تبليغاتX
دوستانه :: تولد یه خاطره
 

 

سلام به همگي خوبين خوشين؟

 

جمعه صبح خواهرم با فرزاد يه كتاب اسم دادن دستم كه مثلا اسمهاي قشنگ و استخراج كنم . اين ظاهر قضيه بود باطن يه چيز ديگه بود اونم اين بود كه اينا سر منو گرم كردن باهاشون كاري نداشته باشم تا ساعت 12:45 من علاف اين كتاب بودم! جمعه غروب هم رفتيم دريا كنار دور زديم برگشتيم.

 

شنبه هم ديدم آيدين يه بسته گنده دستشه من گفتم اين چيه بعد گفت هيس تندي رفت بالا منم پشتش آقا رفته 5 كيلو پروتيين نميدونم چي گرفته. منم گفتم ميرم به بابا ميگم. فقط در يه صورت نميگم اونم اينه كه بهم حق سكوت بدي گفت باشه اما هنوز بهم نداده!

در حال حاضر اصلا گوشي ندارم. امروز قراره برام كاتالوگ بياره. گفتم يه هفته گوشي نداشته باشم چون يه مزاحم تلفني دارم...

راستي روز ولنتاينم يكي اس ام اس عشقولانه داد برام شمارش ايرانسل بود بهش گفتم شما جوابمو نداد منم بي خيال شدم! همين كه يكي به فكرم بود كلي بود.. دلتون آب!!

           

 

يكشنبه غروب هم رفتيم خونه آيناز اينقده ناز ناز شده كه نگو.

شبشم كه اومديم گفتم از اونجايي كه بچه در ماه تولد خالش به دنيا مياد بايد به من بره. اگه نره از خودش ميدونه.. خواهري هم گفت نوچ.. منم گفتم نخير من خالشم به عنوان مادر دوم شناخته ميشم بايد به من بره! يعني چي؟ پس من اينجا چيكارم؟

اگه به من نره ها... اينم عكس ده ماهگي خودم. با مكافات اينو گرفتم يعني از آلبومم عكش گرفتم بعد هي نور فلاش ميخورد چون آلبومم چسبيه نور منعكس ميكرد همچي سفيد ميشد.. ديگه اينو گرفتم. البته زومش كردم يه خورده بد كيفيت شده! اما تو اين همه عكسهاي مختلف كه گرفتم اين از همه كيفيتش بالا تر شده بود.

اينم خاله خانوم در 10 ماهگي...

 

                     

 

الهي.. چقدر نازناز بودم.. بوووووووووووووووس يه عالمه!

اينم عكس الانم!!

 

 

ديروزم صبح از اونجايي كه جشن سپندار مذگان بود رفتم براي خودم كادو (كتاب)خريدم. اولش رفتم اداره پست دفترچه گرفتم از اونطرف تاكسي گرفتم سينما پياده شدم به قصد خريدن كتاب! كه كتابها رو نداشت زنگ زد كتابسراي روبه روي دانشگاه اونجا داشت منو فرستاد اونجا!!

رفتم اونجا سه تا كتاب خريدم .. بهترين دوست آدميزاد هم كتابه.. منم رفتم سه تا دوست خريدم.

بعد خريد گفتم تاكسي بگيرم گفتم بي خيال راهي نيست . پياده اومدم اما زقم در اومد كتابا بسي حجيم بودن! نزديكاري شيرني سرا رفتم اونور خط كه شيرني بخرم داشتم ميرفتم تو پياده رو يه پسره بيپ كه 206 داشت زد به پاي راستم.

پسره پياده شد خانوم چيزيت شده مي خواي ميرسونمت از اين حرفا . پام خيلي درد گرفته بود بهش گفتم تو كه چشات آلبالو گيلاس ميبينه به جاي اينكه فرمون اين ماشينو بگيري بهتره بري دسته فرغونو بگيري.  والله من كه جونمو از سر راه نياووردم. پسره هم دماغش آويزون شد سوار ماشين شد گاز داد رفت. منم شيرني نخريدم رفتم خونه!

پام هيچيش نشد اما احساس خيلي كوفتگي ميكرد!

 

ديروزم رفتيم خونه نيما . بهش گفتم زبان افتادم تقصير توها. اونم گفت تربيت بدني صفر شده يعني مي خواست حذف كنه كه نكردن براش صفر رد كردن.

اين درسشم تموم شد ميخواد بره علوم سياسي بخونه. جديدا زياد رفته تو خط سياست . تو اتقاش پر عكس آدماي سياسيه.. اميدوارم جزو گروه هاي خاصي نباشه...

 

                 

 

امروزم ميخواستم برم كتابخونه كه حسش نبود . يعني حالم خوب نيست!

الانم مامانم جو اينو گرفته در و پنجره ها رو باز گزاشته... ميگه گرمه!!

 

زبان هم به مامانم نگفتم قراره خواهرم این کارو بکنه... ناراحت نیستم از اینکه افتادم.. ناراحتم چرا افتادم! چرا من باید درس بیوفتم؟ چرا؟

در مورد استاد هم. من چند بار برای دوستام رفتم نمره بگیرم اما موفق نشدم برای خودم تا حالا این کارو نکردم یعنی غرورم اجازه تمنا کردن بهم نمیده! البته عشریه با بقیه فرق میکنه! خودتو بکشی هم نمره نمیده! اون ترم نمره الف کلاسمون افتاد کل دانشگاه از رییس دانشگاه گرفته تا آموزش همه سعی کردن اما نمره نتونستن بگیرن!!عشریس دیگه تازه این ترم هم به خاطره این کاراش انداختن بیرون یعنی عمری...

 

 

پ ن : شما؟

 

 

دوستون دارم

شاد باشين

باباي

 

 

  پاينده باد ايران آريايي

 

 



بیتا | سه شنبه 1386/11/30 | لينك | 11:30 |
 

اعصابم خيلي خورده.

زبان افتادم.

تك درس بايد امتحان بدم...... موندم به مامان و بابا بگم افتادم يا نه؟

نميدونم چيكار كنم ... خودم برم پول واحدو بدم يا از بابا بگيرم؟

خيلي ننگ ...........

دوستم ميگه بريم با استاد صحبت كنيم اما من عمري اين كارو انجام بدم... تو كارم هيچ وقت خواهش و تمنا نبوده . هيچ وقتم براي نمره از استاد خواهش نكردم و نميكنم.

 

 

                  

 

پاینده باد ایران آریایی



بیتا | یکشنبه 1386/11/28 | لينك | 12:23 |
 

                                                         

وقتي به شروع و چگونگي وقوعش فكر مي كنم، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده مي آيد! اما ظاهرا اين گيجي چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت  "ضربه فرهنگي" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتي در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجي، سردرگمي و هيجان مي شود." 

اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجي و بي هويتي پي آمد آن چيزي نفهميديم!

 

                   

 

 شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غليظ Americanاش تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است!

 همينطور كلمه Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از «بدرود» در دهان ها مي چرخد. ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!   

اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.   

سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!   

جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!

  

 

همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.

  

چند سالي ست حوالي56 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"

      

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!

       

 

 جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان"يا مرد گيران ،مزد گيران و مژدگيران و يا جشن گل  نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

   

 

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز که روز بزرگداشت ايزد اسپندارمزد يا همان فرشته نگهبان زنان است .زمام امور به دست زنان مي افتاده و گاه ديده مي شده که حتي شاه نيز در معيت زنان خود در انظار عمومي ظاهر مي شده .در اين روز زنان به خواستگاري مرد دلخواه خود مي رفتند و از او تقاضاي ازدواج مي کردند و مردان به همسر و يا معشوق خود هديه و گل اهدا مي کردند  و نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند. به نحوي مي توان اين جشن را جشن عاشقان ناميد .        

 

                                       

 

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.

       

"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!

       

 براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.

      

شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 25 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.

 

 

                                                

 

پاينده باد ايران آريايي

 



بیتا | شنبه 1386/11/27 | لينك | 11:22 |

 

 

اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم سازیم و بنیادش بر اندازیم

….

کجاست ساقی؟

صدای سه تار دیوانه ام می کند...

 

 

سلام چطور مطورين؟

 

اينقده گوشي كردم كه الان هيچي ندارم!!

ديروز صبح  به سرم زد كه چقدر خرم؟ ان 95 مجاني اومد دستم گرفتم پرش دادم! براي آيدين اس ام اس دادم كه گوشي رو بيار قبول ! آيدين اس ام اس داد گفت نوچ.. من هر چي اس ام اس دادم ديگه جوابمو نميداد منم آويزون كفش و كلاه كردم به مامان هم گفتم كه با آيدين كار دارم! رفتم مغازه ديدم آيدين داره با يه پسره جرو بحث ميكنه... حالا بحث سر چي بود. پسره گوشي ان 95 داشته گويا داشته از خيابون رد ميشده حالا نميدونم چطوري اما گوشي ميوفته يه ماشين هم از روش رد ميشه! ظاهرا برد اصليش سالم بود اما آي سي هاش داغون شده بود يعني فقط برد داشت ديگه آي سي هم نداشت . پسره به آيدين ميگفت اينو 100 تومن بگير يه گوشي دست دوم بهم بده آيدين هم ميگفت نوچ.. من اينو قبول نميكنم! حالا من برد ديدم فنلاندي بود 100 تومن خوب بود. خلاصه اونجا گوشيه خودم به پسره قالب كردم 180 تومن گوشيه اون پسره هم 50 تومن همون برد خريديم ازش.. البته 180 تومن نقدا بهم داد آيدين گفت هر وقت جعبه گوشي آووردي من ازت مي خرم اما برد پيش خودم باشه!

 

                              

 

اين 180 تومن يه تراول 100 تومني سپه چك توش بود! از اونجايي كه من بانك بودم! اين تراول وارسي كردم بعدم دستمو كشيدم روش ببينم اون 1000000 پاك ميشه يا نه..  پسره كه رفت آيدين گفت چيكار كردي منم براش توضيح دادم.

بعدم يه تراول 50تومني دادم گفتم اين برد مال منه ها. به آيدين گفتم چرا ازش نخريدي؟

اگه من نبودم آيدين نميخريد...من كلي زدم به پاش تا قبول كرد!

گفتش كه از كجا معلوم دزدي نباشه! اينو درست ميكنم اگه شماره سريالش با جعبه ميخورد اونوقت بهش 50 تومنو ميدم... گوشي نوكيا با سامسونگ سريالاشون همخوني ميكنه اما اريكسون خيلي نادر كه همخوني كنه چون بيشتر اريكسون هاي تو بازار از طريق قاچاق مياد براي همين جعبه ها مال خودشون نيست!

خلاصه امروز ظهر كه اومد گوشي رو تعمير كرد... عجب گوشي ... بعد اريكسون خودم تنها گوشي كه به دلم نشست همين بود.. كلي ذوقيدم! اما از اونجايي كه هميشه گفتم من تاشو دوست ميدارم.. به آيدين گفتم برام بفروشتش.....

الان اومده ميگه براش مشتري اومده اما منتظره كه اون پسرهه جعبه رو بياره بعد ميفروشتش. آهان كلي سود ميكنم!

بهم ميگه 10 درصد تو 90درصد من .. منم گفتم ببخشيدا پولشو من دادم مساوي.. گفت 20 درصد تو 80 درصد من.. منم گفتم نوچ......... باز گفت به جهنم ضرر 60 درصد من 40 درصد تو.... منم گفتم نوچ...... خداييش پولشو من دادم يهني چي؟.....

الانم گوشي ندارم! يعني هيچي برام نياوورد اين سيم كارتمو بزارم توش... از صبح تا حالا گوشي ندارم.. اومد يكي باهام كار داشت....  حالا تو اين روز عزيز ...

 

ديروز خواهرم ساعت 16:50 رسيد...شكمش اصلا بزرگ نشده.. اين آيدين هم هي اينو ميبينه دستشو ميزاره رو شكمه خواهرم.. هرچيم ميگيم اين الان هيچي نداره متوجه حركت نميشي بي خيال نميشه! مثلا ميخواد حركت بچه 2 ماه رو حس كنه!

 

             

 

اين آپو دارم ميكنم چون خونه تنهام.. يعني بابا با آيدين هستن اما ماماني نيست... داييم اومده دنبالش ... الان اين دو تا داشتن بحث ورزش ميكردن منم اعصابم خورد شد اومدم بالا...

 

اينم آپ كوچولو كه نگين هي من آپام زياده....

 

پ ن: ولنتاين براي اونايي كه جشن ميگرن مبارك .. اينم پست پارسالم كه در مورد ولنتاين بود...

 

                     

 

شاد باشين

دوستون دارم

باباي

 

  پايند باد ايران آريايي

 



بیتا | پنجشنبه 1386/11/25 | لينك | 22:11 |
 

سلام خوبين چطور مطورين؟

 

اول در مورد قالب بگم... خودم داشتم رو قالب كار ميكردم.. تا امروز خوب بود اما نميدونم كجاشو پاك كردم كه صفحه سفيد شد... الان فعلا قالب همينه... تا ببينم چي ميتونم گير بيارم!!

در مورد كادو ولنتاين هم... واقعا كه..... واقعا كه... براي شاد كردن منم شده يكي  نگفت آدرس بده برات كادو پست ميكنيم... واقعا كه..... خودم ميرم براي خودم كادو ميخرم تا دلتون آب شه! پس چي فكر كردين من بيكار ميشنم؟عمرييييييييييييييييييي

 

         

 

ديروز اخبارو ديدين؟  همه آه و ناله دارن كه اين ر ژ ي م به درد نميخوره اما همه رفتن ... واقعا كه.... احساس ميكنم ديروز جمعيت ايران دوبل شده بود... باز دم مازندراني ها گرم.. از بس جمعيت زياد بود و تو كادر جمع نميشدن اخبار ساعت 21 كانال يك اصلا نشونمون نداد!

يكشنبش ساعت 9 هم من به همراه خانواده مي خواستيم بريم بالاي پشت بوم  و الله اكبر بگيم اما ... غريبه نيستين از اونجايي كه پشت بوممون شيب داره نشد و گرنه خيلي دوست داشتم برم اون بالا ! ديگه نشد... از همين جا معذرت خواهي مي كنم!!

 

آهان اون پسره بود كه قرار بود بياد مدرسه دنبالم خوب؟ برام آف داده ميگه چرا باهام اينكارو ميكني؟  من كه گفته بود ميام مدرسه دنبالت تو هم گفتي اشكالي نداره . حالا كه اومدم چرا تحويلم نگرفتي؟ چرا اينقدر منو زجر ميدي؟ ..... گويا رفته بود سر قرار و اون آيدا هم به معناي واقعي ايشونو خيط كردن و تحويلشون نگرفتن. من دلم براش سوخت براش آف دادم كه من تعادل روحي رواني ندارم الان يه چيزي ميگم بعدش پشيمون ميشم!!

 

امروزم صبح رفتم دانشگاه چون علينژاد گفته كرد بيا ... منم ساعت 8 اونجا بودم آقا ساعت 8:30 تشريف آووردن اينقده معطلم كرد كه ساعت 11 كارم تموم شد . حالا خيلي من بخوام لارج بازي در بيارم 10 دقيقه هم وقتش مال من نبود. منو ميفرستاد دنبال نخود سياه خودش معلوم نبود كجا جيم مي شد.. ديگه منو كشت... از برنامم ايراد گرفت و بهم گفت چرا اينو نداره؟ منم گفتم استاد الان مينويسم بهتون ميدم اونم گفت باشه . سه سوته اون يكي فرم و به برنامم اضافه كردم و رايت كردم دادم دستش.... يه دفتر چه هست براي ارزشيابي كار آموزي... من اونو پر كردم و بانك هم قسمتهاي مربوط به خودشو پر كرد.. يه فرم ارزشيابي هست كه توش موارد ضعيف – متوسط – خوب – عالي داره . چهار تا صفحه هست كه اين چهار تا صفحه موارداش مثل همه . فقط بالا بايد تاريخ ماهانه بزني. رييس هم گرفت هر چهار تا صفحه رو پر كردو عالي زد يه امضا با مهر شعبه. حالا به علينژاد دادم ميگه اين دو صفحه آخرش مال من بود چرا اينو پر كردي ؟ برو اينو كپي بگير من رفتم امور مالي تك كه نميدن بايد بخري يكي ديگه دفترچه خريدم اومد دادم دستش بهم گفت بهت گفتم از روش كپي كن برو كپي كن اينو هم برگردون دوباره رفتم انتشارات به دختره گفتم كپي كن. ميگه الان وقت ندارم. اينقده اين دختره تغسه . قبلا آبدار چي بوده حالا پستش اومده بالا تو انتشارات كار ميكنه! هر وقت بري ميگه وقت ندارم جزوه هيچكي رو كپي نميكنه. دوست داشتم بگيرم اينقده بزنمش اينقده بزنمش . رفتم روبروي دانشگاه كپي كردم ميدم به علينژاد ميگه اين كپي رو اينجا روي صفحه مال من چسب بزن! حالا چسبم كجا بود؟ رفتم منگنه زدم اما برگش زد بيرون . دادم به علينژاد گفتم نميدونم چرا برگه زد بيرون! بهم گفت سليقه نداري . آدم بايد تو كاراش نظم داشته باشه. گرفت منگنه ها رو در آوورد منگنه خوده دفترچه رو هم در آوورد بعد برگه گذاشت لاش گفت حالا برو منگنه كن. دوباره رفتم منگنه كردم دوباره اومدم پيشش... ميگه اين صفحه ها رو چرا چسب نزدي كه اين يكي معلوم نباشه... تو دلم گفتم به خدا همين الان ميرم انصراف ميدم. رفتم دوباره اومدم پيشش ميگم چسب نيست بهم گفت منگنه بزن. دوباره رفتم منگنه زدم.. خدا رو شكر گرفت و ديگه ازش ايرادي نگرفت..........

باورم نميشد كارم تموم شد بهش گفتم استاد برم ديگه تمومه؟ گفت برو!!

 

نمره زبان و تربيت بدني هم هنوز نيومده.. معلوم نيست اين عشريه چيكار ميخواد بكنه... چون از دانشگامون انداختنش بيرون اين ترم نه با بچه هاي كامپيوتر درس داره نه با الكترونيك!

 

موقع اومدن هم سوار سرويس شديم . يه خوابگاه استيجاري ابتداي خيابون خيام ساري بود من اونجا پياده ميشدم ميرفتم از امير مازندراني تاكسي ميگرفتم چون ساعت خيلي شلوغه و ترافيك سنگيني هم داره. امروز كه سوار شديم منو دوستم منتظر بوديم پيش خوابگاه وايسه كه واينستاد يعني اونجا ديگه خوابگاه نيست خوب؟ حالا دوستم كلي داد و بيداد آقا ما پياده ميشيم منم ميگم بابا ول كن ميريم ساعت كه آخر دوستم كار خودشو كرد وسطاي خيام پياده شديم تا امير مازندراني هم پياده رفتيم .. صف بود قد چي... يه 40 دقيقه هم از وقت بي ارزشمونو تو صف گذرونديم اخرشم كه نوبت ما شد يه دختره هويجوري رفت سوار شد .. بعدم دختره ميگه خوب شما سوار نشدين! مگه ما مرض داريم دو ساعت در نقش تير برق اونجا وايسيم و سوار نشيم اصلا مهلت دادي؟ اينقد دوست داشتم يه قيچي مي گرفتم همونجا چادرشو پاره ميكردم بچه پررو.......

 

                                    

 

آهان يه چيزي كي گفته وبم دير مياد بالا؟ اتفاقا اتفاقا خيليم قالب وبم سبكه هيچيم نداره....

 

پنجشنبه دفترچه كنكورم مياد.. چقدر زود مياد؟ هميشه بعد عيد ميومد!

 

آهان.. من اينقدر خونه براي آيدين غر غر كردم كه چرا برام N73 نگرفتي؟ تو از همون موقعي كه من تو گهواره بودم بهم حسوديت ميشد هيچوقت نميخواستي من بهتر باشم ... اينقد هم تو خونه بهش داداشي گفتم نميدونم براي خلاص شدن از دست حرفهاي من بود يا به رگ غيرتش بر خورده بود كه يكشنبه غروب برام N95  آوورد.. اينقد ذوقيدم . البته قبول نكردم ازش و بهم كلي حرف زد (همون دعوا) اما براي من اصلا اينكه نوع گوشيم چي باشه اهميت نداره چون كاربردي نداره... اما خيلي ذوقيدم همين كه برام اينو آوورد كلي بود...

 

         

 

ديروز يادم رفت گوشيمو صبح روشن كنم ... ساعت 11:30 شب روشن كردم با خودم گفتم حتما يه اس ام اس دارم .. اما هيچكي برام اس ام اس نداده بود........

فردا شايد برم بانك! خونه حوصلم سر ميره.. البته براشون مي زنگم اگه برام فرش قرمز پهن كردن من ميرم...

فردا خواهرم ساعت 9بليط داره. اگه پرواز تاخير نداشته باشه 10:30 تهران از اونور هم مياد بابل.. اينقد دلم براش تنگيد........

  

پ ن : آق محسن چقدر خشن ميشي؟ منظورم اون نبود كه دروغ گفتي كه دانشجويي.. منظورم اين بود كه من چقدر درسم طول كشيد! اگه فکر میکنی توهین کردم همینجا ازت معذرت میخوام

 

   

 

پ ن : دی سارووو عزيز .. مطمئن باش من كامنتت و مي خونم . البته بيشتر از يكبار هم ميخونم چون هر دفه مي خونم بيشتر متوجه ميشم.... مهربونم ممنونم كه مياي ، خيلي لطف ميكني عزيزم..

پ ن : همه عروسي دارن چرا ما عروسي نداريم ؟ منم عروسي ميخوام. امروز دوستم گفت عروسي دختر عمش نميدونم كيه. دلم عروسي خواست... البته يه عروسي 4 فروردين هست كه پسردايي مامانمه... اگه منو دعوت نكنن به جان خودم نباشه به جان خودشون عمري عروسيه خودم دعوتشون كنم! گفته باشم كه نگين نگفتي.. اين خط--------------- اينم نشون <  ....

پ ن : يه روز مي خوام از دستت فرار كنم يه روزم تو كارت ميمونم! واقعا چيكار كنم؟

 

 

خيلي ماهين... خيليم دوستون دارم

شاد باشين

باباي

 

 

  پاينده باد ايران آريايي

 



بیتا | سه شنبه 1386/11/23 | لينك | 20:55 |
 

نه! هرگز شب را باور نکردم

چرا که در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه ایی دل بسته بودم..........

شاملو

 

                      

سلام چطور مطورين؟!

 

يكشنبه غروب ميدونين با كي چتيدم؟ عمر بعضي از شما ها كه قد نميده اما اون قديم نديما يه آق محسني بود با وبلاگي به اسم " ويرانه اي متروك ، خارج از شهر دلم"  كه يهويي وبش نابود شد و ديگه كسي آق محسن رو تو نت نديد اما من يكشنبه ديدمش! عرض كردم كه الان وب داري و عارض شدن كه كوفت هم ندارن... توي اين مدت مدرك كاردانيشو گرفتن و الان 8 ماه در خدمت مقدس سربازي هستن.... مگه اون موقع آق محسن دانشجو بود؟ تا اونجايي كه يادم مياد من دانشجو بودم اين ترم درسم تموم شد اما اون 8 ماه هم سربازه؟ هر كاري ميكنم معادله جور در نمياد!!

حالا كه بحث چت اومده بعد مدتها مهرداد رو هم آن ديدم! كه يه وب جديد به اسم قايقي خواهم ساخت دوباره اومده........

خيلي جالبه همه قديميا رو آن ديدم... كلي دلم براشون تنگيده بود.

حالا كه بحث همچنان چته ادامه بدم كه جديدا كلي پسر از شهر آبادان منو اد ميكنن منم كه نميدونم كين اكسپتو ميزنم.... حالا براشون آف ميزارم كه شما؟ لطف ميكنن آدم حسابم نميكنن... تا اينكه متوجه شدم آباداني هستن و منم همشونو ميشناسم اما من كه نميشناسم! آهان و كلي اظهار عشق ميكنن! بعد كلي تجزيه و تحليل متوجه شدم كه احتمالا يه دختر خانوم بندري از همونايي كه كلي ترانه براشون ساخته شده توي آبادان وجود داره و براي خودش كلي كشته مرده داره كه منو با اون اشتباه گرفتن!

 

             

 

حالا يه چيز ديگه من تو بابل فقط يه كافي نته كه ميرم خب؟ يكي از اونجا ايدي كش رفته و چهارشنبه يه آفي خشانت باري داد كه من چرا اين آقا پسر و سر كار گذاشتم؟ و اينكه برم به دوستم ستاره كه به گفته ايشون آدم بسيار عوضي هستن بگم كه چرا بلد نيست يه كارو درست انجام بدن هان؟ منم به روي خودم نياووردم كه اين آقا پسر منو اشتباه گرفته و كلي از دوستم ستاره جان دفاع كردم و به صورت خشن باهاش صحبت كردم و از خودم دفاع كردم و اين آقا پنجشنبه برام آف سرشار از محبت و عشق فرستاده منم عشقولانه تر جوابشو دادم و گفتم بخشيدمش! حالا فردا قراره بياد مدرسه دنبالم!

خوب حالا از چت بيام بيرون..........

 

دوشنبه هم برادرم بدون اينكه بهم بگه تو گوشيم 256 تا تم ريخت... منم همشونو پاك كردم فقط این چند تا  رو كه عكسشو گذاشتم با 6تا ديگه كه به همين سبكه كارتونيه دارم گفتم چرا N73   نگرفتي؟ اولش بهم گفت كه بيتا تو اصلا به اينكه مدل گوشيت چي باشه اهميت نميدي كي گفت N73 ؟ اسم تك تك دوستامو برد منم گفتم پسره! بعد اسم پسراي فاميل و برد بعد گفتم نميشناسيش! يه خورده چپ چپ نگام كرد گفت پيشنهاد من اين بود برات خريدم هي كي بهت پيشنهاد اينو داد بگو خودش بخره! منم گفتم يعني مي خره؟ گفت وظيفشه! .... حالا نعيم جان شيرني فارغ التحصيليت مي تونه گوشي باشه من راضيم!  

 

از سه شنبه كارم شده بود كه برنامه بانك و براي علينژاد بنويسم .... چهارشنبه هم بايد قبل ساعت 11 اونجا بودم يعني 10:30.. اما نشد يعني 11:30 رسيدم داشت از بچه هاي الكترونيك امتحان گرفت و بهم گفت من ازت نميگرم الان چرا اومدي بايد 15 ميومدي . من چشام 4تا شد گفتم خودتون گفتين چهارشنبه ساعت 10:30 بيا اونم گفت الان چنده؟ دارم امتحان ميگيرم بعدش ميخوام برم دانشگاه دخترم ساعت 1 به بعد ميام... منم گفتم فقط 5دقيقه طول ميكشه گفت نوچ يك به بعد كه اومد منم گفتم كه بانك كار ميكنم و مرخصي گرفتم ساعت 3 هم بايد بانك باشم اونم بهم گفت پس برو كارتو انجام بده بعد بيا... ديدم بحث بي فايدس رفتم آموزش زنه حيدري بهم گفت بيتا چيكار كردي؟ منم جريانو گفتم گفت برو ازش خواهش كن منم گفتم كردم گفت بيشتر از غرورت بيا پايين... اومدم تو سالن پايين عين بچه يتيما تنها نشستم 3-4 تا دانشجو ترم دو بودن رفتم مخشونو زدم براشون انتخاب واحد هم كردم دوباره اونا رفتن تنها شدم كه علينژاد اومد پايين منو ديد گفت 5دقيقه فزصت داري يه كامپيوتر پيدا ميكني بهم نشون ميدي... كه منم اين كارو كردم ازم سي دي رو گرفت گفت هفته بعد سه شنبه بيا.........

 

                  

 

اوهوم اينو يادم رفت بگم. ساري كه رفته بودم تو صف تاكسي يه پسره رو ديدم.. موهاشو گرفت فر كرد دسته جلو رو صاف كرد و فرق كج گرفت ابرو هاي گرفته خلاصه سرو صورت و صفا داده بود .. شلوارشم كوتاه بود زيرش يه بوت پوشيده بود با يه بلوز تنگ... اينا مهم نيست مهم يه چيز ديگس. رفتار پسره اصلا عادي نبود يه قرو قميشي ميومد كه من دخترم اينطوري نبودم راه رفتنش عين فشنا بود.. كاراش با نازو اطفار بود راستش من ديدمش (از پشت) فكر كردم دختره و تجب كردم چرا مانتو روسري نداره! هيكلشم كه باربي بود كمر اينقد ||  .... تو صف جلوي من وايستاده بود منم گوشمو تيز كردم كه صداشو گوش كنم كه طرف جواب نداد اونم از صف اومد بيرون..... خلاصه اينكه با كسي كه قرار داشت ديدمش. با يه پسر سنگين رنگين قرار داشت مونده بودم اين كجا پسره كجا.. شايد دوست دختره پسره بود!! فكر كنم از اون دسته اي بود كه بايد دختر ميشد اما پسر شد و بايد؟؟؟؟؟

 

              

 

امروز دكي سوار بر هلي كوپتر اومد بابل يه كلنگ زد رفت تهران.......به اونایی هم که برای تماشا رفتن ناهار بهشون اوزون برون دادن. اوایل انقلاب چقدر مردم به خاطر خوردن این ماهی شلاق خوردن ... یکیشم یکی از عموهام بود..

رفتم بانك چون بهشون قول دادم امضاها رو ثبت ميكنم كه خيلي شلوغ بود يه حساب براي خودم باز كردم اومدم...... اينقده بانك شلوغ بود..........

دوستمم امروز اومد خونمون... اين دوستم شايد وبلاگ زد. هر چيزي براش تعريف ميكردم گفت تو وبت خوندم... راضيش كردم كه سه شنبه باهم بريم ساري، تنهايي از پس علينژاد بر نميام!

 

خسته شدم.. خونه حوصلم سر ميره از اون آدمهايي نيستم كه بخوام بيرون تنهايي قدم بزنم .  ميخوام بشينم براي كارشناسي بخونم اصلا دوست ندارم با اين مدرك بمونم. با دو تا از دوستام كه تلفني صحبت كردم بهم ميگن صد در صد قبولي كلي بهم اميدواري دادن كلي. هرچيم ميگم من درسم خيلي ضعيف شده اصلنم تو دانشگاه درس نميخوندم باورشون نميشه فكر ميكنن دارم شكسته نفسي ميكنم! البته دوست دارم براي كنكور بخونم وقتي پارسال فرمشو ديدم جو منو گرفته بود . شايد افت تحصيليم تو دانشگاه به خاطر خود دانشگاه و آدما باشن .. مي خوام برم كتاب بخرم و از اول اسفند بشينم مثل خر بخونم........ ميگم اول اسفند به خاطره اينه كه خواهرم چهارشنبه مياد و من دلتنگشم فراوون نميتونم بذارم برم كتابخونه.....

ديشب ماماني داشت به خاطر دوري از خواهرم گريه ميكرد....... منم خيلي دلم براش تنگ شد...خيلي زياد...

هنوز عشريه نمره زبان و نداده!

 

دلم بدجوري گرفته... منم كادو ولنتاين مي خوام........

 

             

 

پ ن 1 : خواننده اي به اسم مجيد عليپور كه دوست شهابه يه آهنگي خونده ... همشهريه منه.. منم لينك وبلاگ شهاب ميزارم هر كي دلش خواست بره اونجا و آهنگه رو دانلود كنه.... اگه اين پ ن رو نميزاشتم يقيننا شهاب خودشو ميكشت!

پ ن 2: درسته رو اعصاب مني اما مهم نيست خودتو از عقدهايي كه داري خالي كن!

 پ ن 3: این روزها،همه چی مثل غذاهای رژیمی شده! آب پز،بدون نمک،بی مزه!...سس زندگی چیه؟یه سسی که خیلی هم تند نباشه !یه چیزی تو مایه های دل پذیر.......

 

                                       

پ ن ۴: قالب وبمو عوض کنم؟

 

                  

 

شاد باشين

دوستون دارم

باباي

 

 

  پاينده باد ايران آريايي  

 



بیتا | شنبه 1386/11/20 | لينك | 18:7 |

 

سلام ...چطورين؟

 

                                                  

 

اول اينو بگم سخت افزار با نمره سيزده قبول شدم.. خدايا شكرت... خيلي ذوقيدم در جا براي خواهرم اس ام اس دادم كه 13 شدم زد تو ذوقم گفت خسته نباشيد... حالا فقط زبان فني مونده كه دوستم امروز رفت دانشگاه ببينه نمره زده يا نه.... من از پنجشنبه تا حالا كارم اين بود برم تو وبلاگ علينژاد ببينم نمره ها رو زده يا نه... دق مرگم كرد...

يه چيز ديگه صبح برف ميومد...

 

پنجشنبه ظهر كه آيدين اومد گفت گوشي زيمنسمو 20تومن فروخت. اينقده دمق شدم بهش گفتم چرا فروختي؟ نبايد ازم اجازه اي چيزي ميگرفتي؟ زيمنس گوشي اوليه من بود درست قديمي بود اما خوب... من دوسش داشتم ... شب كه آيدين اومد با يه جعبه اومد گذاشت روبروم گفتم چيه؟ گفت باز كن... باز كردم ديدم برام N70 گرفته آوورده. گفتم اين چيه؟ ميگه كادو كه نگي هيچ وقت برام كادو نميگيري منم گفتم نمي خوام خودم گوشي دارم بهم گفت ديونه اي خراب شدش به گوشيت مي ارزه. منم گفتم نوچ نميخوام..

گوشي خودم اريكسون Z550i  خيليم دوسش دارم تازه من عشق تاشو ام امكان نداره ... و اينكه من همه چيزو جاندار مي بينم احساس ميكنم گوشيم ناراحت ميشه.. تا شنبه صبح به N70 اصلا دست نزدم از طرفي N70 دوست داشتم از طرفيم دلم نميومد اريكسونمو از دست بدم شبيه بر سر دو راهي بود برام . شنبه كه برادرم مي خواست مغازه گفت چيكار ميكني منم گفتم نميدونم من توي اين گوشيم كلي تم دارم آيدين گفت تو كامپيوترش كلي تم داره منم گفتم نخير تم هاي من دخترونس آيدين گفت كلي تم دخترونه داره گفتم خوب فكر ميكنم... ديگه بعد از ظهر كه اومد من سيم كارتمو گذاشتم تو N70 گوشيمو آيدين برد كه بفروشتش.. بهش گفتم به يكي بده كه خوب ازش نگهداري كنه... الان دلم پيش اون گوشيه بدون من چيكار ميكنه!

من از بچه گي همينطوري بودم همه چيزو جاندار ميديدم براي همين ......

 

          

پنج شنبه نيما اومد خونمون ديديم با آيدين اومدن تو اتاقم دست آيدين هم كبريته.. كبريت داد بهم گفت روشنش كن گفتم چرا؟ گفت روشنش كن.. منم روشن كردم جفتتشون شروع كردن به خنده از نوع وحشتناك. من دهنم باز موند گفتم به چي ميخندي؟ ميگه به طرز روشن كردنت.. آي من حرصيدم ميخواستم برم دسته جارو برقي رو بگيرم بزنم تو فرق سرشون خيلي بهم بر خورد... من كبريتو مثل كارتون تام و جري ميگرم دستم بعد ميكشمش ... از بچه گي اينطوري روشن مي كردم حالا نميتونم روشمو تغيير بدم آيدين هم هر وقت ميبينه بهم ميخنده... كلي ناراحت شدم نيما هم به خاطر اينكه از دلم در بياره شروع كرد به خاطره تعريف كردن.. يكي از 4شنبه سوري بود كه برادرم ميگفت هميشه در ميرفتن اما اينطوري نبود هميشه گير ميوفتادن.. يكيم اين بود كه ماه پيش اين دوتا رفتم آدامس بخرن رفتن حساب كنن پول نداشتن! من از خنده مردم اصلا باورم نميشه دوتا آدم برن بيرون بعد پول آدامس نداشته باشن!

 

پنجشنبه يه داييم با زنداييم اومدن (باباي آرشام) گفتن كه مليحه داره از شوهرش طلاق ميگيره خيلي دپرس شدم ، آخه هم سن منه . اين با شوهرش دوست بود اون موقع شوهرش ترياك مكشيد اون موقع مي گفت كه من باهاش ازدواج كنم درستش ميكنم حالا درست نشد كه هيچ پسره كركي هم شده . مليحه خودش كار ميكنه آرايشگاه داره و كارشم خيلي خوبه توي اين 3- 2  سالي كه ازدواج كرده بماند كه خرج خونه هم خودش ميداد حتي چكهاي شوهرش هم اين پاس مي كرد، الان تو سن 20 سالگي به خاطر اشتباه خودش داره مطلقه ميشه...  

 

                                              

 

جمعه غروب هم رفتيم خونه مادرجون كه اون زنعموم كه ميومد پيشم كامي ياد ميگرفت اومدن اونجا. يه روانويس برام گرفت خيلي خوشكله البته جاش خوشكلتره اول فكردم توش عطره! بعدم گفت كاميشون مشكل پيدا كرده و اينكه تو كاميشون آفيس 2007 هست براش 2003 نصب كنم از خونه مادرجون اينا اومديم خونه ما ديدم كاميشون بالا نمياد گرفتم درستش كردم آفيسو براش ريختم كه پسر عموم جعبه N70 ديد ياشار اول دبيرستان خيلي باحاله خيلي سادس هميشه هم من كلي اذيتش ميكنم...  ياشار گوشي معمولي داره كه يه موقوع با بلوتوس اين چيزا به انحرافات كشيده نشه منم هميشه گوشيش رو مسخره ميكنم داشتم باهاش صحبت ميكردم كه فهميدم بعله آقا ميره نت منم گفتم ميرم به مامانت ميگم مامانت گوشي معمولي ميخره بعد ميري نت براي اشاعه فساد هان؟

 

 

                 

 

شبشم داشتيم يه بحث خانوادگي مهم ميكرديم من پيش بابام نشسته بود بابام داشت حرف ميزد منم داشتم نگاش ميكردم كه يهويي چشم خورد به يه جوش سر سياه پيش گوش بابام منم گفتم بابا اينجا جوش زده! بابامم گفت كجا منم گفتم اينجا... آيدين گفت بيتا واقعا تو مغزت هيچي پيدا نميشه داريم حرف ميزنيم ميپري وسط چي ميگي؟ بابامم اصلا يادش رفته بود چي داشت ميگفت........

 

ديشبم موقع خواب مامان اومد گفت تو اتاقمون پشه هست؟ منم گفتم تو سرما پشه كجا بود؟ميگه هست گفتم خوب حشره كش بزن ميگه نه بو ميگره بيا بالاي سر بابات بالش بزار كه به چشش نور نخوره بيدار شه منم پشه رو پيدا كنم.. منم رفتم بالاي سر بابام بالشتو نگه داشتم كه مامان پشه بكشه كه بابايي بيدار شد . بيچاره هل خورد آخه فكر كنين خواب باشين ببينين يه بالشت پيش دماغتونه... خلاصه گفت دارين منو ميكشين؟ منم گفتم نه پشه مي كشيم! حالا مگه باور ميكرد بيچاره بد هل كرد كلي گذشت تا حالش اومد سر جاش....