبح رو نداشتم اما به خاطر جوش خوشکلا مجبور به آرایش شدم تا خدایی نکرده کسی این سه تا رو نبینه و یه موقع چششون نزنه!

رفتم آشپزخونه دیدم بلــــــــه مامان و بابا برای نازدار خونشون که کنکور داره چقدر تهیه گرفتن و براش صبحانه مفصل اماده کردن! فقط کتری روی گاز بود که اونم جوش نیومده بود ! آب گرم ریختم برای خودم نشستم خوردم! بعد رفتم سراغ بیسکوییت که دوسشون نداشتم دیدم نون ساندویچی هست یه نصفشو نشستم خالی خالی خوردم! بعد دیدم ساعت شده 5:45 نشستم آرایش کردم اونجا رو هم که جوش زده بود بتونش کردم که مشخص نباشه! آماده که شدم دیدم ساعت شد 6:10 .. منم اینقد بی خود در حمومو بازوبسته کردم که بابایی بلند شد منو ببره. تو راهمون هم دنبال سوپر مارکت میگشتیم که یه بیسکوییت بخرم. بابایی هم برام خرید دیگه 6:25 رسیدم حمزه کلا. منتظر شدم تا دوست جونا بیان. من فکر میکردم دوست جون خودش رانندگی میکنه اما مامانش اومده بود. تو ماشین 4 تا بودیم که آماده نبرد با این غول بی سرپا کنکور بودیم. دوتاش دوست جون بودن یکیم خواهر دوست جون بود که اونم جزو دوست جونامون شد یه سال ازمون کوچیکتره...

 

       

 

خالا فکر کنین ساعت 7درا بسته میشه ما ساعت 6:30 راه افتادیم اون موقع صبح که خیابون خلوته مامان دوست جون با سرعت 60-80 میرفت.

رسیدیم دیدیم کلی ترافیکه برای همین خیابون اصلی رو پیاده شدیم که خودمون بریم.

سر در دانشگاه که رسیدم تازه یادم اومد که اون آقایی که من دیروزش دیده بودم آقای مسافری مسئول سایت دانشگاه مازندران بوده. البته چند سال پیش که خواهرم دانشجو اونجا بود الان نمیدونم چیکارس!

رفتیم تو دیدیم کلی سرباز با پلیس آووردن. جالب تر از اینکه فکر کنم 2-3 تا ماشین آمبولانس هم بود! من گفتم این چه سوسول بازیه!

یکی از بچه های دانشگاه هم دیدم. اسمش میناس! همیشه رتبه ب رو داشت. بهش گفتم خوندی؟ میگه نه! گفتم توی این یه سال داشتی چیکار میکردی؟ کار مکینی؟ میگه نه تو خونه بودم. دروغ میگه مثل... من دو چیز هیچوقت یادم نمیره یکی اینه: چون حرف فامیلیهامون یکی بود تو امتحانا همیشه یا جلوم بود یا پشتم! ترم یک سر امتحان سیستم عامل یه سوالی بود جمله اولش یادم نمیومد اما بقیشو بلد بودم. این پشتم بود دو تا سوال میخواست که حل کردنی بود فرمولشو نمیدونست منم بهش دادم سر سوال خودم بهش گفتم اولشو بگو بلند شد برگشو داد! هیچوقت این حرکتشو یادم نمیره از اون دختر خودخواه ها بود!

یکی دیگم اینه که موقع کنکور بهمون آب میوه ندادن... من هی منتظر بودم آبمیوه بیارن اما نیووردن. نامردا سهم ما رو خوردن!.. این آب میوه تا امروز تو دلم مونده بود که امروز داشتم میومدم خونه نیما رو دیدم گفتم به شما آب میوه دادن؟ گفت نه .. کلی نشستم که آب میوه بیارن اما نیووردن... خیالم راحت شد نزدیک بود به خاطر همین آب میوه عقده ای بشم!

 

             

 

ساعت 7:30 قرآن که خوندن بعد از اتمام قرآن اصولا باید صلوات بفرستن که کسی نفرستاد. بعد یه زنه نشست حرفید آخرش گفت برای شادی روح خ م ی ن ی صلوات که بازم کسی نفرستاد. داشتم از خنده میمردم! چه آدمایی! من ردیف دوم بودم همینجوری داشتم میخندیدم که مراقبه یه چپکی منو نگاه کردن.

سولای عمومی رو که پخش کردن معارفشو دیدم از مغزم گدازه میومد بیرون. بی تربیتا همه آیه بود. به همه چی میخورد به جز معارف باید میزاشتن تفسیر قرآن... واقعا که! ادبیاتش بدک نبود زبانش هم.... ساعت 8:30 تموم شد!!تخصصی هم که دادن ریاضی و زبانشو نگاه نکردم! مدار منطقیشو رفتم بزنم که همش به شکل پالس بود! یه چند تایی زدم.. اومدم برنامه نویسی چند تا اونم زدم... بقیه هم ..... ساعت 10:15 برگمو دادم... اومدم پایین دیدم یکی از دوست جونا هم پایینه!

اومدم بیرون یهویی یاد زمانی افتادم که با خواهرم میومدم اینجا! برای همین با دوست جون یه خورده محوطه رو دور زدیم باز دوباره اومدیم سر جای خودمون که یه مرده گفت خانوما از این جا برین بعد به سربازه گفت تو اینجا چیکاره ای؟!

ما هم یواش یواش اومدیم تا دم دانشگاه که اونجا هم بسیار زیبا ما رو بیرون کردن! ما که اومدیم بیرون دوست جون میگه اووووووووووه پسرا رو ! کاش منم به ؟؟ میگفتم بیاد دنبالم. خیلی اصرار کرد اما تقصیر شماس! منم گفتم میدونم دوست خوبی هستی و ما رو به دوستت نمیفروشی! دو هفته پیش هم 5مین سالگرد دوستیشون بود!

 

     

 

 نزدیکای 11 یه دوست جون دیگه هم اومد.. اما یه دوست جون دیگه تا آخر نشست! تو سوالا بدجوری غرق شده بود! خدا کنه قبول بشه چون واقعا خوند و هم اینکه کلاس رفت!

وقتی زمان تموم شد همه بچه ها هم اومدن بیرون که یکی از بچه های دبیرستان به نام؟؟ دیده شد.. دوست جون منو انداخت جلو گفت ببین چی میگه؟ منم رفتم جلوی خروجی وایسادم .. یه حسنش این بود که کلی از بچه ها رو دیدم چه دبیرستان چه دانشگاه! از دختره میپرسم خوب بود؟ میگه آره فقط زبان تخصصی رو نتونستم بزنم اونم به خاطر این بود وقت کم آووردم! این دختره 3سال داره کنکور میده! هر دفه هم همینو میگه!

 

اومدنه هم با سرعت 60 با مامان دوست جون اومدیم! رسیدم خونه خیلی خسته بودم... غروبش رفتیم خونه مادرجون! البته قرار بود شام بریم بابلسر که من خسته بودم!

 

                   

 

شنبه صبح هم اتفاق خاصی تو شرکت نیافتاد! غروبش تو شرکت جلسه داشتیم. آقای مدیر از قبل توی یه برگه 11 مورد نوشت و از روشون یکی یکی میخوند که ما نظرمونو بگیم... ما با بیشتراشون مخالف بودیم که آقای مدیر با حرفای غیر منطقیش میخواست ما رو قانع کنه که چون ما هم حوصله بحث باهاش نداشتیم بی خیال میشدیم! دیگه نمیدونم جلسه یا نظر اینجا چه معنی میده وقتی حرف حرف خودشه؟

 

امروز صبح هم از موقعی که خانوم حسابدار اومد ناراحت بود! آقای مدیر که اومد صداش کرد اونم رفت وقتی اومد خیلی عصبی و ناراحت بود یه جورایی میلرزید . رفتم براش آب آووردم گفتم بی خیال! تو که همیشه به من میگی بی خیال باش؟

 

نزدیکای ظهر هم دختر یکی از مشتریها اومد اینجا. قبلش آقای مدیر گفت نمیخوام این دختره از چیزی سر در بیاره! چون با باباش دوستم مجبور شدم! حالا دختره اومده به دختره میگه میخوای اینجا(جای من) یا اونجا (جای خانوم حسابدار) بشین! اینقد حرص خوردم.. اینقد آدم دورو....  جدیدا آقای مدیر کار داره به خط اتاقمون زنگ میزنه!

 

پ ن : عجب اشتباهی کردم!

 

شاد باشین

دوستون دارم

بابای

 

پاینده باد ایران آریایی

 



بیتا | یکشنبه 1387/04/23 | لينك | 19:40 |
 

سلام خوبین؟

 

گفتم یکشنبه ما سقوط وسایل داشتیم ... صبحش یه پسری از شرکت نرم افزاری که باهاش کار میکنیم اومد که برامون یه مشکلی رو درست کنه! آقای مدیر هم که اومد دید قفسه ها سقوط کرده برای یکی زنگ زد و گفت که بیاد وسایل و درست کنه. از اونجایی که همون موقع آقای مدیر و خانم حسابدار میخواستن برن چالوس نزاشتم که این مرده بیاد به آقای مدیر گفتم یعنی چی من تنهام اجازه نمیدم. بعدم خودم به اون آقاهه زنگ زدم که فردا بیاد..

دوشنبه صبحش که آقای مدیر اومد بهم گفت چرا نزاشتی اون مرده بیاد منم گفتم چون تنها بودم! بعد گفت شما با آقای ؟ (همون پسره) تنها نبودی؟ گفتم اون فرق میکرد اول اینکه موقعی که اومد من تنها نبودم دوما اون آقا میخواست انبار باشه من نمیتونم بهش اعتماد کنم انبار و بدم دستش خودم باشم تو اتاقم... بعد آقای مدیر غر غر کرد و چون بانک کار داشت رفت... منو خانوم حسابدار هم از طرز غرغر کردنش کلی خندیدیم! البته نفهمیدیم چی گفت!

حالا از هر چی بگذریم من به پسرای این دور زمونه خیلی میتونم اعتماد کنم تا این مردهای نسل گذشته!

 

دوشنبه ظهر که داشتم میرفتم خونه سوار تاکسی که شدم دیدم کیف موبایلم خالیه. همه جا رو پشت و رو کردم دیدم اثری از موبایلم نیست! خیلی نگران شدم. رفتم خونه زنگ زدم شرکت اول مدیر گوشی گرفت گفتم بده به خانوم حسابدار به خانوم حسابدار گفتم گوشیم اونجاس؟ گفت آره خاموشش کنم گفتم نه بزار روشن باشه...

 

         

 

غروب که رفتم شرکت آقای مدیر عادت داره هی زنگ بزنه با اینکه کاری نداره... مثلا میخواد منو چک کنه که هستم یا نه! زنگ که زده بود گفت خانوم؟ گوشیت روشن بود گفتم آره بعد میگه دیدی حدسم درست بود صدامو ضبط کردی؟ گفتم از روشن بودن منظورم این بود که گوشیم روشن بود یعنی زنگ میخورد نه اینکه.... بعد یه جایی بود که گفت کار دارم گوشی رو قطع... اینقد حرصم گرفته بود به خاطر حرفش.

آقای مدیر که اومد من تو انبار بودم میاد پیشم میگه ببخشید نه که دخترای قبلی اینکارو میکردن و ... حرفشو بردیم فهمیدم منظورش چیه اما به روی خودم نیووردم گفتم چه کاری؟ گفت همین موبایل ... گفتم آقای ؟ من اگه میخواستم کاری بکنم هیچوقت زنگ نمیزدم که بگم گوشی اونجا هست یا نه در ضمن گوشیمو یه جا قایم میکردم. و اینکه مثلا شما چه حرف محرمانه ای دارین که میترسین من مطلع بشم؟ مگه اینجا سازمان جاسوسیه؟ خیلی شکاکین بهتره خودتونو یه خورده اصلاح کنین نه اینجا سازمان جاسوسیه نه من آدم جاسوس و فوضولیم حرفای دیگران بهم ربطی نداره فقط کارم برام مهمه... بعد گفت نه دختر ببین قبلنا ازین کارا میکردن. خوشبختانه موبایلش زنگ خورد رفت. مثلا اوندفه دوستم اومده بود رفت این تو اتاقش بود ندید کیه بهم میگه دوستت دختر بود یا پسر اومده بود؟ بعد که دید من ناراحت شدم میگه نه دختر ببین من در قبال تو مسئولیت دارم بابات تو رو دست من سپرد!

 

دوستم زنگ زد بهم گفت چهارشنبه دانشگاه مازندران کارت میدن!اینو هم یادم رفت بگم صبح دیدم یکی داره در شرکتو از جا میکنه! یکی از مشتری ها بود.. بعد میاد میگه چرا درو قفل میکنین؟

یه سوتی هم یادم رفت بگم الان که یادم اومد میگم. ببین چقدر من ضایعم! اینجا یه سرایدار هست چشاش بد چپه! اوایل که میخواستم باهاش حرف بزنم خیلی عصبی میشدم چون نمیدونستم با کدوم چشش منو نگاه میکنه! اولین روزی که خانوم حسابدار اومده بود اینم اومده بود منم به خاطر اینکه چیزی گفته باشم با لبخند گفتم من با این حرف میزنم عصبی میشم چون نمیدونم با کدوم چششه و... دیدم خانوم حسابدار منو چپ چپ نگاه کرد منم گفتم نه که مسخرش کنم اما واقعا سختمه. ظهر که شد بابای خانوم حسابدار اومد که ببینه محیط اینجا چطوره تا موافقت کنه دخترش بمونه! باباشو که دیدم میخکوب شدم! باباش خیلی چشاش چپ تر از اون آقاهه بود! خیلی اون روز ضایع شدم!

 

                         

 

سه شنبه صبح هم آقای مدیر که اومد به خانوم حسابدار گفت کار داره رفت تو اتاقش درو بست. خانوم حسابدار که اومد دیدم طبق مهمول داره به آقای مدیر فحش میده بهش گفتم باز چی شده؟ میگه که بهم میگه نکنه خانوم؟ دیروز گوشیشو جا گذاشت داشت حرفامونو ضبط میکرد؟ که خانوم حسابدار هم بهش میگه مگه ما چی میگفتیم که اینقده میترسین؟ بعد خانوم حسابدار کلی بهش حرف میزنه باز آخرش میگه ببین دختر این رشتش کامپیوتره نکنه یه برنامه توش باشه صدای ما رو ضبط کنه؟ خانوم حسابدار میگه بر فرض هم باشه مگه حرفای ما در چه موردیه؟

 

سه شنبه صبح انبار گردانی کردیم... بعد از ظهر هم بازم انبار گردانی بود خیلی خسته شدم چون تنها بودم. البته صبح به خانوم حسابدار گفتم بیاد کمک اما گرفت همه این ضربه گیرا رو سرش ریخت و باهاشون بازی میکرد . نه که سبک هم هست همه جا پخش میشه! میگه شبیه پفک دوست دارم اجازه میدی یه خوردشو با خودم ببرم! غروبشم که خانوم سوپر وایزر اومد بهم گفت کمکت کنم؟ منم گفتم نه چون دارم میشمارمشون قاطی میشه ممنونم. اونم هر 5دقیقه میومد با اینا بازی میکرد از وسط نصفشون میکرد میرفت.. ... آقای مدیر برامون آینه هم خرید! اون آقاهه هم اومد قفسمونو درست کرد.

موقع نصب آینه هم منو صدا میکنه میگه بیا خودتو ببین توش ببین کامل میوفتی چون قدت از همه بلندتره! خداییش این کم داره!

 

            

 

چهارشنبه هم که امروز باشه صبح رفتم بارها رو گذاشتم تو قفسه! ساعت 11 هم همراه دوستم رفتیم بابلسر کارت بگیرم.. من خودم حوصله هم نداشتم این دوستمم با دوسش یه سره داشتن حرف میزدن. داشتم فکر میکرد چه بی خود وقتمو حدر دادمو درس نخوندم. مثلا هدفم این بود بابل قبول شم اما... چقدر تنبل شدم.. با اینکه آزاد دوست نمیدارم اما مجبورم برم آزاد... حیف این مغز که قراره تو دانشگاه آزاد ازش بهره برداری شه!

البته خوب من کار میکنم. زندگی سخته. کار و غذا و بشور و بساب و بیار و ببر همه با منه. مگه من چند سالمه که اینقد مشکلات رو دوششمه و سنگینی میکنه؟ از صبح تا شب کار میکنم به خاطر یه لقمه نون حلال! دیگه بار زندگی نذاشت درس بخونم!

داشتم کارتو میگرفتم دوست جون زنگ زد گفت بابلسره من کجام منم گفتم بابلسرم. اینقده ذوخیدم که بابلسر بود. با اون برگشتیم. تو راه برگشت دیدم حوزه امتحانیم افتاده دانشگاه مازندارن! از اون طرف برای یه دوست جون دیگه زنگیدم گفتم چیکار کنیم؟ چطوری بریم؟ که اونم گفت یه کاری میکنیم.. منم گفتم فوقثش بابایی ما رو میبره. قطع که کردم دوست جون گفت من خودم شما رو میبرم گفت نه نمیخواد ما خودمون میریم تو که امتحان نداری. همون موقع دیدم اون دوست جون زنگید گفت من میبرم. الان موندیم با کدوم دوست جون بریم!

 

الان خوشبختانه آقای مدیرو خانوم حسابدار رفتن قائمشهر... تنهام...

جدیدا افسردگی فوتویی گرفتم... جدیدا عکس میگیرم فقط دماغم تو کادره. میخوام اینو عمل کنم.. اما میترسم. چرا یه چیزی در نمیاد بمالم رو دماغم بره پایین؟ دیگه داره عصبیم میکنه!

 

خیلی زیاد شد....

 

پ ن : نمیدونم انتخابم درسته یا نه. اما این کارو کردم امیدوارم پشیمون نشم!

 

دوستون دارم

شاد باشین

بابای

 

پاینده باد ایران آریایی

 

 

 



بیتا | چهارشنبه 1387/04/19 | لينك | 18:59 |
 

سلام چطورین؟

 

چهارشنبه : هر چی فکر میکنم که چهار شنبه چه اتفاقی افتاد یادم نمیاد! فقط یادم میاد که سرم شلوغ شد و تا ساعت 8:45 شرکت بودم که مامان نگران شده بود و به موبایلم زنگ زد!

جدیدا پنجشنبه ها برام قشنگ شده! خیلی دوسش دارم! دوست دارم زودتر پنجشنبه شه! پنجشنبه هم سرمون شلوغ بود تا 1 شرکت بود. سوار تا کسی که شدم یه جورایی لم دادم گفتم آخیش این هفته هم تموم شد! پیشم یه زنه نشسته بود پیش زنه هم یه پسره! که هم دانشگاهیه راننده تاکسی بود! یه سره داشت فک میزد کلافم کرده بود. زنه وسط راه پیاده شد برای همین درست نشستم که یهویی اون پسره بهم میگه حساب کنم؟ گفتم حساب کردم! رومو برگردوندم بهم میگه آدرس خونتون کجاس. جوابشو ندادم باز میگه کجا پیاده میشی؟ گیر داده بود اونم تو تاکسی! خوشبختانه دید جوابشو نمیدم دیگه حرفی نزد و زودتر ار من پیاده شد!

 

                    

 

غروبشم با مامان رفتم بازار.. به شال لیمویی خریدم. میخواستم مانتو هم بخرم که چیزی بهم نچسبید! رفتم کیف بخرم دیدم اون کیفی که اوندفه دیدمو همه رنگاشو آوورده. و اون رنگی که من میخواستم نداره! خیلی عصبی شدم!حالا من کیف ندارم!

بعدم رفتم لوازم آرایش خریدم! از رژگونم خوشم اومد!یه تراولم رفت!

 

جمعه هم میخواستیم بریم بابلسر که اونجا شام بخوریم که دیدیم بارون میاد. به جاش رفتیم خونه مادرجون... هم حنا هم امیر هر دوشون تیزهوشان قبول شدن. امیر میره اما حنا نه! یعنی زنعموم میگه من بچمو تو ده نمیفرستم.. واقعا چرا اینقد مدرسشون خارج از شهره؟

 

شنبه هم اتفاق خاصی نیافتاد...

 

امروز صبحم وقتی در شرکتو باز کردم یه عطسه خوشکل کردم. گفتم صبر اومد! بی خیال اومدم تو. بعد انبار کار داشتم رفتم انبار از انبار که اومدم بیرون دیدم یه انفجار رخ داد! در انبارو باز کردم دیدم قفسه ها افتادن و بار ها هم..... اگه تو انبار بودم احتمالا مرده بودم! فقط اگه یه ثانیه بیشتر تو انبار میموندم.....

 

                                            

 

صبح خانوم حسابدار با آقای مدیر رفتن غرب استان!

امروز صبح آقای مدیر میخواست از گنجره اتاقمون بیرونو ببینه که پنجره بسته بود اونم رفت تو شیشه! کلی خندیدم.

آهان کولرمون هم امروز صبح نصب شد فقط یه مشکلی هست که شیبش به داخله و هم آبش میریزه تو اتاق! الان کل اتاقم خیسه... برای همین خاموش کردم که یه خرده تو خشکی باشم!

 

 

شما فکر نمیکنین که من ساکت شدم؟ احساس میکنم خیلی تغییر کردم.. دیگه از شر و شورم خیلی کم شده... همه چیز یکنواخت شده برام... تنها چیزی که برام مونده فقط خنده هامه! که خانوم حسابدار هم هی میزنه به بازوم که نخندم!

 

 

تیرمن جان تولدت مبارک...  

 

 

 پ ن1 :دیگه پستامم کم شده.. بیتا چته؟

 

                  

 

پ ن 2 : دختر غریبه خیلی خوشحال شدم که دیدمت.. اصلا فراموشت نکردم. اینقدم بی معرفت نیستم. تو پستای قبلیم چند بار خبرتو گرفتم... ممنونم که فراموشم نکردی... دوست دارم عزیزم

 

شاد باشین

دوستون دارم

بابای

 

پاینده باد ایران آریایی

 



بیتا | یکشنبه 1387/04/16 | لينك | 18:46 |
 

سلام چطورین؟

 

پنجشنبه صبح آقای مدیر بخاطر کمردرد نیومد و منو خانم حسابدار یه جشن درست و حسابی گرفتیم!

غروبشم عمه جان از کرج اومدن برای همین رفتیم خونه مادرجون !

جمعه هم برای ناهار رفتیم شیرگاه! البته با خانواده بابا! شبشم برای شام رفتیم لب دریا بازم با خانواده بابا!

 

                             

 

شنبه صبح و غروب هم آقای مدیر نیومد! از خوشحالی نزدیک بود بال در بیاریم! البته شنبه غروب زنگ زد گفت یه سر میام هی من بهش گفتم باش خونه استراحت کن به گوشش نرفت اومد 5دقیقه بیشتر نبود رفت!

جمعه شبش ساعت 11 هم داماد گرانقدر تشریف آووردن.  من سفارش پاستیل نوشابه ای دادم اون برام پاستیل آوورد اما نوشابه ای نیست! من الان 2سال میگم پاستیل نوشابه ای فقط اولین بار برام نوشابه ای آوورد... منم هر دفه مجبورم جان فشانی کنم و اینا رو که نوشابه ای نیستن بخورم!

 

                   

 

یکشنبه صبح هم که آقای مدیر اومد میگه گزارش کار بدین!! منو خانوم حسابدار گفتیم شما هر 5دقیقه تماس میگرفتین دیگه گزارش کار برای چی؟

غروبشم که خانم سوپروایزر تشریف آووردن یه خورده دست به سرش کردیم! هر چقدر ما میخوایم بهش بفهمونیم که خانوم جان شما میدر ویزیتورا هستین نه ما گویا حالیش نمیشه!دیگه اتفاق خاصی نیوفتاد.

شب که رفتم خونه بابایی بهم یه پیشنهاد کار داد. مسئول کامپیوتر یه جا! حالا دو دلم. اونجا دولتیه! اما قسمتی که من میرم باید 12ساعت اونجا باشم! صبحها 7:30 تا 2 بعد از ظهرا هم 3:30 تا 8 شب! حالا نمیدونم! از یه طرفی با اخلاق آقای مدیر هم نمیسازم!

 

                                                          

 

دوشنبه صبح آقای مدیر پشت سرم یه چیزی گفت که خیلی جوش آووردم! برای همین در جا زنگیدم به بابا که بره برام تحقیق کنه که حقوقش چقدره! خانوم حسابدار و یکی از ویزیتورا که ساروی هم هست بهم میگن بمون اگه برم خیلی بدم! میگن بمون این سوپر وایزرو به کمک همدیگه بندازیمش بیرون! البته ما نمیخوایم کسی رو از نون خوردن بندازیم اما بعضی اوقات آدم مجبور میشه! گفتن تو بروی مدیر نیار اما ما خودمون جوابشو میدیم!

غروبشم که خانوم سوپر وایزر تشریف اوورن! من در حال درس خوندن بودم که دیدم یه چیزی صدا داد! جا کولریمون افتاد! الان ما یه هفته کولر خریدیم اما هنوز نصبش کردیم! به خاطر اینکه جا کولریمون کوچیکه!

امروزم .....وووووووووی انگاری پاییزه! یه بارونی میاد! صبح کلی به خودم ضد آفتاب زدم اومدم دیدم هوا ابریه! گفتم اشکالی نداره هوا که ابریه ، ابرا مثل فیلتر عمل میکنن اشعه ماورای بنفش بیشتره! اما ساعت 9 به بعد بارون اومد.... تا ساعت 5.... الانم نیمه ابریه و اشعه آفتاب و میشه از پشت ابرها دید!

 

                            

 

صبح هم آقای مدیر فقط یه سر کوچولو زد و رفت! ما هم خیلی خوشحال شدیم! صبحتا ساعت 11 درس خوندیم بعد اونم مرغ بازی کردیم! تا مرحله آخرش رفتم اما این خانوم حسابدار اینقد از خودش هیجان در کرد و جیغ کشید که باختم! همش تقصیر خانوم حسابداره!

غروب هم اومدم خانوم حسابدار یه فاکتور داد اندازه قدم! برای قائمشهر و ساری و گرگان باید محصول بفرستیم. تا الانم داشتم محصولاتو آماده میکردم. گذاشتمشون تا آقای مدیر بیاد ببره باربری.... اصلا نمیدونم میاد یا نه. اما خدا کنه نیاد!

 

                

 

  نارسیسا جون تولدت مبارک!

 

                     

 

پ ن :اینم یه پست کوتاه اثر خاله بیتا!

 

شاد باشین

دوستون دارم

 

 

پاینده باد ایران آریایی

 

 

 

 



بیتا | سه شنبه 1387/04/11 | لينك | 18:16 |
 

سلام.....

 

یکشنبه که رفتم خونه نشستم کامی بچه ها رو درست کردم بعدم سی دی نصب ویندوزو گزاشتم خوشبختانه بدون هیچ نازی نصب شد! شبشم اینقد خسته بودم ساعت 11 خوابیدم!

دوشنبه صبح هم که آقای مدیر و خانم حسابدار رفتن استان گلستان برای کارای حسابداری! برای همین شرکت تنها بودم!

ظهر که داشتم میومدم خونه خیابون نزدیک خونمون یه مغازه جدید باز شده! اومدنه دیدم یه پسره اومد ازش بیرون جلوم داشت راه میرفت. چون من دقیقا پشتش نبودم دیدم با گوشیش داره فیلمبرداری میکنه! گفتم خدایا این از کی داره فیلم میگیره؟ جلومون یه دختره راهنمایی بود. به تلفن همگانی که رسیدم پسره رفت گوشی رو گرفت تا من ازش رد شدم دیدم صدای عکس گرفتن اومد. شوک بهم وارد شد چند قدم که رفتم جلو پشت کردم دیدم پسره پشت تلفن همگانیه نیست! تازه فهمیدم که اصلا رو فیلم برداری نبود میخواست عکس بگیره! اصلا دلیل کارشو نمیدونم که چرا ازم عکس گرفته، اصلنم ناراحت نیستم چون با اون عکس هیچ کاری نمیتونه بکنه دوما فکر کنم یا عکس تار شده چون من در حال حرکت بودم یا اینکه چون بهش نزدیک بودم و نیمرخ هم بودم فقط دماغم تو کادره! اما هر چی فکر میکنم اصلا دلیلشو نمیفهمم تا حالا هم ندیدم کسی همچین حرکتی کنه!

 

 

غروبشم چون آقای مدیر نبود راحت مانتومو درآووردم رفتم انبارو مرتب کردم! به قول خودش بارو تحویل گرفتم!

سه شنبه هم که کار خاصی انجام ندادیم. به جز اینکه منو خانم حسابدار رفتیم یه شرکت که استخدامی زده بود! البته ما اصلا قصد اینکه اینجا رو ترک کنیم نداریم چون اینجا کارش سبکه و مهمتر از همه مدیرش زیاد گیر نیست و ما هم راحت از وقتای بیکاری درسمونو میخونیم! اما گفتیم بریم هم فال هم تماشا!

رفتیم اونجا 3 تا پسر بودن با یه دختر! دختر خیلی معمولی بود خیلی هم قیافش گرفته بود خیلی. از سرو وضعش مشخص بود به خاطر نیاز مالی داره کار میکنه! یه پسره اومد بهمون برگه تقاضا بده گفت کودمتونه؟ گفتیم هر دو! گفت یکیتون بره تو اتاق مدیر گفتیم نمیشه 2تایی بریم؟ چون درخواستامون یکیه! گفت نه... خانم حسابدار گیر داد من برم منم گفتم من کوچولو ترم تو برو دو ساعت کش مکش بالاخره رفت تو! حالا مگه میومد بیرون من هی براش مسیج میدادم بعد 20 دقیقه اومد بیرون منم یه خورده سوال ازش پرسیدم رفتم تو! به آقای مدیر که گفتم میشه شرایطتونو بگین؟ گفت خانوم؟ به شما نگفتن؟ گفتم نه میگه شما نیم ساعت تاخیر داشتین داشتین صحبت میکردین! گفتم 5دقیقه هم نشده ! شرایطشو گفت منم شرایطمو گفتم کلی کلاس گزاشتم بعد اومدم! گفت بررسی میکنه!ما تازه اومده بودیم یه پسره رفت داشتیم میرفتیم اون پسره اومد بهم میگه تا حالا مصاحبتون طول کشید؟ گفتم آره تازه نزدیک بود قرار داد هم ببندیم!

 

                  

 

اما اصلا اطمینانی نیست با 3تا پسر زیر یه سقف کار کرد! البته فکر نکنم قبول هم کنه چون ما خیلی حرفیدیم! هم من هم خانوم حسابدار!

باز دوباره اومدم شرکت چون میخواستم یه سره بمونم تا 4! خانم حسابدار هم که از اون طرف رفت خونه!

بعد اینکه رفتم خونه حالم خیلی بد شد. گلوم درد گرفت!و... سرما خردم!یه اس ام اس از دوستم اومد جالب بود این بود "روز دینی زن ایرانی مبارک . به امید داشتن روز ملی زن با هویت کاملا ایرانی !!!!!!!!"

آماده شدیم رفتیم خونه مادرجون!یهویی یادم اومد که به دوستم اس ام اس بدم ببینم دفترچه دانشگاه آزاد اومد یا نه! این باعث شد که 1ساعت اس ام اس بازی کنم! بعد مدتها!!!!!

 

       

 

امروز صبح هم کولرمون اومد! اما تو نمیره! آقای مدیر به سرایدار ساخامون گفت بیاد بالاشو بکنه! موقع بلند کردن کولر هم کمر آقای مدیر گرفت! بعد اون خانم حسابدار با آقای مدیر رفت بابلسر برای ویزیت!

ساعت 4 که اومدم خانم حسابدار خیلی ناراحت بود که آقای مدیر اینو برای ویزیت میبره! گفت شاید آقای مدیر غروب نیاد! چون کمرش درد میکنه!

دیگه همینا! سرم خیلی درد میکنه حالم اصلا خوب نیست امیدوارم آقای مدیر اصلا نیاد چون حوصلشو ندارم!

 

              

 

خیلی خستم! از نظر جسمی نه! به خاطر کار هم نیست! اما....... خودمم نمیدونم چمه!با اینکه همه چی فراهمه و خوبه! از کارمم راضیم و خوشحالم که از بیکاری در اومدم.... اما نمیدونم چمه احساس میکنم یه چیزی کم دارم!

 

 

شاد باشین

بابای

 

پاینده باد ایران آریایی

 



بیتا | چهارشنبه 1387/04/05 | لينك | 18:32 |
 

 

 

سلام خوبین؟

 

چهارشنبه بعد آپ بهشید تماس گرفت که بابایی میاد دنبالم ! منم کلی خوش خوشانم شد! یه چیز دیگم یادم رفت بگم این بود که من 4شنبه اولین حقوقمو نقدا دریافت کردم! اینقد خسته بودم و کار داشتم که یادم رفت بگم!

تا بابا برسه ساعت 4و ربع شد تا منم به خونه برسم ساعت 4رو نیم بود. از مهمونا فقط دونفر اومده بودن به مامانی گفتم میرم حموم. از حموم که اومدم رفتم تو اتاق تا آماده بشم دیگه همه مهمونا اومده بودن. یه ساعت پایین بودم به مامامی گفتم میرم بالا استراحت کنم! رفتم بالا خوابیدم! از صدای انفجار خنده مهمونا از خواب بیدار شدم. دوباره اومدم پایین. مهمونا تا برن ساعت 9 شد. بابایی هم چند بار تماس گرفت که رفتن یا نه؟ منم میگفتم نوچ میگه بهشون بگو زودتر برن! بابایی که اومد از گرما کلافه شده بود! من نمیدونم بقیه مردا کجا میرن اما بابایی من همیشه خونس!

موقع شام یادم اومد که بگم حقوق گرفتم. مامان گفت بهت مزه داد؟ منم گفتم اینقد امروز سرم شلوغ بود و کار داشتم که اصلا برام چیز جالبی نبود!

 

                

 

پنجشنبه صبح هم آقای مدیر منو صدا زد تا بهش دست نوشته بدم که حقوقم و گرفتم و اینکه بهم گفت هفته بعد اون یه درصد فروش بهم میده!

توی اتاقمون که بودیم این آقای مدیر اومد دوباره شروع کرد به حرف زدن پشت یه ویزیتور. من که اصلا بهش توجه نکردم هی گفت گفت تموم که شد بهم میگه خانوم؟ یه موقع نری بهش بگیا! خیلی بهم بر خورد این چندمین بار که طول این یه ماه این حرفو میزنه ایندفه قاطی کردم گفتم اگه بهم اعتماد نداری چرا جلوم میگی؟ در ضمن من خبر چین نیستم.. گفت نه منظورم این نبود چون کوچولویی و .... گفتم آقای؟ شما چرا گیر دادین به کوچولو بودن من؟ من درک و فهمم زیاده میگه سنت از بقیه کمتره میگم عقل داشتن ربطی به سن نداره! دیگه این اعصابه منو خورد کرد هی بهم میگه کوچولو..... مردتیکه بــــــیــــــــپ بــــــیــــــــپ بــــــیــــــــپ...  

غروبشم رفتیم خونه زنعموم. ویندوز بچه ها پریده بود رفتم ویندوزشون نصب کنم کامیشون اون وسط گیر کرد! چند بار نصب میکردم باز همین بود. از یه طرف حنا هم هی اذیتم میکرد کلافه شده بودم. گفتم میبرم خونه نصب میکنم!

 

               

 

شبم که رفتم پشت کامیه خودم بشینم دیدم ویندوز خودم بالا نمیاد!نشستم برای خودم ویندوز نصب کردم.

جمعه صبح هم سر کامپیوتر بچه ها بودم ویندوزشون نصب کردم. غروب جمعه دوباره اومدم پشت کامی و سی دی درایورها و گذاشتم تا کارتهاشونم نصب کنم. همه چی آماد شد محمد بهم یه بازی هم داده بود گفت این بازی رو نصب کردم ویندوزم پرید برام نصبش کن بازیشم نصب کردم رفتم Resolution درست کنم هنگ کرد منم ریست کردم دیدم ویندوزش بالا نمیاد پرید!2 دقیقه بعد هم عمو اومد که کامی رو ببره! بهم گفت اشکالی نداره فردا غروب میاد!

دوباره نشستم سر کامش دیگه نه سی دی ویندوزو میشناسه نه اینکه درایو و فرمت میکنه! دیگه لگن کامل شد! کلی باهاش ور رفتم که درست شه دیگه همون صفحه اول که همه چی رو تست میکنه میمونه! قاطی کردم دیگه پشتش ننشستم.

این عکس هم پیدا کردم خیلی خوشم اومد...

 

البته سایز بزگش خوشکل تره.. اینم لینکش

شنبه صبح هم ویزیتورا برای گزارش کار(مسخره بازی) اومدن. یکی از ویزیتورا هم تصفیه حساب کرد. دیگه نمیاد! این ویزتور کل گلستان و ساری – بهشهر ویزیت میکرد.

بعد از ظهر زودتر اومدم شرکت که از اونطرفم زودتر برم. آقای مدیر هم اومد گفت میدونی ویزیتور رفت؟ منم مثلا نمیدونستم! گفتم ااا رفت؟ گفت آره. میگم میخوای چیکار کنی؟ میگه یکی دیگه استخدام میکنم گفتم فعلا به صلاح نیست اینجا نیرو هست از سوپروایزر استفاده کن! اونم گفت فعلا اون ویزیتور که خودش اهل ساریه اون مناطق و میده دستش و .......

مامان اینا زنگ زدن شهریار بودن بهم گفتن بیا اونجا من گفتم با این قیافه بیام شهریار؟ هرگز! قبلا یه جا کفش دیدم آدرس دادم بیان اونجا خودمم رفتم کفش خریدم. با مامان رفتیم یه جا انگشتر هم دیدیم که بعدا بابایی رو بیاریم برای روز مادر بخره!

 

 

من و بهشید هم میخواستیم یه دستبندی چیزی که طلا باشه بخریم که مامی مخالفت شدید کرد و قبول نکرد گفت من میخوام مانتو-کفش – لباس بخرم شما باهام بیاین پول اینا رو بدین طلا نمیخواد بخرین!

 

امروز صبح هم بارامون از شرکت تهران اومد. صبح یه درصد فروش هم نقدا گرفتم.

 

                                      

 

 ظهر هم رفتم خونه دل و روده کامی بچه ها ریختم بیرون یه تغییراتی روش انجام دادم الان ظاهرا درسته بعد اونم سی دی ویندوز گذاشتم اما تا نصفه میره! نمیدونم چرا!!

الان باید برم انبار ببینم بارا چطوره. البته صبح همشونو وارد کردم اما خیلی چیزا که سفارش داده بودیم نیست برم ببینم که لیست دیگه ای هست یا واقعا بعضی از بارها رو نفرستادن!!

 

روز مادر هم پیشاپیش مبارک.

 

 

پ ن : یه عزیزی برام کامنت خصوصی گذاشت همونی که گفت عکسام قشنگه اما مطالبمو نخوند! اگه یه زمانی اومدی و مطلبمو خوندی باید عرض کنم من اومدم وبتون کل آرشیو هم دیدم اما تمام کامنتهات بسته بود!

 

شاد باشین

بابای

 

 پاینده باد ایران آریایی

 

 

 



بیتا | یکشنبه 1387/04/02 | لينك | 17:15 |