تبليغاتX
دوستانه :: تولد یه خاطره
 

 

سلام...چطورين؟

 

يكشنبه بعد آپ آيدين اومد منم رفتم غذا رو گرم كردم كه بخوريم بعد شستن ظرفها ديدم باز اين آيدين داره در كراتين رو باز ميكنه! منم كلي باهاش دعوا افتادم كه مگه قول ندادي ديگه نخوري؟ هان؟ اين دعوا همچنان ادامه داشت منم كلي حرص ميخوردم و حرف ميزدم اما آيدين اصلا به روي خودش نياوورد!و كارخودشو ميكرد! اينقد حرص ميخوردم اخرم به موبايل ختم شد و گفتم تو سرمو شيره ماليدي گوشيمو ازم گرفتي يافردا 7373 برام ميگيري و مياري يا گوشي خودمو!

مامان اينا هم دوازده و نيم شب اومدن....

دوشنبه صبح هم رفتم تو حياط آفتاب بگيرم و هم درس بخونم. آينه هم با خودم برده بودم... وسطاي درس خوندن داشتم خودمو تو آينه نگاه ميكردم كه ابروهامو ديدم.. مثلا شنبه رفته بودم آرايشگاه زنيكه اصلا زيرشو تميز نكرده بود.. همينه ديگه وقتي موبايل خانوم زنگ ميزنه و ...

شنبه كه رفتم آرايشگاه موبايلش زنگ خورده بود تا گوشي رو برداشت صداي يه پسر خيلي جوون اومد اينم سه سوته منو دك كرد چون بعد من كسي نبود.. اين زنه دو تا بچه هم داره يعني شوهر هم داره.. اما يه پسره هست كه يه سالي ميشه به گوشيش زنگ ميزنه شايدم بيشتر! اوايل مطمئن نبودم كه پسره اما شك داشتم چون يه دختر نمياد هر ثانيه به يه دختر ديگه زنگ بزنه... تازه حرفاشم مشكوك بود... اما بعدش چند بار صداي پسره ميومد. به خصوص اون موقعي كه رفتم موهامو كوتاه كنم! براي خودش زياد متاسف نيستم اما براي يه پسر واقعا متاسفم كه وقتشو براي يه زن شوهر دار و يه مادر ميگذرونه كه سنشم از اين بيشتره... نميشه گفت كه ممكنه اين زنه يه كارايي براش بكنه! چون جديدا خيلي ازدخترا همه جوره با دوست پسراشون راه ميان! فكر كنم اين پسره هم تهرانيه چون چند سري قبل حرفاش مشخص بود پسره مال اينجانيست!

 

                                               

 

بگذريم... نشستم به جاي درس خوندن ابروهامو تميز كردم مامان كه از بيرون اومد بهش گفتم مامان گفت اتفاقا ميخواستم بهت بگم كه ايندفه ابروهاتو تميز نكرد!

غروبشم رفتم استخر... يه خورده هم هوس جكوزي به سرم زد رفتم يه هيكلايي اونجا بودن.. تو دلم گفتم نكنه منم مثل اينا بشم؟ تصميم جدي گرفتم كه خودم 55 كيلو كنم يعني 5كيلو لاغر كنم! ميخوام يه خورده باريكتر شم.. اما از يه طرفي غذا زياد نميخورم و اگه هم بخوام غذامو كم كنم صورتم لاغر ميشه.. فكر كنم بايد تحركمو زياد كنم!  تو جكوزي يه ربع هم نبودم اومدم بيرون رو تخت يه خورده دراز كشيدم حواسم به سه تا دختره كه روبروم در حال پچ پچ كردن بودن بود،  چون يه كلمه حرف ميزيدن منو نگاه ميكردن.  منم داشتم نگاشون ميكردم كه دختر وسطيه يهويي گفت شبيه كيه؟ كه ديدن متوجه شدن من متوجه اينا شدم پا شدن رفتن سونا. فكر كنم منظورشون اين بود شبيه آنجيلينا جوليم....... بلند شدم دوش گرفتم دوباره رفتم استخر...

شبشم آوا و دايي اومدن. واي آيناز اينقد تپل شده خيلي باحال شده لپاش شبيه شليل ميمونن... شام موندن ...

 

سه شنبه هم مامان گفت زنگ بزن بابا چرا نيومده؟ منم زنگ زدم گفتم بابا چرا نيومدي ؟ گفت كجا گفتم خونه! گفت با آقاي----- كار دارين؟ اههههههههه براي دومين بار اشتباه گرفتم هزار تا ببخشيد گفتم بابا كه گوشي گرفت گفتم مگه اين خط تو نيست؟ ميگه چرا اما داشتم با اون خط صحبت ميكردم...

 

سه شنبه غروب هم رفتم پيش آوا... داييم گرفت مهندسي كرد پشت موهاي آينازو زد به گفته خودش شاخ شده بود از پشت نگاه كنين اگه موهاش مرتب نشده باشه فكر ميكنين كچله... من و آوا رفتيم بيرون سر راهمون هم رفتيم اميد شهروند آوا داشت خريد ميكرد آيناز بغل من بود يه پيرمرده هم داشت با آيناز بازي ميكرد هي ميگفت چه بچه خوشكلي تا اينكه آيناز سرشو برگردوند پيرمرده گفت ااااا پشت مي ر چه وسه چتري بزويي؟ منم گفتم هنر باباش.. آوا هم كلي حرص خورد.

آوا ميخواست پارچه بخره كه منم چشم به يه تور كه شبيه گيپور بود رنگش بنفش بود خورد 15 سانت ازش خريدم...

ساعت 7 بود كه از آوا خداحافظي كردم رفتم خونه مادرجون.. چون فرداش ميخواست بره مكه.. مامان و بابا اونجا بودن..

 

 

اومدم خونه مامان پرسيد اينو براي چي گرفتي؟ گفتم يه شال دارم توش تور قرمز داره ( يه عكس قبلا گذاشته بودم اين شاله سرم بود پارسال) قرمزشو بكن اينو بزار جاش. الانم مامان درست كرد خيلي خوشكل شده...كلا مشكي به بنفش خيلي مياد!  به من ميگن دختر كم مصرف..

 

آهان مامان وبابا مكه ثبت نام كردن البته بابا نميدونه زنعموم هم فهميد ميخواد ثبت نام كنه البته عموم نميدونه! يه زنعموي ديگه هم ميخواد ثبت نام كنه اون عمو هم نبايد بفهمه! يه زنعموي ديگه هم بدون عمو ثبت نام كرد! به اينا ميگن گروه مافيا! منم جو گير شدم ميخوام ثبت نام كنم! به مامان گفتم من بيني عمل كن نيستم پولشو بده ثبت نام كنم.. مامان هم گفت اكي! اما ميگه فكر نميكني برات زوده؟ ميخواي بري و باز با همين سرو وضع باشي؟ منم گفتم مامان نه كه تو رفتي كلي تغييرات ازت ديديم گفت خوب من مثل تو نيستم! اما من ميخوام برم بدجوري اين موضوع رفته تو اعصابم! مامان ميگه اگه تا اون موقع بنده شوشو كردم شوشو اجازه نداد چي منم گفت بيپ ميكنه!

 

چهارشنبه سرعت نت خيلي پايين بود فقط خود بلاگفا باز ميشد!

ساعت 12 هم شروع به آماده شدن كردم كه بريم بدرقه مامان بزرگ و عمه ، ساعت 1 اينا رو بردن ساعت 6 هم پرواز داشتن... اميدوارم صحيح و سالم با كلي سوغاتي برگردن! موقع رفتن عمه و مامان بزرگ داشتن گريه ميكردن. اين شوهر عمم يه خورده بغضيد.

غروبشم منو بابايي خونه تنها بوديم اومدم نت يه اف خوندم حالم گرفته شد، تقصير من كه دل سوزندم بايد حتما مثل بقيه تو ذوقش ميزدمش!

اين آف منو به ياد يكي انداخت كاش حداقل آدرس وبلاگم و داشت و ميفهميد واقعا متاسفم واقعا.. كاش منو ميبخشيد!

 

 

پنجشنبه بابا رفته بود گوشت بگيره ميگه يه زنه اومد سيصدگرم گوشت خواست! اينم مملكت ما.

صبح با مامان رفتم بانك. اول بانك كشاورزي خودمون كه تو حسابم پول ريختم بعدم رفتم بانك ملت فرم ثبت نام مكه رو گرفتم. معاون شعبه بهم گفت اگه ثبت نام كني نميتوني بري تو گروه مامانت(الان گروه بندي ميكنن) مامانم گفت دخترم كه نميتونه تنها بره پس ما از اون گروه جدا ميشيم باز مرد گفت نه نميشه. ما هم رفتيم بازار برگشتنه به مامان گفتم دوباره بريم من هر طوري شده ميام. رفتم به معاون گفت آدرس مدريت بانك ملت تو ساري كجاس؟ مرد گفت بيا فرم پر كن من كارتو درست ميكنم! گفتم الان پول همرام نيست گفت اشكال نداره هر وقت اومدي! اينا بايد يه زوري بالاي سرشون باشه!

 

اون فيلم هم كه عكساشو گذاشتم هيچكدوم من نيستم 3-4 فيلم چند دقيقه اي از اين عروسي هست كه من تو هيچ كدومشون نيستم فيلما رو فرزاد گرفت كه يا از عروس و داماد گرفت يا فقط بهشيد تو كادر( منم در نقش مترسك اونجا بودم.) شانس اووردم از اون عروسي بهشيد دوتا ازم عكس گرفت(جفتشون زشت شدم) وگرنه افسردگي ميگرفتم! اهان بعد ما از طرف داماد بوديم..

 

 

طبق هر سال ارديبهشت ما كجا ميريم؟ فردا صبح داريم ميريم مشهد. من و بابا و مامان. البته هتلمون از ساعت 3 شنبه رزو شده اما ما فردا ميريم خونه ميگيريم بعدم صبح شنبه ميريم هتل. اون ساعت 3 هم آدم حساب نميكنيم. جون شما و جون اين وبلاگ.. مواظبش باشينا!

 

آيدين ميخواد نوت بوك بخره البته يه كامپيوتر تو مغازه هست اما ميگه چون دو تا مغازه مختلف براي تعميرات موبايل ميره نياز داره. منم ميگم اين كامپيوترو با خودت ببر نوت بوك و بده به من. ميگه پس وانت هم بخرم كه اينو با خودم حمل كنم. منم نوت بوك ميخوام دلم خواست... اومدم يه شماره حساب ميزارم نفري پونصد هزار تا يه ميلون تومن به اين حساب واريز كنين كه منم برم نوت بوك بخرم. بيشتر از يه ميلون نريزين. من شرمنده ميشم!

 

پ ن 1 : از جلوت رد ميشم به قول خودت....... دلم تنگه خيلي خيلي زياد!

 

 

پ ن 2 : با اينكه هر دفه به خودم قول ميدم اما ......... ديگه نميتونم روي خودمم حساب كنم!

 

شاد باشين

دوستون دارم

باباي

 

  پاينده باد ايران آريايي

 



بیتا | پنجشنبه 1387/01/29 | لينك | 17:19 |
 

سلام چطور مطورين؟ دماغاتون چاقه؟

 

جمعه بعد اون آپ كه كلي اشك ريختم رفتم آشپزخونه چيپس برداشتم بعدم اومدم بالا فيلم ببينم 5دقيقه كه فيلمو ديدم ديگه يادم رفت ناراحتيمو و كلي لبخند زديم... يه ساعت نشد ديدم زنگ ميزنن درو باز كردم ديدم مادرجون(مامان بابا) اومده... اين مادرجونم خيلي باحاله اينقدر حرف ميزنه برات كه همه چي يادت ميره براي مامان زنگيدم كه بيان خونه مامان و بابا كه اومدن ده دقيقه نشد كه دايي و زندايي و آرشام و آرمان هم اومدن. تا آرشام منو ديد گفت بيتاجون من اسبتو نشكوندم گفتم خودش شكست؟ گفت نه قبلا شكسته بودم...خلاصه بهش گفتم از اين به بعد اسب بي اسب دو تا از سگامو دادم بهش بازي كنه ... مامانم به آرشام گفت بيتا اسبو ديد گفت اگه آرشام بود ميزدمش.. منم گفتم مامان حالا اين چيه ميگي بچه ميترسه(چقدر ميترسه) گفتم نه نميخواستم بزنمت ميخواستم از پنجره بندازمت بيرون گفت محكم؟ گفتم نه زياد گفت ميوفتم دريا؟ گفتم نه دريا خيلي دوره همين بالاي درخت ميندازمت... باز دوباره رفت اومد ميگه بيتا جون الان كه اومدم نميشه الان منو بندازي بالاي درخت؟.. خداييش بچه اينقد سرتق ديدين؟

 

 

شبم موقع خواب داشتم به اين فكر ميكردم چرا گريم گرفت؟.... يه خوردش به خاطر تنهايي بود آخه من خيلي تنهام هيچكي دورو برم نيست. تو فاميل يه دختر همسن خودم ندارم خاله هم كه اصلا ندارم..

 

 

شبشم اصلا نخوابیدم چون مارجون اومد تو اتقم یه بند داشت خروپف میکرد...

 

شنبه هم بعد درس خوندن داشتم اين فيلمو ميديدم. مال عروسي كه پارسال تابستون بود. فيلمش 5دقيقه هست اما يه ساعت وقتمو گرفت 20 بار ديدمش اما خودمو توش پيدا نكردم...عروس كه نيستم ، فيلم هم فرزاد گرفت پس من كجام؟ من كه جلو پيش فرزاد بودم پس چرا تو فيلم نيستم؟ اين عكس مال همون فيلم هست...

 

 

بعد ديدن اين فيلم به خودم گفتم حتما بايد تو جشن عروسيم آهنگ لايف ايز لايف بزارن.. الان اينجا همين آهنگو گذاشتن...

 

                      

 

غروبشم نيوشا و آيدا اومدن. مامان آرشام هم زنگ زده بود ديد نيوشا هست اومد.. براي آوا هم زنگ زديم اما خونه خالش بود و نيومد. وبلاگ نارسيس جان رو كه خوندم اومدم پايين داغ دلم تازه شد كه من خط چشم بلد نيستم ! تو همين گيرو دارا بود كه نيوشا گير داد برات خط چشم بكشم من هي گفتم نميخواد اما يه سپيچيه... نيوشا هميشه ميگه دوست داره آرايشگاه بزنه و اينقد از خودش تعريف ميكنه و فقط ميگه حيف كه مجوز ندارم وگرنه ميرم باز ميكنم... برام خط چشم كشيد آرايشاي ديگه هم كرد و شروع كرد به تعريف و تمجيد.. مامان و مامان آرشام فقط داشتن ميخنديدن اما نيوشا از مسند آرايشگريش پايين نيومد و فقط داشت ميگفت من چقدر تغيير كردمو خوشكل شدم.... دوستان چشمتون روز بد نبينه انشاله من خودمو تو آينه ديدم وحشت كردم يعني زشت تر از اين نميتونست منو درست كنه حالا هر چيم بهش بگي مگه كوتاه مياد؟ بهش گفتم تو بايد گريمور فيلماي ترسناك باشي كه خون آشام ها رو گريم كني. اومد بالا از خودم عكس گرفتم پاك كردم رفتم پايين..

 

مامان آرشام آرايش كردنش حرف نداره به خصوص سشوار كشيدنش.. كارش عاليه. به مامان آرشام گفتم برام بكشه كه گفت من تا حالا كسي رو آرايش نكردم بلد نيستم نميتونم اما نيوشا كلي گفت كه اونم منو آرايش كرد...

 

                                      

 

اما من به اين نتيجه رسيدم كه خط چشم اصلا بهم نمياد همون توي چشمو بكشم بهتره... البته براي عروسي ها كه رفتم آرايشگاه به آرايشگره ميگفتم كه نازك بكشه براي همين بهم ميومد!

 

اما مامان اصرار زياد داره كه خط چشم بكشم! حالا صبر ميكنم بهشيد بياد تا تمرين كنم... پارسال چند روز پشت همن تمرين كردم اما نتيجه اي در بر نداشت...

 

اينم عكس چشام .. اولي همونيه كه مامان آرشام درست كرده. دوميه هم اثر خودمه.. مال نيوشا هم ميخواستم بزارم اما نصفشم كردم كه فقط چشم باشه اينقد زشت شد كه روم نشد بزارم...

 

                                                      

                                                      

 

دايي كه اومد نيوشا داشت از پديده هنري خودش حرف ميزد ، منم رفتم دوربينمو آووردم عكسمو نشون دادم دايي داشت سكته ميزد... با اين حال به نظر نيوشا من زيباي خفته شده بودم! آيدا هم اومد در گوشم گفت بيتا جون ناراحت نشيا اما الان خوشكل تري ماماني درست كرد ترسناك شده بودي!

 

                         

 

امروزم كه مادرجون مهموني داده بود چون چهارشنبه داره ميره مكه با عمه كوچيكه...تا ساعت 8 اونجا بوديم! الانم خونه تنهام مامان و بابا شام دعوت بودن ... منتظرم تا آيدين بياد..

امروز عمه كوچيكه بلوزش خيلي خوشكل بود مطمئن بودم ماندانا از آمريكا براش آوورده بود (ماندانا مادر پدرام كه تو بهمن ماه ايران اومده بود!! هم خواهر شوهر عمم ميشه هم دختر عمش) آخه همه خانوم براي لباساش پول هنگفتي ميدهد اما اگه ببني فكر ميكني از سر خيابون خريده اصلا سليقه نداره فقط پول ميده... بلوزش چشممان را گرفت و پرسيدم حدسم درست بود!

 

                                         

 

شايد فردا برم ساري! نميدونم حسش نيست اما مدركمو ميخوام!

 

اينم لينك وب پيج براي اعتراض به نام خليج عربي!

 

پ ن 1: جديدا همه چي اشتباه ميشه! نميدونم راه من اشتباهه يا معادلات!

پ ن 2 : كاش اينو نميدونستم. اينجوري حداقل اميدوار بودم!

 

                                               

 

 

 

شاد باشين

دوستون دارم

باباي

 

  پاينده باد ايران آريايي

 



بیتا | یکشنبه 1387/01/25 | لينك | 21:54 |
 

چهارشنبه بعد آپ كردن خيلي خرسند شدم كه اكانت آيدين تموم نشد .بعدم نشستم درس خوندم تا 8:30 ديگه مخم پكيد!

در مورد خوابيدن موقع درس من وقتي خونم اينطوريم! براي همين هميشه ميرم كتابخونه درس ميخونم چون اونجا خوابم نميبره. چون اين هفته اول درس خوندن بود براي همين تو خونه درس خوندم كه اگه خسته شدم بتونم خستگيمو رفع كنم اما كتابخونه تا آخر وقت بايد نشست خوند!

پنجشنبه هم مامان صبح دوباره رفت سبزي خريد غروبم رفت گرفت. كلي سبزي بود. كلـــــــــــيا. گرفت شستشون . منم نشستم درس خوندم. مامي گفت بيرون؟منم گفتم نوچ!پنجشنبه فيلم از سيزده به سي سالگي هم ديدم . آخه آيدين ميديد كلي ميخنديد منم نشستم ديدم به جاش كلي گريه كردم! مخصوصا اون صحنه اي كه پسره ميخواست ازدواج كنه و ماكت خونه روداد به دختره! كلي اشكيدم! بعدم كلي به آيدين فحش دادم كه كجاي اين فيلم خنده دار بود؟

غروبم دايي با آرشام اومده بودن خونمون. من بالا داشتم درس ميخوندم كه آرشام طلب اسب كرد. منم كلي سفارش كردم اسبمو دادم بهش. درو هم بستم داشتم درس ميخوندم. دوباره اومد. گفتم برو بيرون بازي كن من دارم درس ميخونم گفت من درستو خراب ميكنم هي من گفتم اون ميگفت اينقدم بچه سرتق؟آخرشم بهش سگ دادم رفت بيرون. ساعت 9اومدم پايين ديدم داييم اينا رفتن. مامانم گفت آرشام پاي اسبتو شكوند.

لينقد عصبي شدم اينقد عصبي شدم گفتم چرا صدام نكردين من اين بچه رو از پنجره پرتش كنم بيرون؟ اين اسب خيلي برام عزيزه چون از بچه گي عاشق اسب بودم و هستم. اون موقع ها چند بار در هفته خواب اسب ميديدم. براي همين اسبم برام خيلي ارزش داشت.

امروز صبح هم نشستم درس خوندم. دوساعت پيشم رفتم حموم تا اومدم برق رفت (شانس آووردم!) مامان و بابا ميخواستن برن پياده روي گفتن مياي؟ منم گفتم موهام خيسه خودتون برين. تا بابا اينا رفتن برق اومد. اومدم پشت كام كامنت چك كردم و وبلاگهايي كه آپ شد و خوندم .

پست نارسيس جان و خوندم يهويي دلم گرفت. چند بار خوندمش تا .... رفتم رو تختم دراز كشيدم و خرسم و بغل كردم. گوشيمو گرفتم دستم تا حداقل به يكي اس ام اس بدم . چند بار اسماي دوستامو براي انتخاب يكيشون رو نگاه كردم اما حس هيچكدومشون نبود..... يه خوردم اشكيدم چون از موقعي كه بهشيد رفته خيلي تنها شدم اصلا اين تنهايي دوست ندارم اصلا! هيچكي نيست كه من..........

الانم كه دارم آپ ميكنم اشكام داره مياد پايين... اين آپ و فقط به خاطر اينكه حالم خوب نيست و تنهام ميكنم براي همين كسي رو خبر نميكنم حتي تو آف! فردا ميرم اكانت ميخرم ميام پيشتون!

الانم ميخوام برم يه فيلم خنده دار ببينم روحيم عوض شه..

 

دوباره دلم هوای او را کرد

دوباره تنم به یاد او لرزید

همه خواهش و نیاز شبم او بود

دوباره "عشق" میان فاصله ها پوسید...

دوباره ماه آسمان من گم شد

خدا به تقدیر من قفل دیگر زد

تمام وجود من از بودنش خوش بود

مگر چه اشتباهی از دلم سر زد؟

یه یاد داغی عشقم "اشک می ریزم"

ترانه ی ما را جدا جدا خواندند

همه روزهای من روزهای تو بود

پس از تو خنده رفت و این اشک ها ماندند

هوای آخراسفند، بوی بهار

جرعه جرعه یاد تو را به کام می ریزم

هنوز شب به یاد تو می خوابم

همه صبح ها به یاد تو می خیزم!

گناه تو نیست "رگ های احساسم"

فقط هوای تو را خوب می بلعند

گناه تو نیست "چشم های دلم"

میان واژه ها پی تو می گردند

به این گیجواره ی من شعر می گویند؟

همه عشق ما همین بیت ها بودند؟

یکی خواند و خندید و رد شد و گم شد

تو بیا بگو که بدند یا خوبند؟

چه عشق بازی با "نگاهت" کرد

"نگاه" عریان من درون بستر غم

شرم کهنه ی ما را باد ها بردند

من و حضور تو و بوسه ای نم نم

....

شبم از بوی ستاره عطرآگین

عشق تو میان لحظه ام بیدار

آخرین شعر من برای تو بود

شعر نه....یک وصیت بیمار:

تا دراین آسمان خورشید می شکفد

تا آب میان رودها جاریست

پرم از "تب" از "عشق" سرشارم

هوای کویری من با تو بارانیست....

 

  پاينده باد ايران آريايي

 



بیتا | جمعه 1387/01/23 | لينك | 18:36 |
 

 

سلام خوبين؟

 

همتون بچه بدين. هيچكي بازي رو ادامه نداد. با اينكه ازم بزرگترين و احترامتونم واجبه اما روم به ديوار بايد بگم خيــــــــــلـــــــــــــي بـــــــــديــــــــن. اونم به دو دليل! يكي اينكه بازي نكردين يكيم اينكه هيچكي نازمو نكشيد كه عكس بزارم. منم اين پست و محكوم ميكنم عكس نميزارم.

دوشنبه هم اتفاق خاصي نيافتاد. فقط درس بود و درس....

سه شنبه ساعت 4 وقت دكتر دندون پزشك داشتم كه دندونمو بكشه. نميدونين چه روزه بدي بود. اينقده استرس داشتم كه نگو و نپرس. حالم اينقد بد بود. از ساعت 12 تا 3:45 فقط تو خط دستشويي (گلاب به روتون) كار ميكردم ديگه استرسو داشت منو ميكشت. رفتيم دكتر ، دكتره گفت بشين منم نشستم گفتم دندون عقلم در اومده دندونام به هم جفت شدن يه خورده ديگه بشه ميرن تو هم. دكتره دو دقيقه با اين آينه داشت تو دهنمو نگاه ميكرد چند بارم گفت دهنتو ببند آخرشم گفت خانوم من دندون عقلي نميبينم هنوز در نيومده. از شما پنهون نباشه كلي ذوقيدم و نيشم باز شد. گفتم خوب در نيومده اينجوريه پس در بياد ديگه قاطي تر ميشه پس جراحي ميكنيد؟ گفت برو عكس بگير بعد. دوما دندونات خوبه زيادي داري حساسيت به خرج ميدي گفت چند سالته گفتم 20 گفت توي اين سن تا 25 سالگي دندونا بهم جفت ميشن. برو مال دوستات و ببين. حالا اگه ميخواي بايد جراحي كني در بياري، اينقد حساس نباش.

حالا شماها يه عكس از دندوتانو بگيرين ببينم چه شكليه؟

رفتم عكس بگيرم. منو وارد يه اتاق كردن يه دستگاهي بود .يه لباسم تنم كردن خيلي سنگين بود گفتم چقدر سنگينه خانومه گفت توش سربه. بعدم دكتره گفت بيا سرتو بزار اينجا ، با دستت اينجا رو بگير با دندونت اينو فشار بده لبخند بزن. بعد كه لبخند زدم گفت آب دهنتو قورت بده دهنتو ببند تكونم نخور. بعد دستگاه روشن كرد با اون زنه رفت بيرون (نامرد نميگي دختره مردم تك و تنها ميترسه؟).

دستگاه هم شبيه دو تا اتو بود قسمتهاي چپ و راست بعد چرخيد دور سرم ديگه تموم شد. منو هم مرخص كردن.

اومدم بيرون مامان گفت خوب بود؟ منم گفتم فكر كنم عكس قشنگي بشه...

5دقيقه نشد عكسو دادن بهم منم در اووردم خودم نگاه كرد. دندونامم ديديم هر 4 تا در حال در اومدنن.

رفتم دوباره به دكتر نشون دادم گفت فكت جا داره اگه ميخواي جراحي كن اگه هم نه بزار در بياد اگه دندونات خراب شدن بكش بعدم ارتدنسي كن.

منم كه عمري جراحي كنم..

اومدنه هم پياده اومديم تا خونه زنعموم.. يه ساعتي تو راه بوديم. يه مانتو ديدم به نظرم خوشكل و تك بود اما مامان زد تو ذوقم گفت زياد جالب نيست. الان تو فكر اون مانتو هستم. به مامان گفتم اگه نتونم مانتو گير بيارم مثل بوت ميشه كه هنوز تو دلم هست...البته فعلا زياد اصرار ندارم چون مرده گفت 10 ارديبهشت مانتو جديد مياره.

امروزم مامان و بهشيد داشتن تلفني صحبت ميكردن به اين نتيجه رسيدن كه دكتره به درد نميخوره و من برم پيش دكتر اميري كه قبلا خواهرم پيشش بود و دندونامو جراحي كنم.. بهشيد.... به تو هم ميگن خواهر؟ من نميخوام جراحي كنم درد داره...كلي خونم ميريزه. تازه بيهوش هم نميكنن من طاقت ندارم..

الانم مامانم رفته عكسمو بگيره....

امروز بارون اومد حس خوبي بود موقع خواب! الان نميه آفتابيه كه داره تاريك ميشه!

 

بهار جون تولدت مبارك.. با بهترين آرزوها براي تو دوست عزيز

 

اينم يه پست كوتاه اثر خواهر بيتا..... تشويق... دست...سوت...كلاها رو بندازين بالا....

 

پ ن 1 : وقت خبر كردن ندارم چون هم در حال درس خوندنم! هم اينكه اكانتم تموم شده اين اكانت آيدينه نميدونم چقدر توش داره اگه تموم شه .... هم اينكه كلي كلاس داره... كلاس ميگذاريم!

پ ن 2 : خيلي خوابم مياد.. هميشه درس ميخونم خوابم ميگيره!

پ ن 3 : شايد جمعه با دايي ها و اهل و عيال ها رفتيم ناهارخوران گرگان كه ناهار بخوريم!

پ ن 4 : روزي صدايت ديوارهای ابهام را مي‌شكند...بي‌صدا!

پ ن 5 : پي نوشت ها رو دوست ميداريم!

پ ن 6 : دي ساروو كجايي؟

پ ن 7 : سولماز جان امروز رفتي مشهد. زيارتت قبول باشه. سوغاتي يادت نره! من از حق مسلم خودم نميگزرم!

 

شاد شاد باشين

دوستون دارم

باباي

  پاينده باد ايران آريايي

 

 

 

 



بیتا | چهارشنبه 1387/01/21 | لينك | 19:19 |

 

                    آن يكي خر داشت و پالانش نبود ***** يافت پالان ، گرگ خر را در ربود

                                                                  مولانـا

 

سلام چطورين؟

 

پدرام جان منو به يه بازي دعوت كرده كه هفت تا از آرزوهاي محالم بگم.

1-       اولين آرزو اينه كه آرزو دارم اون چيزي كه سه ساله از خدا ميخوام بهم بده. خدا هم لج كرده حداقل به عنوان اشانتيون برآورده نميكنه!

2-     دومي هم اينه كه صبح از خواب بيدار شدم بزنم شبكه خبر ببينم يه گزارش فوري ميده مبني بر اينكه يه قوم خالص هخامنشي (زنده) تو شيراز پيدا شدن حتي آزمايش ژنتيك و DNA هم دادن كه درستي حرفشونو ثابت كنه و قدرت ايران به دست و گرفتن و يه ساعته همه چي رو درست كردن عدالت مساوات قيمتها شكسته شد و .... علاوه بر اينا تو همين يه ساعته تونستن مثل قبل فرماندهي 25 كشور هم تو دستشون بگيرن.

3-    سومي هم اينه كه يه پستچي بياد خونمون يه بسته بده بهم باز كنم ببينم سند كارخونه چي توز كه به اسمم شده و من بعد غش كردن عازم مشهد ميشم و ميرم كارخونه كارگرا تا منو ميبينن ميگن هيپ هيپ هورااااا بعد منو بغل مكنن ميندازن تو چيپسا... واي فكر كن تو يه جايي بيفتي كه دوروبرت پر چيپسه هر قدرم بخوري تموم نميشه.

4-    چهارميه هم اينه كه پسر مدير عامل كارخونه نيوا عاشق چشم و ابروم شه هر ماه از آلمان برام انواع اقسام محصولات بهداشتي- آرايشي نيوا رو برام بفرسته.

5-       يه معدن الماس هم كشف كنم. مال خودم شه.

6-       بتونم تو رشتم اينقد پيشرفت كنم كه يه سيستم عامل به اسم بيتا بدم بيرون كه با اومدن همه شركتا به خصوص مايكروسافت ورشكسته شه.

7-    اينقد علم پيشرفت كنه كه وقتي ازدواج كردم مثلا خواستيم بچه دار شيم وقتي تصميم گرفتيم بيدار شديم ببينيم بچه بغل دستمونه ديگه نه ماه دردو رنج اين خانوما نكشن . اگه اينطوري نشد يه طوري ديگه شه نه ماه دردو رنج آقايون تحمل كنن.(فرقي نداره)

 

همه اونايي كه ميان كامنت ميدن به اين بازي دعوتن. ببنم كه انجامش ميده. اوندفه كه اسم بردم همتون منو ضايع كردين. بچه بد ها.هر كي ادامه نده بچه بده.

 

من ديگه براتون عكس نميزارم (حالا اگه يه خورده خواهش كنين دفعه بعد ميزارم). الانم تحريم ميكنم عكس حيوون ميزارم كه بشه حيات وحش اينجا. من چند بار گفتم از گذاشتن اين عكسا منظوري ندارم فقط اون احساسيه كه تو چشما هست خيلي خوشم مياد. خيلي بدي خيلي.

 

خوب بگذريم. پنج شنبه اتفاق خاصي نيافتاد. به جز اينكه مامان صبح كه رفته بود بازار براي سبزي . كلي سبزي شامي خريد كه داد به همون زنه پاك كنه و غروب بگيره. اومدنه هم دوباره سبزي خريد براي خوردن . يعني همراه با غذا بخوريم! اما صبح وقت نشد اين سبزي ها رو پاك كنه. غروب بعد اينكه چايي خورديم من ظرفا رو شستم مامان و بابا مي خواستن برن اون سبزي هاي شامي رو بگيرن كه مامان گفت اين سبزي ها (سبزي هاي خوردني ) پلاسيده شدن منم گفتم پاك ميكنم. مامان و بابا ساعت 5 رفتن منم زدم كانال PMC كه داشت TOP20 ميداد نشستم به سبزي پاك كردن. دو تا دسته پياز چه بود دو تا نعناع دوتا جعفري دوتا هم شاهين(شمال كيلويي نميفروشن دسته اي ميفروشن)

من در حال پاك كردن بودم مامان بابا اومدن فقط يه دسته مونده بود. مامان تا اومد شروع كرد به خنديدن گفت هنوز داري پاك ميكني؟ ساعت 7 بود يعني من دو ساعت داشتم سبزي پاك ميكردم. يه دسته مونده بود. كه كلا 7:20 تموم شد.

 

 

بابا هم كه اومد گفت عمري تو توي اين دو ساعت داشتي فقط سبزي پاك ميكردي احتمالا در حالا بالا پايين كردن كانالا بودي كه آهنگ مورد علاقتو پيدا كني. گفتم نخيرم ببين كنترل كجاس. اصلا بهش دست نزدم. بابا گفت ديگه فوقش طول مكشيد 20 دقيقه نه دوساعت. مامان هم گفت ته تغاري پاك كردنش با كلي نازو ادا همراهه. منم نتيجه اخلاقي گرفتم ديگه براشون سبزي پاك نكنم... دستم همش پوست پوست شد.

بعد رفتم سراغ دوربينم كه از دستم عكس بگيرم ديدن باز روشن نميشه. باطريشو در آووردم بخاري اتاقمو روشن كردم گذاشتم روش باز دوباره گذاشتم ديدم تا روشن ميشه باز خاموش ميشه. گفتم به درك خودت خوب ميشي. اوندفه هم همينطوري شد. دو ماه نرفتم سراغش بعد كه رفتم ديدم روشن شد اونم با چه انرژي اي!

 

 

جمعه هم بيرون نرفتيم خونه بوديم مامان كار داشت. منم داشتم برنامه ريزي درسي ميكردم براي خودم. شبش ساعت 9 بود كه دايي با نيوشا اومدن خونمون . دايي دلاله كاهو ميخواست كه ما خودمونم نداشتيم. به نيوشا گفتم باز شما دو تا آيدا رو دك كردين؟ گفت نه اومديم دنبالتون بريم سيرك. يه گروه از تهران اومدن از يه هفته قبل عيد تا هفته ديگه جمعه هستن. داييم اول زنگ زد براي ساعت 8 كه گفت يه صندلي خالي نيست. آهان تو سينما برگزار ميشه. ساعت 10 من و مامان همرا با اينا رفتيم . داييم با صاحب سينما آشنا بود براي همين نه تنها مجاني رفتيم بلكه كلي صف بود ما همينطوري رفتيم تو.  

در كل جالب بود به خصوص آهنگاش و اون دلقكي كه ميرقصيد. فخرالدين هم بود همون شعبده بازه كه تي وي نشون ميده. حيوون هم بود كه دلم براشون ريش ريش شده بود. اونكه با حيوونا اجرا داشت ميمون و خرس خيلي ميزد اما با شير و مار كاري نداشت. اول كه رفتيم نيوشا گفت بريم ته من گفتم نه. رفتيم رديف چهارم. نيوشا گفت بيتا حفاظ نداره ميميريم. گفتم نترس اگه اتفاق بيوفته اينقد جلو گوشت هست كه به ما نميرسه در ضمن در خروجي بغل دستته.

 

 

اومديم خونه 12:30 شب بود. ديگه خواب از سرم پريده بود. ديدم نميشه خوابيد بندو بساطمو جمع كردم رفتم اتاق آيدين. آيدين ميخوابه انگاه به جوجه گردون وصله اينقد وول ميخوره و تختش صدا ميده كه از سرو صداي تخت آيدين بلند شدم رفتم اتاق مامان اينا. اومدم بخوابم ديدم بابا خروپوف ميكنه .دوباره بندو بساط جمع كردم اومد پايين رفتم رو مبل راحتي بخوابم ديدم نميشه جاگيري كرد. اومدم رو زمين بخوابم كه تيك تيك ساعت داشت ميرفت رو اعصابم. بلند شدم ساعت بردم گذاشتم تو آشپزخونه خلوت اومدم خوابيدم. نصفه هاي شب از بس تنم درد گرفته بود بيدار شدم اما حسش نبودبرم بالا تو اتاقم. دوباره خوابيدم دمدماي صبح بيدار شدم ديگه تنم خشك شده بود اما حسش نبود. آخرم به خدوم گفتم بيتاي عزيزم نفسم بلند شو برو بالا بخواب پاشو پاشو گوگولم .بعد اينكه خودمو با اين حرفا و چيزاي ديگه خر كردم رفتم بالا خوابيدم تا 9. ساعت كه ديدم نه شده چشام هشتا شد ميخواستم برم كتابخونه.ديگه نشد. نشستم خونه درس خوندم.

 

 

اول سيستم عاملو باز كردم ديدم خيلي فضاييه بستمش اومدم كامنت چك كردم دوباره رفتم ذخيره خوندم كه بهتر بود چون دقيقا عين جزوه استاد بود و يه چيزايي يادم بود. امروزم ساعت 5صبح بيدار شدم تا الان داشتم مخوندم كه خسته شدم.

 

پ ن 1: قالبمو باز عوض كردم. از اين قالب خوشم اومد چون به نوشتن ميخوره دوم هم اينكه خيلي سريع مياد بالا.

پ ن  2 :  دوباره شد.... حس غريبيه!

 

شاد باشين.

دوستون دارم.

باباي

 

پاينده باد ايران آريايي

 

 



بیتا | یکشنبه 1387/01/18 | لينك | 11:38 |
 

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق ***** تـــا بـــگويم شــرح درد اشـتــيــاق

 

                                                         مولانــا

 

 

ســــــــــلام ، چطــــــــــــــــــوريــــــــــــــن؟

 

يكشنبه همين كه ثبت و زدم كه وبلاگ آپ شه زنگ در زدن و عمه جان اومد. عمه و پسر عمه هام. ساعت 9 هم رفتن . موقع رفتن مامان كه داشت به اشكان و ارشيا عيدي ميداد عمه هم دست به جيب شد به ما عيدي داد كه من از اين حركت بسيار خرسند شدم. اينا در حال رفتن بودن كه دايي و زندايي جان و آيناز خانوم تشريف آووردن. زندايي جان چون تهران تشريف داشتن براي همين دير خدمت رسيدين. يه خورده كه شد به آوا (زندايي) گفتم گوشيتو بده ببينم آخه آيدين گفت گوشي جديد كه گرفته خوشكله. گوشيش سريه E هست دقيقا مدلشو نميدونم خيلي سعي كردم حفظ كنم اما نشد. گوشيش خوشكله . و ازين كشويي هاست. دكمه هاش نقره اي هست دورشم گوجه اي كه به قرمز ميزنه . فكر كنم سيصدو پنجاه خريده اما من ميگم نسبت به قيمتش صرف نداره اخه دوربينش دو هست البته سه همين شكلي بود اما آوا خوشش نيومده بود

بگذريم ساعت نزديكاي 10 بود كه يه دايي مامانم با زنش اومد. ديگه 11 رفتن.

 

                                

 

دوشنبه هم رفتيم خونه مادرجون از اونطرف رفتيم خونه دختردايي باباي مامانم (هم سن مامانمه و روابطشون خيلي نزديكه) از اونطرفم رفتيم خونه آوا (دايي كوچيكه).اونجا همه دايي ها بودن و قرار فردا سيزده به در و گذاشتن و گفتن ساعت 10 راه ميوفتيم. اما نيوشا(مامان آيدا) گفت كه ساعت 8 صبح ده ديره. بهش گفتم يعني تو ساعت ده آماده اي؟ گفت آره. گفتم نخير همون ده هميشه ما بايد دو ساعت منتظر شماها بمونيم چون اصلا خوش قول نيستين گفت نه ما اوندفه اول بوديم گفتم نخير اوندفه اول ما بوديم بعد شما اومدين رفتين سوپر خريد كردين. هميشه آدمو ميكارين.(نيوشا يه سال از بهشيد كوچيكتره براي همين با هم خيلي راحتيم و من اصلا باهاش نميسازم چون هميشه ميخواد حرف خودش باشه البته با هم خيلي صميمي هستيم اما در اين مواقع... مامان هم خودشو ميكشه كنار چون ميگه شما ها خودتون مشكلو حل كنين.. بعد من به اسم صداشون ميكنيم) 

بالاخره اينقد نيوشا گفتم كه ساعت 9 همديگه رو سر ميدون ميبينيم. سر ساعت اونجا باشينا باز دو ساعت ما رو نكارين.گفت اوكي. بعدم اومديم خونه.

 

 

صبح آماده شديم گفتم قبل رفتن زنگ بزنيم. مامان ميخواست براي آوا بزنگه گفتم نه نيوشا زنگ بزنه. براي نيوشا زنگ زد گفت كه دايي رفته مغازه الان برميگرده. اينقد اين دايي جان ما كاشت كه ساعت شد 10:30 راه افتاديم. منم جوش آووردم گفتم بايد كله نيوشا كنده شه.

تو ماشين هم پشت من بودم و آيدين كه وسط نشست و نيما كنارش. من به شيشه چسبيدم بايد منو با كاردك جدا مي كردن. بعد كه همديگه رو ديديم مامان گفت برو تو ماشين نيوشا گفتم نه جام خوبه چون آيدين در حال خاطره تعريف كردن بود منم در حال خنده. مامان ميگه مگه تا حالا نميگفتي له شدم و از اين حرفا منم گفتم له نشدم جـِـغ (نميدونم اين كلمه مازندرانيه يا فارسيه. ه)گرفتم .

 

             

 

 پسرداييم هم سه روز پيش تصادف كرد و ماشينش تو بخش اورژانس بستري بود براي همين اين و زنش و آرمان برادر آوا خود آوا و داييم تو يه ماشين بودن. آينازو نياووردن.

مقصدمون هم امسال جنگل نظامي قائمشهر بود گفتيم چون قائمشهر هيچي نداره براي همين مسافر كمه و همه بومي ها ميرن اما تا به خيابونش رسيديم ترافيك بود چه ترافيكي.

 

                                             

 

فكر كنم 45 دقيقه اي تو ترافيك بوديم. ما تو ترافيك در حال بشكن زدن بوديم كه ديديم لاين مخالف يه 206 آلبالويي با سرعت نور داره ميره آخه اونطرف ترافيك نبود. نگو دايي و نيوشا بودن. بابا گفت يعني برگردم؟ گفتم نه اينا حتما دنبال يه چيز بودن آوا اينا جلو هستن. پيش پارك جنگلي ديديم آوا و دايي ايستادن. ما هم پارك كرديم گفتيم دايي كجا رفت؟ گفت رفت؟ گفتم آره براش زنگ زدم كه كجاييم اومدن. دوباره راه افتاديم اما نيما و آيدين رفتن تو ماشين نيوشا. رسيديم به دوراهي كه يه راهش ميره به جنگل يه راه هم ميره روستا ها شون.

 

گفتيم كه جنگل شلوغه حتما اين راه و بريم به جنگل ميرسيم. هي رفتيم رفتيم دريغ از يه جاي خوب. منطقه مسكوني بود. اينقد رفتيم كه دوراهي شد يه طرف فلش زده بود بابل كنار-بابل يه طرف ديگم شيرگاه. ما هم رفتيم شيرگاه.

 

يكي از كوچه ها سمت كوه رفتيم بالا. اينقده شيبش تند بود فكر كنم شيبش 89 درجه بود. من اينقد ترسيده بودم. چند بار به بابا گفتم ماشين برعكس نشه؟ گفت نه. داشتم سكته ميزدم. اما جاي دنجي بود. هيچكي نبود. فقط خودمون بوديم و راحت. كوه بود و جنگل. پياده كه شديم نيوشا(مامان آيدا) گفت اينجا چرا اومديم ؟ ميرفتيم جنگل! گفتم به نظرت اين جنگل نيست؟ كوه كه هست. درختم كه كلي داره ميشه جنگل ديگه. تازه اينجا هيچكي نيست راحتيم.

 

                                  

 

بعدم رفتم يه نايلكس آووردم براي آشغالا كه پسرداييم برادر نيما اينقد مسخرم كرد. همه آشغالا رو ريختن رو زمين. بابامم مثل من حساسه گفت حداقل آتيش روشن كردين آشغالا رو تو آتيش بريزين تا بسوزه.

آيدا هم در حال دوييدن زمين خورد كلي گريه كرد دماغش تا دو ساعت قرمز بود. هم دردش گرفته بود هم اينكه خجالت كشيد. اومده بود بغل من ، منم نشستم از زمين خوردنام براش تعريف كردم بعدم آستينمو زدم بالا بازومو كه روز قبلش زده بودم به تيزي دلاور كبود شده بود بهش نشون دادم تا خوب شد. كلا آيدا اون روز بهم چسبيده بود هر چي ميخواست منو بلند ميكرد.

 

               

 

بعد ناهارم كه قيلونو رديف كردن. هي ميگفتن بيتا بكش منم ميگفتم نوچ. نيوشا ميگفت يه بار بكش ديگه عاشقش ميشي. گفتم دوست ناباب به تو ميگن. گفتم كلا از دود خوشم نمياد. بعد قيلون كشيدن هم رفتيم دور بزنيم (خانوما). اينا قيلون كشيدن به قول خودشون فشارشون افتاده بود پايين و سرشون گيج ميرفت اما به جاشون من افتادم.البته بگما پام ليز خورد داشتم يه جورايي سقوط ميكرم از پهلو به پايين كه نيوشا منو گرفت. موبايلم هم از جيبم افتاد اما چون نيوشا پشتم بود ديد گرفت.

 

                            

 

مامان بابا هم هي دو نفره ميرفتن قدم ميزدن. فقط موقع ناهار اينا رو خوب خوب ديديم. بابا چند وقتي بود كه دنبال يه باغ توي ييلاق ميگشت. كه بالاخره اونجا يه زمين 1500 متري پيدا كرد از مرده هم شمارشو گرفت اما مامان گفت اول بايد يه روز بريم مشاور املاك هاي اينجا ببينيم قيمتاي اينجا در چه حده بعد اقدام كنيم.

 

غروب هم سبزمونو آوورديم كه گره بزنيم. همه گره زدن كه آ