عيد قربون و شب يلداتون مبارك...
الان يه دو سالي هست كه عيد قربون از طرف من دودر ميشه.. از عيد قوربون متنفرم...از اينكه ميشينن گوسفند زبون بسته رو ميكشن بعدم ميشينن كبابش ميكنن ميخورن حالم بد ميشه!! عيد قربون طبق قرار داد هر ساله خونه باباي مامانم همه جمع ميشنن. اون اوايل كه كوچيك بودم بابابزرگم گاو ميكشت اما الان چون جمعيت كم شده يعني دايي هام صبحانه رو با خانواده زنشونن و براي ناهار ميان ، به جز خانواده ما با خانواده يه داييم و مامان بزگم و بابابزرگم كسي نيست ديگه گوسفند ميكشنن. بقيه دايي هامم ساعت 10 به بعد ميان . ناهار هم هستن اونجا... اما من كه از هر چي گوشت حالم بد ميشه.. براي همين هيچي نميخورم فقط ميشنم نگاشون ميكنم. ديگه براي همين نميرم. (به بهونه درس!!) يه چيز ديگم هست اونم اينه كه من ازبچگي گوشت اين چيزا رو دوست ندارم اونجا كه ميرم همه بهم ميگن واقعا دوست نداري حالا يه تيكه بخور ببين چه مزه اي.. هي گير ميدن منم دوست ندارم.... بابا هم ميبينه كه من دوست ندارم بايد عذاب بكشم براي همين ميزاره اين روزو تنها خونه باشم!
برعكسش عاشق عيد غديرم از اينكه برم خونه باباي بابام...
تا الان كلي فقير اومده طلب گوشت ميكنن. من گوشتم كجا بود؟ پسرداييمم اس ام اس زده ميام دنبالت... منم گفتم تو آيدين اينورا پيداتون بشه از خودتون ميدونين!!.. نميزارن آدم تنها باشه.
چهارشنبه رفتم بانك. اين هفته نرفته بودم تا چهارشنبه.رفتم ديدم كارمندا ميگن ما فكر كرديم ديگه نمياي. بعد آقاي روحي ميگه نگفتم مياد بدون خداحافظي نميره.منم گفتم كه پنجشنبه هفته پيش منكه مرخصي رد كرده بودم گفتم كه امتحان دارم آقا سيد گفت ما اينهمه پشتت حرف زديم گفتيم ديگه نمياي اين رييس هيچي نگفت تازه حرفهاي ما رو تاييد هم ميكرد!! توي بانك هم اتفاق خاصي نيوفتاد. به جز مشتريها كه منو ديدن كلي ذوق كردن!! بعضي ها هم كه فكر كردن از شرم راحت شدن كلي دمق شدن. فكر كنم تنها مشترهايي كه من نباشم ناراحت ميشن ماله صندوق قرض الحسنه هستن.چون كاراشونو زود راه ميندازم و پيگيري هم ميكنم. من 4روز نبودم نمايندشون با روحي دعوا افتاد..
5شنبه هم بارون شديد ميومد. سيد گير داده بود تا ظهر برف مياد. بانك به نسبت خلوت بود. كارمندا هنوز گوسفند نخريده بودن و غصه ميخوردن كه الان پشماش خيسه وزنش الكي 2-3 كيلو ميره بالا!...
هر چي فكر ميكنم ديروز چجوري گذشت چيزي يادم نمياد!!
نميدونم امشب كجاييم ! احساس ميكنم ديشب كه مامانم داشت با زنداييم صحبت ميكرد گفت ميريم اونجا. اما صبح كه رفتم آشپزخونه ديدم كلي بندوبساط شب يلدا خريداري شده! يعني ميخوان بيان خونمون؟ نههههههههههههع
حوصله مهمون ندارم.يعني چي اينا جديدا ياد گرفتن شب يلدا ميان اينجا؟ براي تنوع هم شده جا رو عوض كنن.
داشتم به اين فكر ميكردم خيلي از بچه ها در حسرت تنقلات شب يلدان.... خيلي از ماها هم بدون توجه به اونا چه راحت اين شبو جشن ميگيريم!!
فكر كنم تنها جشني ايراني كه برامون مونده همين شب يلداس... چقدر ما ايراني ها مزخرفيم.. خودمون ايرانو خاك كرديم! نميدونم بايد به ايراني بودنم افتخار كنم يا نه. گذشته ها مايه افتخارو عزت ، حال و آينده مايه سرافكندگي .........
اي ايران .. اي مرز پرگهر............
پ ن: ناهار چي بخورم؟
وقتي از پيش خـدا مي آمدم
از او خواســتم مـــرا زن آفريــــند ...!
چون معتـــقدم
زن سكوت جـــاري بركه هاســت
زن پايـــان خـــوش تبعـــــيد است
زن عــــــطر خوش مــــوسيــــــقي
تنـــــديس تاريك تنهـــــائي ســـت
و بـــدان ...
زن آمد براي بـــودن من
نه بـــراي آســــايش تـــــو ...!!!
سلام چطور مطورين خوبي؟
نميخواستم الان آپ كنم... گفتم بيام يه خورده كامنت گذاري كنم ديدم هر وبي باز ميكنم كن نات فايند!! آخه چرا؟ به جز خوده بلاگفا...
جمعه غروبش رفتيم دريا كنار... باز اين عموها صحبت داشتن تو زنها هم فقط مامان من بود با همون زنعمو كه صاحب خونس.. اين دوتا فكر ميكردن بقيه جاريها هم ميان! من كه همون در جا كه رسيدم گفتم ميرم قدم ميزنم. گفتم كه ويلاي عموم دقيقا با دريا 61 متر فاصله داره! تند رفتم سمت دريا بعد از سنگها رفتم بالا( اينجا ساحلشو بستن سنگهاي گنده گذاشتن) داشتم ميرفتم جاي هميشگي خلوتگاه خودم كه ديدم 4-5 پسره گيتار به دست نزديك خلوتگاه من نشستن! جا قطع بود؟ تو دلم كلي بهشون فحش دادم ميخواستم برگردم اما ديدم ضايعس حالا چي فكر ميكنن؟ از جلوشون گذشتم با حسرت جاي خودم و برنداز كردم گفتم الهي پاتون لاي اين سنگها گير كنه بعدم كفشتون توش بمونه پا برهنه برگردين! يه آمينم گفتم گذشتم تا رسيدم به خيابون بالايي از سنگها اومدم پايين رفتم ويلا عموم...
مامان اينا كه در حال غيبت كردن بودن مردها هم داشتن حرف ميزدن منم رفتم سراغ كامپيوتر پسر عموم بازي كنم كه يه خورده هم آن شدم ....شبم اومديم خونه!
شنبه صبح رفتم كتابخونه ... تا 11 كتابو تموم كردم البته كلشو نخوندم واسه خودم حذف كردم .11 مخم پكيد گفتم برم كافي نت (نزديكيهاش يه كافي نت داره . من اگه برم كافي نت فقط اونجا ميرم چون خلوته!) تا 12 اونجا بودم. غروبم اومدم كامنت چك كنم ديديم يكي آنه باهاش چتيدم ! يارو كه باهات چت كردم باعث شدي من از درس خوندنم عقب بيوفتم! تا 6:20 چتيدم ديگه حس درس خوندن پرواز كرد نشستم بازي كردم!
يكشنبه گوشي ساعت 7زنگ خورد اينقد خوابم ميومد كه قطع كردم خوابيدم! تا 8:59 خواب بودم يهو بيدار شدم گفتم زود آماده ميشم ميرم كتابخونهاومدم تي وي روشن كنم زدم دو ديديم داره پدرسالار ميده نشستم نگاه كردم ديدم شد 10! گفتم ولش ميشنم خونه ميخونم كه... حواسم سر جاش نبود آخرم قاط زدم نخوندم. اما غروبش خوندم. دوشنبه هم صبح رفتم كتابخونه تا 10 اومدم خونه واسه خودم پلو درست كردم با قيمه كه مال ديروزش بود نشستم خوردم راه افتادم دانشگاه . از ساعت 12:40 تا 1:35 تو صف تاكسي دانشگاه بودم. انگشت پام منجمد شد تازه با اولين ماشين كه اومد رفتم البته 1:15 يه واحد اومده بود 100 نفر ريختن توش اما من از واحد خوشم نمياد شلوغه حالم بد ميشه! تو اين يه ساعتي هم يه پسره وايستاده بود سوار واحد نشده بود كه اعصابم بهم ريخت. يه چتر دستش بود هي ميچرخوند منم خودم قاطي ميخواستم بكوبونم تو فرق سرش!

ساعت 2رسيدم دانشگاه رفتم ورزش حضور زدم برام كلاس جبراني هم حضور زد از اونجايي كه هو باروني بود كلاس تشكيل نشد منم رفتم آموزش چون اونجا نشسته بود كه حيدري بهم گير داد خيلي خوشكل شدي امروز قيافت تغيير كرد منم گفتم لطف داري خودت خوشكلي همه رو خوشكل ميبيني اين گير داد نه اصلا تغيير كردي (يعني تا حالا زشت بودم!) گفتم نه بابا همونم . گفت خبريه؟ گفتم جان؟ ميگه خبريه؟ ازدواج كردي؟ منم گفتم نه ميگه دروغ نگو منم دستمو نشون دادم ميگم ببين حلقه دستم نيست! امروز به دوستم گفتم ميگه برو بابا به من ميگه داري مامان ميشي؟ .... بعد اينكه ورزشو حضور زدم رفتم با دوستم يه خورده برنامه نويسيZ80 كار كرديم .تا كلاس بعدي.. شبم كه اومدم هم راننده خط هم راننده تاكسي بابل خيلي مهربونو خوشبرخورد بودن!
شب كه اومدم خونه نشستم دكترغريب ديدم بعد كانال 2 ابراهيم (ع) ديديم بعدم ساعت شني بعدشم لالا. درس بي درس!
امروزم ساعت5:45 بيدار شدم. نزديكاي ساري يه اتوبوس ديدم به جاي اينكه لاستيكاش رو زمين باشه سمت چپش(سمت كمك راننده) رو زمينه! با يه پرايد تصادف كرده بود يه آمبولانس پيششون بود با دوتا ماشين پليس! رسيدم ساري تازه يه ماشين آتشنشاني داشت ميرفت! ساعت 11:30 كه داشتم برميگشتم ديدم اتوبوسه همچنان هست فقط درستش كردن يعني چرخاش رو زمين بود! امروزم اخبار گفت 4نفر زخمي شدن!
امتحانم آقا يه چيزي بودا... برگه اولو خودم نوشتم اما ديدم براي اينكه به استاد يه حالي داده باشم سوال 2 رو كه زياد بود از برگه تقلبم براش نوشتم! اينم برگه هاي تقلبم كل جزو رو نوشتم توش!البته ما چند تا رو استاد گرفت تبعيد كرد به جاهاي مختلف مثلا من ته نشسته بودم دو رديف بعدش گذاشت بچه ها بشينن. برگه دوم كه اوپن بوك بود و برنامه نويسي خيلي گند بود يه چيزي براش بلغور كردم عمري خودش ميتونست برنامشو بنويسه. يكي از دوستام از جلو بهم ميگه ... استاد ديدتش ميگه خانم ح؟ همه چي تو كتاب هست! داشتم ميرفتم دوستم س؟ بهم گفت opcode رو برام اس ام اس كن گفتم ندارم ميگه تو چكنويست؟ ميگم نوچ! آخرم با يه ترفندي رفتم پيش استاد از رو برگم آپ كد ها رو نوشتم اومدم بيرون براش اس ام اس دادم!
امروز يادواره شهيد تو هلال احمر بود كل بچه ها رو بزور بردن ما كه امتحان داشتيم اونايي كه با سرويس ميخواستن بيان سرويس انا رو به جاي اينكه بياره دانشگاه يكسره ميبره هلال احمر اونا هم هر كاري ميكنن نميزارن بيان دانشگاه امتحان شدن صفر! بعد امتحان استاد گفت كلاس تعطيله! خواستيم از در بيريم بيرون نزاشتن ميگه سوار اين سرويس شين برين هلال احمر گفتم بروبابا مگه زوريه ميگه آره! ما هم رفتيم دوباره كلاس خودمون تا سرويس بره بعد بريم ديگه ما رو پياده نمتونستن ببرن كه!
يه خورده در حال چرخ زدن بوديم ديدم تو آبدار خونه هيچكي نيست! يكم پرتغال برداشتيم خورديم بعد 3تا تيكه نون ديديم چايي نيست نميچسبه س؟ رفت چايي بريزه ح؟ رفت از تو يخچال شيرني آوورد من گفتم اين چيه معلوم نيست ماله كيه! دوباره منو س؟ رفتيم شيرني رو گذاشتيم سر جاش من قند برداشتم دوستم حلوا شكري! برگشتيم كلاس نشستيم خورديم كلي هم خنديديم. رفتيم وسايلو بزاريم سرجاش ديديم آبدار چيه اومده گرفتيم در كمد استاد رو باز كرديم استكان ، نون، قند، بشقاب گذاشتيم توش اومديم بالاخره يكي ميبينه ديگه!! ... تا اينا باشن ما رو بزور نگه ندارن! اينم عكس پرتقال كه تو دستمه ببينين چقدر بزرگه! تخم مرغ ازش بزرگتره!
ديروز تولد بابا جون بود اما امروز گرفتيم ساعت 4رفتم كيك خريدم اومدم! بابايي تولدت مبارك بوس!
بعدم اينكه به پاي نوشتاي من گير ندين! فقط يكي رو توضيح ميدم! چند تا پست قبل يه چيزي نوشتم كه 40 روز شده 42 روز؟ خوب؟ من يه نذري كردم بايد 40 روز انجام ميدادمش اما حساب از دستم در رفت 2روز اضافه بهش خورد! بقيه هم تو اين مايه هاس.... فكر بد بد نكنين! باشه؟
پ ن: يه دنيا حسرت! ... پشيمونم... بخشنده باش!
خوب ديگه برم كاري ندارين؟
بيام ببينيم الان وباتون باز ميشه يا نه!
شاد باشين
باباي!
سلام چطور مطورين؟
از دوشنبه شروع ميكنم! دوشنيه گوشيم 4بار زنگ خورد گفتم اينجا ثبتش كنم ببينم روزي ميشه كه 5بار زنگ بخوره؟ بعد 7سال ركورد شكوند! دوشنبه روز باهالي بود! از ماشين شروع ميكنم تو ماشين بودم كه از بابل برم ساري وسط نشستم بغل دستمم يه پسره بود كلي وسايلم دستش بود كه فكر كنم رشتش معماري بود ، آدم اين وسط كه ميشينه ديگه جم نميتونه بخوره اين پسره پولشو داد اما نميدونم از شيشه چي رو داشت ديد ميزد كه مرد دستش خشك شد كه بقيه پولشو به پسره بده پسره هم اصلا حواسش نبود من ميخواستم بگيرم بدم پسره اما ديدم جم نميتونم بخورم براي همين با آرنج زدم به پهلوش ، پسره دو متر رفت هوا كلي وسايلشم بهم ريخت!خودم نميدونم چرا صداش نكردم با آرنج زدمش! شايد تو موقعيت انجام شده قرار گرفتم! مهم نيست مهم اينه كه پسره كلي ازم تشكر كرد!
ميدون امام پياده شدم از اونجا تاكسي گرفتم ساعت پياده شدم از اونجا هم يه خرده پياده روي تا رسيدم به ايستگاه تاكسي دانشگام! براي اولين بار يه ربعي وقت داشتم هميشه دوشنبه ها سر كلاس تربيت بدني نيم ساعتي تاخير دارم. 6 نفر وايستاده بودن يه ماشين اومد 4 نفر موندن ، من موندم با دوتا پسره كه اين دوتا با هم دوست شدن يه خورده شد دوتا پسره ديگه هم اومدن كه با اين دوتا دوست بودن يعني شدن 4 تا دوست خوب؟ يه پرايد شخصي اومد ديدم هر چهرتاشون رفتن سمت پرايده منم نخودي بودم انگار ،حرصم گرفت رفتم جلو بعد بلوز پسره كه داشت ميرفت جلو بشينه قسمت بازوشو كشيدم گفتم كجا؟ نوبت منه!زدمش كنار خودم رفتم جلو نشستم! اونم موند هاج و واج ،به دوستش ميگه پياده شو با يه ماشين ديگه بريم كه يكي ديگه ميگه ميشه چهار نفر پشت بشينيم؟ رانندم اوكي داد. حالا من از آْينه بغل ميديدمشون از خنده ميمردم فكر كنين 4تا پسر نسبتا هيكلي پشت پرايد بشينن! فقط كلشون مشخص بود! من كه سر كوچه دانشگاه پياده شدم اون پسره اومد جلو بشينه تا درو باز كرد پرت شد بيرون نتونست خودشو كنترل كنه يه خورده پاش خم شد بعد اون جلو هم آب گل آلود بود افتاد توش شلوارش كثيف شد! خنديدم يه چپكي نگاه كرد گفت تقصير توئه ايشاله جبران شه!
يه پنج دقيقه دير رسيدم اما استاد هنوز نيومده بود و اينكه ما سالن تربيت بدني نداريم! داشتيم خرابش كردن خوابگاه زدن!توي حياط دانشگاه! همه هم مجبورن واليبال بازي كنن!من از واليبال كلا خوشم مياد! استاد اومد يه پنج دقيقه موند رفت ما خودمون بازي كرديم 9 تا سرويس زدم 8تاش بدون اينكه اونا بتونن دريافت كنن امتياز گرفتيم! يه ست و برديم ست بعدي سرويس نوبت من بود استاد اومد رفتم سرويس بزنم قبل تور اومد پايين! به بچه ها گفتم اونجا واسه چي بيكار وايستادين تورو يه خورده ميكشيدين رد ميشد استاد فكر كرد من جدي ميگم دو ساعت داشت برام قواينينو ميگفت! بعد كلاسم رفتم براش خالي ببندم كه اون هفته من اومدم اما چون باروني بود و ... كه گفت براتون كلاس جبراني گذاشتم!حالا هفته بعد يه كلاس زودتر ميرم كه غيبتم پاك شه! دست راستم به خاطر بازي كبود شد!
شبش كه اومدم خونه ديديم آيدا هست خونمون مامانش يه جايي دعوت بود كه بچه ها نبودن براي همين آووردش خونمون ، غروبشم آيدا با مامانم رفت بيرون. مامانم ميگه به كفش فروشي رسيديم آيدا ميگه عمه جون يه كفش براي مامانم ميخري؟ مامانم ميگه من سايزشو نميدونم بايد باشه آيدا ميگه عمه جون خسيسيا. بعد ميرسن به يه بوتيك مردونه آيدا ميگه عمه جون بابام كاپشن نداره براش ميخري؟ مامانم ميگه بايد خودش باشه! اونم ميگه عمه جون چقدر خسيسي!! .

سه شنبه هم كه با علينژاد قهر بودم وسط آنتراكش رفتم گفتم استاد شما قرار بود شنبه بياين اما نيومدين! گفت اتفاقا ساعت 9:35 اونجا بودم چون سرت شلوغ بود متوجم نشدي منم رفتم گفتم واقعا گفت آره. شانس آووردم من شنبه خودم 9:30 رفتم بانك! آخرشم بهم گفت برنامه حسابهاي جاري رو بنويسم... وقت ندارم ! حسش نيست. 25 صفحه ترجمه زبان دارم. كلي كارم مونده. اه! بگذريم موقع آنتراك دوستم گفت بريم ساندويچ بخوريم منم گفتم باشه رفتيم روبروي دانشگامون كه مثلا كافي شاپ داره سفارش داديم بعدم دوتا ديگه از بچه ها اومدن اونا هم نشستن. بايد 10 ميرفتيم كه 10:30رفتيم كلاس برامون غيبت زد . ما رفتيم كلاس شلوغ شد گفت تا حالا كلاس آروم بود تا شما اومدين اينجا رو بهم ريختين! صندلي گرفتيم كه بشينيم دوستم رفت صندلي رو بكشه پايش به سيم ويدئو پزوژكت گير كرد كشيده شد از بالاي ميز افتاد رو زمين منو علينژاد خيلي سعي كرديم بگيريم اما افتاد! درجا علينژاد گفت سوخت قيمتش 1ميلونو800هزار دوستم يخ كرد امتحان كرد ديد روشن ميشه اما نور نداره گفت لامپ تصويرش سوخت 800تومنه! مسئول سايت درست كرد به خير گذشت علينژاد منو هم شريك جرم كرده بود حالا من وايستاده بودم به من چه ربطي داشت؟
غروبشم مامان و بابام رفتن خونه مامان بزرگم برادرمم ميخواست بره بيرون . منم نشسته بودم جلوي آينه داشتم خودمو ديد ميزدم اين آيدين هي ميرفت ميومد يه چيزي بر ميداشت آخرش يه داد زدم چقدر ميري مياي. اونم گفت يه دقيقه پاشو حداقل دارم ميرم ورزش قيافمو قبلش ببينم. منم پاشدم اومدم آهنگ انگار نه انگار منصورو گذاشتم فعلا براي رقص فقط از اين آهنگ خوشم مياد شروع كردم به رقصيدن برادرم گفت باز كمرت ميگيره من حوصله نش كشي ندارم! توجه نكردم اما اون همچنان در رفت و آمد بود هي ميخورد بهم آخر گفت يه دقيقه برو يه گوشه بشين بزار من كارامو انجام بدم برم منم گفتم نوچ برو تو اتاق خودت! بعد دستمو گرفت منو نشوند رو تخت گفت ميشيني نه جم ميخوري نه جيكت در مياد (من از بس حرف ميزنم برادرم بهم لقب راديو شكسته تو خونه داده! آخه من هر اتفاقي بيرون برام ميوفته ميام مو به موشو تعريف ميكنم!) گفتم هه هه به همين خيال باش داداشي! (از اينكه بهش بگم داداشي خيلي حرص ميخوره)گفت چي گفتي منم گفتم داداشي داداشي داداشي! اونم بلند شد خودشو با ادكلن من شستشو داد رفت! منم براش هي اس ام اس ميدادم مينوشتم داداشي!
تنها كه شدم رفتم رو تختم دراز كشيدم رفتم تو خيالات بعد 20 دقيقه چشامو باز كردم ديديم رو تختيم خيسه خيسه! كلي اشك حروم كردم! نميدونم چرا يهويي گريم گرفت منم براي اينكه گريم حروم نشه نشستم تقسيم بندي كردم يه خردشو گذاشتم براي اينكه دلم براي خواهرم تنگ شده يه خردم براي..... رفتم صورتمو شستم وضو گرفتم نماز بخونم . موقع نماز خوندنم موقع سجده با دماغم رفتم تو مهر همچين آخي گفتم كه نگو . خيلي درد داشت ! بعد نمازم نشستم آرايش كردم و آهنگ 0098 ته تغاريشو گذاشتم! كلي كيفور شدم! اگه اين آهنگ و گوش دادين به ياد من بيوفتين. اينقد اين آهنگ و دوست دارم! اگه دخترين ته تغاري هم هستين اين آهنگ و توصيه ميكنم!! بعدم نشستم zuma deluxe بازي كردم.
چهارشنبه هم كه بانك بودم ريس كل حراست بانك كشاورزي آقاي سروي اومد منكه نميدونستم كيه ديدم با همه سلام عليكي بوسو از اين حرفاس. رفت پيش رييس نشست منم پرسيدم اين كيه؟گفتن ريس حراسته كپ كردم! اون سير صعودي مانتو رو كه گفته بودم هيچ از اين به بعد آرايش هم ميكنم. خلاصه قلبم از جا داشت كنده ميشد اما خوشبختانه هيچي نگفت فقط نامه معرفي رو ميخواست كه نتونستن نامه رو پيدا كنن رفت!
چهارشنبه هم بچه پور اسدالله هم به دنيا اومد دختره، اولين بچشه!
امروزم بانك اتفاق خاصي نيوفتاد فقط به رييس گفتم من شنبه يكشنبه نميام چون سه شنبه امتحان دارم. رييس هم گفت برگه مرخصي رو پر كن! منم پر كردم. براي امتحان سه شنبه دعا كنين. 200 صفحه كتابه. براي اولين بار ميخوام بخونمش!
غروبم رفتم بيرون دادم بند ساعتمو تنگ كنن دوتا از بندش كم كردن اما همچنان شله. مامانم ميخواست بوت بخره كه چيزجالبي نديديم. از انتظاماتم خبري نبود. شهر در آرامش بود.
الانم ميخوام برم كانال super rtl داره oops ميده. وقت ندارم بيام پيشتون. معذرت!
پ ن : ... دلم..... تنگيده. كاش يه بار ديگه ..... يه جايي..... يه قلبي.... يه حرفي..... يه نگاهي.... يه اميدواري ....

سلام چطور مطورين خوبين؟
حال من اندكي بهتر است اما هي ياد اين سه شنبه ميوفتم موهام دونه دونه سفيد ميشن.بگذريم.. يه چيزي تو پست قبليم در مورد سه شنبه جا گذاشتم.
شنبه ساعت 12 كه اومدم تو صف ماشين هاي خط بابل ديديم اوههههههههه كلي صفه منم رفتم آخر وايستادم بعد شمردم كه چند تا هستن چند تا ماشين بايد بيان تا نوبتم بشه 3تا ماشين ميومد چهارمي من سوار ميشدم . اين 3تا ماشين اومدن من موندمو يه پسره. در فكر اين بودم كه چطوري اين پسره رو دودر كنم كه خودم جلو بشينم كه ماشين اومد دقيقا جلوي پاي اين پسره وايستاد انگار اين پسره از دلم با خبر شده بود تا من رفتم به سمت ماشين اين توش نشسته بود منم رفتم پشت نشستم خودمم ناراحت و عصباني هي به پسره فحش ميدادم . آخرم يه دختر پسره اومدن نشستن. با هم دوست بودن پسره خوب بود اما دختره يه خورده چاق تشريف داشتن. حالا اگه اين دوتا ميديديا فكر ميكردي دختره كامل رو پسره نشسته خوب؟ اما نميدونم با اين اوصاف چرا دقيقا يه طرفش كامل رو من بود. خودمم عصباني هر دفه يه خورده خودمو تكون ميدادم كه اين دختره حاليش شه كه من دارم اينجا برچسب ميشم اما اصلا تو حال و هواي توي ماشين نبود منم كارم شده بود تا بابل به اين پسره كه جلو نشسته بود فحش ميدادم . چند بارم خواستم به دختره بگم مگه چند سالته كه بالاي 200 ميزني يه خورده به خودت برس خودتو لاغر كن!

حالا جالبش موقع پياده شدن بود. يادم ميوفته ميميرم از خنده. اين ماشينا ميدون كشوري بابل پيش هتل مرجان پياده ميكنن خوب؟ نه كه اينجا ميدون اول شهره و خيلي از ماشينهاي بين شهري اينجا پياده ميكنن كلي ماشين شخصي براي دربستي اينجا پاركن. ماشين ما هم دقيقا به موازات يكي از اين ماشينا پارك كرد. پسره درو باز كرد پياده شد بعد دوست دخترش بعدم من اما از اونجايي كه ماشين پارك بود تا موقعي كه در بسته نميشد اين دو تا نميتونستن رد شن موقعي كه پياده شدم هي ميخواستم در ببندم دره فقط 2سانت حركت ميكرد بسته نميشد!! حالا اين دوتا هم وايستاده بودن كه آخر من درو ول كردم يه نگاهي به دره انداختم بعد به پسره. پسره سرخ شد. اين دره بين شلوار پسره قسمت زيپش گير كرده بود. روي زيپ شلوار يه تيكه پارچه ميندازن روش خوب؟ اين دره بين اين يه تيكه پارچه گير كرده بود براي همين بسته ميشد. پسره درست كرد درو بست. منو پسره خندمون گرفته بود اما اين دختره همچين بد نگاهمون كرد من گلوم خشك شد اگه يه فوتم ميكرد من يه چند تا پشتك ميزدم خداييش يه چيز نادري بود. اومدم خونه واسه ماماني تعريف كردم كلي خنديديم!
چهارشنبه صبح هم بيدار شدم رفتم تختمو مرتب كنم اين كمرم در يه حالت خشك شد. همينجوري موند يه دردي گرفت كه نگو يه خرده دراز كشيدم بهتر كه شد لباس پوشيدم رفتم بانك اصلا يادم نمياد كه چهارشنبه چه اتفاقي افتاد از بس كمرم درد ميكرد ساعت 12:30 هم جيم زدم اومدم خونه به ماماني گفتم كمرم درد ميكنه بعد بابايي هم اومد ديد من ساكت نشستم گفت باز چي شده مظلوم شدي؟گفتم هيچي اما مامان همچي رو گفت باز بابام شروع كرد كه آدم تغذيه نداشته باشه همينه ، به درد هيچي نميخوري، تا چند سال ديگم دووم نمياري منم خندم گرفته بود بابايي بيشتر حرص ميخورد. هه هه . پنجشنبه هم صبح بيدار شدم ديدم كمرم يه خورده بهتره گفتم بانك نميرم براي همين زنگ زدم كه نميام اينقد اين رييس اصرار كرد كه امروز روز آخر قرعه كشي بيا آخرشم گفتم 10:30 به بعد ميام. كه 11 رفتم داشتم شاخ در ميووردم انگار همه اومدن كه حساب باز كنن طوري كه من نميتونستم برم تو اينقد ببخشيد گفتم كه رفتم تو. روي ميزم اينقد برگه بود كه هنگ كردم خلاصه منم نشستم كه كمك كنم براي حساب باز كردن كه قاطي كردم نميدونم چرا هر كي مياد بانك ادعاش زياده چهار ماه دارن تبليغ ميكنن همه اين روز آخري يادشون اومد آخرم منم قاط زدم باهاشون قهر كردم بندو بساط خودمو كه حدوده 40 تا چك ميشد گرفتم رفتم رو ميز آقا سيد نشستم آخه آقا سيدم داشت حساب باز ميكرد رييس هم حساب باز ميكرد با اين همه كليا بدون اينكه حساب باز كنن رفتن!
اما غروب كه بيدار شدم اين كمره داشت نصف ميشد مامان گفت نميخواد بياي آستارا منم گفتم نه نميدونم چرا مسكنا اصلا اثر نميكرد بابامم هي ميگفت اتو گرم كن بزار جاش منم گفتم مگه پوستم پارچس؟ بعد بابام يه سنگ آوورد گذاش بالاي بخاري اتاقم گرم كرد اين سنگ رو ميذاشت روم . منم بيشتر دردم ميگرفت بابام گفت چرا اينقد تكون ميخوري؟ منم گفتم بابا كمره ، زعفرون نيست كه داري اينطوري ميسابوني يه خورده آرومتر لطفا!! كه اين كارا تموم شد بابا يه خرده پشتمو نوازش كرد كه اين خيلي حال داد بهم بعد گفت بهتر شدي منم گفتم نه!
اما با اين كمر درد رفتم آستارا آخه اصلا دلم نميومد مامانمو تنها بزارم ساعت 8 سوار ماشين شديم اما من رو به اغما بودم اينقد كمرم درد ميكرد كه داشتم ميمردم اول يه خورده پشيمون شدم كه ميموندم خونه اما بعدش يه خورده قربون صدقه خودم رفتم تا رسيديم آستارا ساعت 5:30 صبح بود از ماشين پياده شدم تا خونه كه پياده رفتيم منجمد شديم.
صبحم 8رفتيم بازار ،كمرم ديگه درد نميكرد. اينقده لحجشون باحاله. اوايل كه هيچي حاليم نميشد اما خيلي باحال صحبت ميكنن لحجه تركي كه به فارسي صحبت ميكنن خيلي بامزس. يه جا هم من وايستاده بودم يه زنه اومد داشت باهام تركي صحبت ميكرد منم هيچي حاليم نشد فقط لبخند زدم ديگه خودمو ضايع نكردم كه من ترك نيستم! بعضي از جاها كه ميخواستيم لباس بخريم هم كلي دردسر كشيديم آخه تك نميدن جفت ميدن ميگن تك فروشي نداريم كلي باهاشون بحث كرديم كه تك بدن! البته قيمت تكشون با تعدادشون فرق ميكنه يه خورده ميكشن روش!
آهان گفتم مامان با دوستاي ورزشش قرار گذاشتن برن خوب؟ دختره مربي ورزش هم بود كه يه سال ازم بزرگتر بود مامانم گفت دخترشو ببين چقدر بامزس اما تو ماشين اينقد كمرم درد ميكرد كه حوصله نداشتم تا اينكه تو خونه ديدمش اول از قيافش خوشم نيومد معمولي به نظر رسيد اما وقتي فهميدم هم اسم خودم گفتم خيلي خوشگله! حالا يه چيز جالب سليقه هامون بود. صبح با هم رفته بوديم تو مغازه هاي نزديك خونه بعد مامانامون يه پيراهن بهمون نشون دادن كه گفت ببين چقد قشنگه! پارچش حرير بود يقشم كج بود اما من از پارچش خوشم نيومد بعد گفتم نه اين پيراهن قشنگه! كه اون دختره به مامانش گفت ديدي منم گفتم اين قشنگه اون قشنگ نيست! بعد رفتيم تو كفش فروشي تا اومدم به مامانم بگم اين صندلو نگاه كن چقدر بامزس ديديم دست دخترس داره به مامانش نشون ميده! از اونجا از هم جدا شديم منو مامان ماشين گرفتيم رفتيم پاساژاشون اما اونا بودن بازار ساحلي. موقع ناهار كه رفتيم بهشون گفتيم چي خريدين دختره گفت هيچي اينجا ندارن تو چي گرفتي منم لباسمو نشون دادم بعد آدرس گرفت غروب كه ديدمش رفت همه اونايي كه من خريده بودم و خريد! ساعت 6 هم حركت كرديم ساعت 3:30 صبح هم بابل بوديم!
شنبه هم خوب خسته بودم براي همين نميخواستم بانك برم از يه طرفي قرار بود علينژاد بياد زنگ زدم آموزش گفتم من نميرم بانك زنگ بزنين به علي نژاد بگين من نميرم كه نياد گفت ما نميتونيم خودت بايد زنگ بزني باهاش هماهنگ كني منم از اونجايي كه باهاش قهر بودم زنگ نزدم 9:30 رفتم بانك تا 12:30 بودم اين مرتيكه نيومد! همونجا تصميم گرفتم كه برم گواهينامه پايه يك بگيرم بعد سفارش بدم كه برام تريلي 48 چرخ بزنن از روي ماشينش رد شم!شنبه ساعت 4:30 هم زبان داشتم كه دودر كردم نرفتم يه غيبت خوردم اين عشريه هم گير فكر كنم بدون اينكه حضور و غياب كنه غيبتو برام زد! حتمي ديد من نيستم يه نفس كشيد! البته دوستام هستن جبران ميكنن كه يه موقع تو كلاس كمبود حضور من حس نشه!
امروزم كه بانك بودم يه زنه اومد چند تا چك آوورد كه ماله بانكهاي ديگه بودن كه بايد ميدادم مامور پاياپاي ببره قبض چكا رو نوشتم به زنه ميگم چند تا چك بود گفت 6تا من شمردم ديدم 5تاس! سكته زدم چند بار شمردش ديديم 5تاس همه جا رو گشتم حتي زير كمد زير كيبورد زير تلفن ديگه مرده بودم آخرم روحي اومد به زنه گفت مبلغ كل چنده گفت 17.100.000 بعد چكا رو ازم گرفت جمع زد ديد درسته بعدم رو به زنه كرد گفت تعداد چكا رو نميدوني چرا ميگي 6 تاس اين دختره داره ميميره! خداييش نفسم داشت بند ميومد!
ديشب كه داشتم لباسا رو مرتب ميكردم برادرم آهنگ معين گذاشت هميچين دپرس شدم!
امروز بابا كه رفته بيرون از خيابون توحيد(خيابون پاساژ شهريار) گذشته ديده چند صد تا ماشين انتظامات وايستاده به خاطر طرح زمستانه!!من نميدونم چرا اينا چپ ميرن راست ميرن فقط براي خانومها طرح ميدن پسرا كه وضع ظاهريشون منحرفتره. هان؟ ديشب اخبار كه داشت موارد گير دادن و ميگفت يكي بود استفداه از چكمه هاي بلند! من نميدونم پوشيدن بوت ديگه چه مشكلي داره؟ خواهران گرامي لطفا قد بوتهايتون رو با قيچي كوتا كنين كه خداي نكرده برادران را از راه بدر نكنين!

پ ن :از وقتي بودنت برايم ضربدري شده، روزام خط خطي شدن...
پ ن : نزديكه....... ميشه؟
شاد باشين
باباي
اينقده اعصابم خط خطيه كه كافيه يكي بهم يه چيزي بگه منم ........
آخه آدم اينقد بدشانس ميشه؟نه به نظرتون ميشه؟ من توي خيلي نكات توجه كردم فكر ميكنم ميبينم تو هيچ زمينه اي شانس نداشتم. اصلا خدا دوسم نداره انگاري منو فراموش كرده...
40 روز كارآموزي تموم شده اما من همچنان دارم ميرم چون اونا كه چيزي نميگن منم اونجا رو دوست دارم پس ميرم. دوشنبه رفتم پيش عليزاده كه استاد راهنماي رشته كامپيوتره نشستم همچين آروم آروم باهاش صحبت كردم در مورد مشكل كارآموزيم گفتم ،گفتم كه علينژاد جامو قبول نداره گفته تا شنبه فرصت داده گفته از خودت خلاقيت نشون بدي از اين حرفا عليزاده هم بهم گفته كدوم شهري؟ منم گفتم بابل. تعجب كرد تا حالا فكر ميكرد من مال تهرانم آخه من هر ترم 5 واحدي باهاش كلاس داشتم و اينكه دوستاي صميم تهرانين اونم فكر ميكرد من تهرانيم كه تازه فهميد من ماله بابلم خلاصه عليزاده گفت كه با آموزش صحبت كن كه استادتو عوض كنن بدن به من ، من كارتو انجام ميدم. خيلي خوشحال شدم كليا. اما چون ساعت 4:30 بود مسئول مربوطه نبوده منم گذاشتم براي امروز.
امروز صبح با عينژاد سخت افزار داشتم (هموني كه افتادم) چون دير رسيده بودم علينژاد سر كلاس بود منم گذاشتم بعد برم آموزش ساعت 9:40 آنتراك داد منم رفتم به سمت ساختمونه آموزش كه ديديم حيدري داره با علينژاد در موردم صحبت مبكنن منو هم صدا زدن خلاصه اينكه بين من و علينژاد يه بحث درست حسابي شد از نوع خفن همينجوري بغض هم كرده بودم هيچجوره راضي نميشد ديگه نميگفت جاتو عوض كن فقط حرفش يكي بود خلاقيت!
تا اينكه يكي از بچه ها كه با من بوده گفت بهش پروژه بدين خانوم حيدري هم گفت پروژه من يه دفه قاطي كردم گفتم نه من پروژه قبول نميكنم علينژاد هم گفت اين خانوم برام تعيين تكليف هم ميكنه از نظر من حذفه !! يه خورده ديگم بحث كردم گفت يا درستو حذف كن يا من ميندازمت!
منم پشت بهشون كردم راه افتادم سمت حياط همينجوري اشكام در اومد دوستامم پشتم اومدن بهم گفتن داري گريه ميكني؟ يكيم گفت الان كه داري گريه ميكني برو باهاش صحبت كن تا تحت تاثير قرار بگيره منم گفتم عمري. علينژاد رفت بعد حيدري اومد باهام صحبت كنه بهم گفت گريه نكن حالا.. منم جريان عليزاده رو گفتم ، بهم گفت اگه استادتو عوض كنم باز سخت افزار ميندازتتا.. منم يهو از دهنم در رفت كه اين مردتيكه فكر ميكنه كيه كه هر بلايي كه ميخواد سر دانشجوهاش در مياره اگه گيرم رو سخت افزار نبود تا حالا پيش رييس دانشگاه بودم. حيدري بهم گفت آروم باش من دوباره باهاش صحبت ميكنم برو صورتتو بشور.
دوستام يه خورده منو گردوندن اما من همينجوري اشكام ميومد تا قاطي كردم گفتم كه ميرم حذف اضطراري ميكنم رفتم پيش حيدري گفتم حذف اضطراري ميكنم يه خانومه بود گفت چه درسي منم گفتم كارآموزي گفت واحدعملي نميشه.دوباره من اشكام در اومد حيدري هي صدام ميزد من توجهي نكردم اومدم تو سالن يه خورده بعد حيدري گفت نرم افزار آموزش اون قسمتي كه تو بانك هستي رو طراحي كن منم با علينژاد صحبت ميكنم.
رفتم بيرون خودمو تو آينه ديدم دور از جون زشت شده بودم رفت رفتم صورتمو آب زدم رفتم كه برم سر كلاس يكي از بچه هاي ترم دو منو ديد گفت الهي چي شده منو بغل كرد دوباره اشكام در اومدن بعدم صورتمو پاك كردم رفتم سر كلاس.
سركلاس اصلا اين علينژاده رو تحويل نگرفتم نگاش نميكردم روم فقط سمت كامپيوتر بوده يه جا داشت توضيح ميداد چند بار گفت منو ببينين كه من رومو طرفش نكردم اخرش گفت درسته خانومه---؟ بعدم يه برنامه داد كه بنويسيم (برنامه نويسيZ80) من و دوستم تند نوشتيم اولين نفر بوديم خوب تابلو بود كه برنامه رو من نوشتم چون اون ترم داشتم كه دوستم به شوخي گفت مثبت نميدين؟ اون گفت حضور شما و خانوم--؟ تو كلاس خودش مثبته. اما من عمري ببخشمش اگه ديگه سركلاسش خنديدم نه خنده نه جواب ديگه تحوليش نميگيرم. هنوز چشام ميسوزه پشت چشم هم پف داره اون باعث شد تو شهر غريب گريه كنم! اگه باهاش سخت افزار نداشتم ميرفتم پيش رياست!

آهان يادم رفت سلام كنم... سلام چطور مطورين؟
جديدا تو بانك علاوه بر كارهاي قبلي جعل امضا هم ميكنم جعل كه نه يه جورايي روتوش ميكنم! آخه اين نمونه امضاها بايد وارد سيستم شه كه مشتريا موقع امضا رو كارت كمرنگ امضا ميكنن اسكن هم ميكني چون سايزشو بزرگ ميكني اونجايي كه كمرنگه خالي نشون ميده منم مجبورم دست كاري كنم!
آهان يه چيز ديگه من كه شنبه اومدم كامنت بدهم اول كامنت خودمو چك كردم كه هيچ دوباره موقع بازگشت داشتم چك ميكردم ماني نامي كامنت دادن كه من جوابشونو ميخواستم همون موقع تو وبش بزارم يا براش ميل بزنم كه هيچكدومو نداشت. اولا كجا نوشتم كه دختر خوب و پاكيم؟ هان؟الان دقيقا همين الان و از چند سال قبل داشتن دوست پسر يه چيز فوقالعاده عادي شده فكر نكنم ملاك ارزش يه دختر داشتن دوست پسر باشه! كه من بخوام با نداشتنش خودمو خوب جلوه بدم. اوكي؟ در ضمن من فكر كنم قبلا گفتم كه بدم نمياد دوست داشته باشم اما از اونجايي كه يا از كسي خوشم نيومده يا اومده اعتماد نداشتم بهشون براي همين تا حالا عاري بودم! چند بارم نزديك بوده اما نشد! و خوشحال ميشم كه حداقل يه آدرس از خودتون بزارين كه هر وقت نصيبم شد سه سوته خبرتون كنم باشه؟
شنبه هم به دوستم زنگ زدم آخه اس ام اس داده بود كه ضريب درسا رو تو كنكور كارشناسي ميخواست كه يهو درد دلم باهاش باز شد بزرگترين اشتباه زندگيم كه اومدم فني حرفه اي اونم با معدل 19.86 چقدر تو خونه و مدرسه سال اولم جنگيدم تا موفق شدم تا دو ماه از سال دومم ميگذشت هنوز مدير قبليه پروندمو نداده بود چقدر باهام صحبت كرد كه نرم اما جوگير شدمو رفتم اگه رياضي ميرفتم بدون دردسر كارشناسي كامپيوتر قبول ميشدم من كه رياضي و فيزيكم بدون كلاس جزو اولين نفر بودم الان خودمو بكشم نميتونم كارشناسي قبول شم چون تعداد كم ميگرن خودمو بكشم غيرانتفاعي شهرم قبول شم مثل سگ پشيمونم كه اومدم فني حرفه اي اين دانشگاه هم كه لطف كرده كاملا منو از درس زده كرده دوست ندارم ادامه بدم! مامان كه شنيد اومد بهم گفت اونموقع بهت ميگفتيم ميگفتي.........
بگذريم دوستم گفت بعد مهموني پنجشنبه كلي مشكلات پيش اومده كه فقط يكيشو ميگم اون دوستم با دوست پسرش كلا بهم زده تازه دوماه از دوستيشون ميگذشته!! ۲۰ بار بهشون گفتم تو قرارمون قید دوست پسراوتونو بزنین میخوایم راحت باشم..

شنبه ساعت 11 كه بانك بودم دوستم بهم ميزنگه ميگه داري مياي با مانتو تنگت نيا ، همين الان يه دختره رو بردن گفتم كجا؟ ميگه نميدونم منكرات بردتش؟ ميگم تو دانشگاه؟ ميگه نه امام از ماشين پياده شديم منكرات يه دختره رو برد خيلي گير بازاره منم گفتم ممنون اما اين دانشگاه كه نميزاره من تنگ بپوشم من كه هميشه معمولي ميام!گفت نميدونم !
شبش شام ني ني آيناز بود خونمون مگه اين مامانش ميزاره ما بوسش كنيم ميگه صورتش جوش ميزنه دستو پاش ببوسين!! منم گفتم مگه امام خمينيه؟ گفتم آخر يه روز دو درت ميكنم هم لپشو ميكشم هم بوسش ميكنم!
زيادي فك زدم چون دلم پر بود اومدم آپيدم....جمعه آپ ندارم چون نيستم. دوستاي مامان تو ورزش ميخوان آستارا برن مامانمم پايه شده منم كه تنهاش نميزارم ميخوام برم بابامم مخالفه ميگه اين همه خستگي اين همه راه و ميخواين تحمل كنين واسه چي؟ اونا كه ميرن ، ميرن جنس ميارن نه اينكه شما ميخواين براي خودتون خريد كنين منم گفتم يه مسافرت تفريحيه ديگه بي خيال!
يه چيز ديگه هم بگم برم. كلنگ اون وبمو هم زدم دو تا پست گذاشتم . البته نظراتشم فعلا غير فعاله!! چون براي دل خودمه نه كس ديگه اي!!
پ ن1: از دانشگاه از همه آدمش از دم در اون حراستيه كه وايستاده هميشه معطلم ميكنه نميدونم براي چي تا اون ته كه رياسته متنفرم! فقط كارتون گير دادنه يكميم به فكر اصلاح باشين. ايشالله جيز جيگر بگين.
پ ن 2: چند بار بگم پشيمونم. منو ببخش!
سلام عليكم.. احوالات؟
چهارشنبه بعد اينكه آپ كردم يه تصميم مهم گرفتم!! لباساي تابستون زمستوني رو جاهاشونو عوض كنم براي همين كشوهامو از جاشون در آووردم از اونورشم اومدم آهنگ You Rock My World مايكل جكسونو گذاشتم با صداي زياد آهان اينو بگم خونه هم تنها بودم مامان بابا رفتن عروسي منو دعوت نكرده بودن عروسي دختر پسردايي بابابزرگم بود اگه من عروسيه خودم اينا رو دعوت كردم . بگذريم نشسته بودم داشتم لباسا رو مرتب ميكرد و همزمان حركات موزون هم از خودم در ميكردم آخه من عاشق اين آهنگام كه يه هو ديدم يه سايه اومده پشتشم يه كله يه جيغ مادن قرمزي كشيدم كه نگو !! داداشي بودن تا نيم ساعت قلبم داشت تند تند ميزد بهش ميگم يه اهمي اوهمي چيزي . قلبم مثل قلب گنجشك ميمونه اگه سكته ميزدم كي ميخواست جواب بده هان؟ ميگه خودت تا صدا رو اينقدر زياد نكني! بعدم خودش رفت آهنگ و زد اول ولومو بيشتر كرد اونم از خودش كلي هنر نشون داد!!
ديروزم كه بانك بودم يه دختره با بابا مامانش اومد حساب براي قرعه كشي باز كنه متولد 70 بود اما متاهل!! رفتم صفحه دومو ديدم كه مثل اون دختره عقدش تو دلم نمونه شوهرش متولد 61 بود و پارسالم ازدواج كرده بود من نميدونم اين خانواده ها چه جوري دختر به اين كوچيكي رو شوهر ميدن كه چي شه؟ رفتن آقاي روحي گفت فرهنگ غلط جامعه ما رو ميبيني؟ همين پدر مادرا باعث بدبختي بچشون ميشن.
ديروزم يه پسره اومده بود اين اصولا هر روز تو بانكه باباش همين حوالي مغازه داره مياد پول ميزاره ديروز تو صف بود بعد داشت با مهر بازي ميكرد ميزد رو برگه فيشا منم يهو نگاش كردم بيچاره هل كرد دستپاچه شد مهر انداخت جاش!! بيچاره دلم سوخت گناهي كپ كرد. يعني من اينقدر اونجا سياستم درسته؟ چطوره رييس شم؟
بگذريم ديروز غروب ساعت 5 با دوستام قرار داشتم تولد دوستم بود گفته بود با دوست پسراتون بيان اونم دوست پسرش بود براي اولين بار دوست پسرشو ديده بودم. به جز من يكي از بچه ها كه دوست پسرش در خدمت مقدس سربازيه بقيه همشون بودن. 5 تا دختر بوديم با 3 تا پسر. آي اين پسره فك زد موخم داشت تعطيل ميشد فكر ميكرد خيلي بامزس و كلا داره در و گوهر ميريزه و همه بايد به حرفاش بخندن بچه ها هم داشتم كيف ميكردن اما من تا ديدمش نميدونم چرا باهاش چپ افتادم به هيچكدوم از حرفايي هم كه ميزد يه لبخند هم نميزدم به قول دوستم گند اخلاق شده بودم من كه يكي بهم پيش بگه از خنده اشكم در مياد اما اصلا خندم نميگرفت. آخرم س؟ قاط زد گفت شما چرا نميخندين من تعريفتونو تو خنده و شيطون بازيتون شنيده بودم اما از موقعي كه اومدم يه لبخند هم نميزنين منم گفتم داشتم ميومدم يه بيحسي زدم براي همين ماهيچه هاي صورتم همينجوري خشك مونده .... بچه ها از خنده داشتن ميمردن يه چيز جالبشم اين بود كه س؟ باور كرد كه من بي حسي زدم ديگه خودمم خندم گرفته بود ....
اما وقتي فهميد كه ؟؟ شده ديگه اونم دمق افتاد و گذاشت بقيه هم يه حرفي بزنن اما تا آخر چشمش به من بود نميدونم چرا اما بدجوري كليد كرده بود هر موقع كه نگاش ميكردم داشت منو نگاه ميكرد فكر ميكنم كه ميخواست من يه حرفي بزنم تا اونم منو ؟؟ كنه!
تا يكي از دوست بچه ها بهم گفت آيدا باز كه تو تنها اومدي ايندفه آخرين بارته كه رات ميديما، س؟؟ گفت شما دوست ندارين من فكر كردم دارين نيومده كه همون پسره داشت ميگفت نه بابا كه چون روبروم بود همچين با پام زدم به پاش كه ميز تكون خورد با يه آخ نسبتا شديد تحويل داد گفتم نخير دارم دانشجو نتونست بياد. بچه ها از جوابم تعجب كردن اما نميدونم چرا دوست نداشتم آمارمو اين پسره بگيره . يه جورايي ازش بدم اومده بود نميدونم چرا دوستم با اين پسره دوست شده قيافش جذاب هست اما...... احساس بدي نسبت بهش دارم فكر نكنم به دوستم وفادار باشه!!
ساعت 8 كه شد گفتم كه من ميرم كه س؟؟ درجاپيشنهاد داد كه شام بريم بوف اما من گفتم متاسفم امشب شام يه جايي دعوتيم بيشتر از اين نميتونم باشم زوديم دودر كردم اومدم خونه!
صبحم یکی از دوستام اس ام اس داد که دیشب بوف نرفتن و گفت به نظرت چرا سین تو رو اینقد نگاه میکرد؟ گفتم چه میدونم!!

يه چيز جالب... اين دوستام دوستاي دبيرستان بودن كه به جز من با يكي ديگه همه اسماشون با سين شروع ميشه و اسم همه دوست پسرا به جز يكي باز با سين شروع ميشه... دوستاي صميميه دانشگاهيم هم كه 3نفرن دوتاشون اسمشون با سين شروع ميشه.
اومدم خونه ديدم مامانم تو اتاقشه رو پاشم يه پنبس خونيه گفتم چي شده ؟ مثل اينكه داشت كمد مرتب ميكرد قيچيه از كمد ميوفته رو انگشتش و سوراخ ميشه ميره تو . اونم اينقدر درد داشته نتونسته بابا رو صدا كنه يعني از درد جيكش در نيومده منم كه ديدم دار خون مياد همينجوري اشكم در ميومد گفتم پنبه كه ميچسبه در بيار من برم باند بيارم گفته تموم شده ندارم گفتم پارچه بيارم؟گفت نه دستمال كاغذي بابامو صدا كردم اونم اومد گفت بريم درمانگاه بخيه بزنه مامان گفت نه!! حالا همينجوري داشت خون ميومد مامانم از درد ساكت بود منم داشتم گريه ميكردم بابامم شوخيش گرفته بود گفت اشكال نداره بزار خون بياد اينم يه نوع حجامته ديگه. ديگه دستمال گذاشتم با پارچه بستمش مامانم اومد پايين كه شام درست كنه گفتم خودم درست ميكنم رفتم كوكو درست كردم چون سالاد درست نكردم نشستم رب رو تفت دادم باهاش سس درست كردم بعد كوكو ها رو توش خوابوندم كه تو خوردش برن البته همه رو نزاشتنم گفتم شايد دوست نداشته باشن براي همين هم سس هم ماست رو آووردم جلو كه هر كي هرچي دوست داشت بخوره كه همه همون سس رو خوردن.
بعد شام هم مامان به آيدين گفت ظرفها رو ميشوري؟ اونم كه تحت تاثير پاي مامان قرار گرفت بدون معطلي گفت آره كه منو مامان تعجب كرديم. اينقده تميز شد كه منو مامان كيفور شديم و كليم خوشمان آمد!!
امروزم هم اتفاق خاصي نيافتاد.... به جز اينكه خواهرم كه تهران عروسي دوستش دعوت بوده برگشته و ميگه تو عروسي بعد شام چون جا نبوده با دوستاش روي يه ميز نشستن و شوهراشونم روي يه ميز ديگه اون سمت سالن نشسته بودن كه همين موقع يه پيرمرد 75 ساله مياد پيششون و به تك تكشون پيشنهاد ازدواج ميده بعد اونا هم كه همشون ازدواج كرده بودن ميگن ما متاهليم اما پيرمرده فكر ميكنه چون پيره اونو تحويل نميگيرن ميگه من بعد 20 سال اومدم ايران و تو ناسا كار ميكنم ميره با برادر داماد كه جوون بوده برميگرده اما باز خواهرم با دوستاش ميگن ما متاهليم تا اينكه پيرمرده ميگه حلقه هاتونو ببينم. خداييش بعضي ها عجب توقعاتي دارن. دنبال ربع سنشون ميگردن....
پ ن 1: يادم ميمونه كه هيچكدومتون كمك نكردين كه من تو بانك بمونم!! فردا آخرين مهلتمه... حوصله اينكه برم آينده روشن هم ندارم فردا به استادم ميگم كه خودت يه جا برام پيدا كن.
پ ن 2: زياد دنبال پيدا كردنش نگشتم با اينكه ........... بودنش سرگرميه!
شاد باشين
دوستون دارم
باباي
سلام عليكم.. خوبين؟
اگر بار گران بوديمو رفتيم اگه نامهربان بوديم شوت شديم رفت
همش تقصير شماس. چشم زدن. تو بانك داشت بهم خوش ميگذشتا.. الان بايد جامو عوض كنم... قضيه چيست؟ قضيه اين است كه پس از 30 روز كار صادقانه در بانك اين علي نژاد ميگه رشتت كامپيوتر به بانك نميخوره بايد عوضش كني منم سه شنبه قاطي كردم 40 دقيقه داشتم باهاش جرو بحث ميكردم كه گفت با 10 قبول ميكنم يه خورده ديگه جرو بحث كردم گفت اگه تونستي يه ابتكار از خودت ول كني نمره كامل بهت ميدم. حالا من چي از خودم در كنم؟ مگه من انيشتن هستم؟ هان؟ ديگه موقع رفتنه ... ميدونم... قرار شده برم شركت آينده روشن اونجا كارآموز شم. البته همه اينا شنبه مشخص ميشه. من تا شنبه فرصت دارم يعني ميرم بانك.... حالا شما نميتونين بهم كمك كنين كه چه ابتكاري ميتونم خرج كنم؟ بدبختي يكي دوتا نيست كه. براي دلخوشي هم شده يكي اينجا دانشجو كامپيوتر نيست.. آخه من دردمو به كي بگم...
سه شنبه كه با علي نژاد خداحافظي همچين دپرس بودم يه بغضي تو گلوم بود كه نگو اگه خونه بودم ميرفتم گريه ميكردم. آخه من به بانك به كارمنداش به مشترياش خيلي عادت كردم اصلا دوست ندارم اونجا رو ترك كنم.
بگذريم تنها كسي كه وب منو خوب ميخونه دناتا جونه. چرا؟ چون فقط اون نكته طلايي كه من تيرماه درسم تموم ميشد و گفت. حالا جواب! ببين دناتا جون من ترم دو بودم بايد كارگاه الكترونيك ميگرفتم اما چون كلاس استاد خوبه پر شده بود نگرفتم ترم بعدشم با رياضي تداخل داشت كه نگرفتم خوب؟ تربيت بدني هم همينطور از اونجايي كه ورزش دوستم تا ترم 3 نگرفتم!! همكلاسي هم اين دو تا رو پاس كرده بودن. ترم 4 من يادم رفت كه اين دوتا رو نگذروندم براي همين من انتخاب واحدمو بدون گرفتن اين دو تا كردم و زبان فنيمو گذاشتم كه استاد محوري بگذرونم يعني تك درس كه بديگه عشريه بي عشريه شه. خوب؟ تابستون بعد امتحانا كه رفتم تقاضاي تك درس بدم بهم گفتن نميشه گفتم واي؟ گفتن بيكاس از اونجايي كه 2واحد ديگه هم داري من اونجا يادم اومد كه يادم رفت تربيت بدني و كارگاه رو بگذرونم. به من ميگن دانشجوي نمونه !! براي همين 5ترمه شدم بعدم كه سخت افزار منو انداخت ديگه همه چي تكميل شد!!
بعد در مورد اسمم. سريرا به معني زيبا ، خوش چهرس . از گفتن اسم معذروم چون حوصله دردسر ندارم الان 6 تا دختر تو دانشگاه ما از پارسال تا حالا دنبال من ميگردن چند بار اومدن بهم گفتن كه آيدا تويي اما من گفتم نوچ. حالا قضيه چيه بماند اما به دليل مسائل امنيتي معذورم از يه طرف چون از اوا آيدا بودم ديگه عادت كردم بزارين آيدا بمونم. ديگه اونايي كه تو كامنت خصوصي درخواست اسم كردن از روي تك تكشون شرمندم. ببخشيد!!
حالا خاطرات بانك!! اون پسره كه بود من فرستادمش خوب؟ ديگه از اونموقع تا حالا به بانك نيومده. دلم براش تنگيد؟ حالا كي رو سرو كار بزارم؟
يكشنبه هم يه مادر دختر اومدن براي گرفتن وام ازدواج كاراشون تموم شده بود اما چون رييس بايد ميرفت ساري نميتونست كارشونو برسه و اونا بايد فردا ميومدن دختره كه ديد اينطوريه نشست تو بانك با صداي بلند گريه كرد كه رييس دلش جيز جيز شد گفت يعني نرم؟ آخرم آقا سيد فردين بازي كرد از طرف رييس كاراشونو انجام داد!!
شنبه هم يه دختره از طرف كميته امداد يه معرفي نامه آوورد من كه شناسنامشو ديدم اينقد جيگرم سوخت كه نگو دختره متولد 66 بود يعني همسن من . بعد دو تا پسر داشت كه دوقولو بودن حدود 2ساله. وقتي كه نامه رو آوورد يعني اين سرپرسته حالا شوهرش كجاس نميدونم ميخواستم صفحه دوم شناسنامشو ببينم كه طلاقيه يا متوفي كه نشد. مگه اين كميته امداد ماهانه بهشون چقدر ميده؟ گناهي!! آخه چرا اينقده زود ازدواج كرد؟
بعدم نعيم جان در مورد اين پاي نوشتهايي كه مينويسم زياد سخت نگير. من يه مجسمه خرس دارم كه خيلي نازه پارسال خريدم وقتي آووردمش خونه متوجه شدم كه قلكه!! از اونموقع هر وقت دلم ميگرفت تو كاغذ يه چيزي مينوشتم مينداختم توش تا چند وقت پيش كه نزديك بود اين خرسه بيوفته بشكنه. از اون موقع تصميم گرفتم اينجا بنويسم!
بعد اينكه آقا ايمان هم استاني عزيز. اون بارون رحمت خدا بود نه غضب. بعد اينكه آب روشناييه. اينم عكس اوندفه كه بارون اومده بود... البته بارون شدتش زياد بود كه اينطوري شد . سوءاستفاده نشه ها.
اينم عكس اون گدا كه گفته بودم ماله ساريه اومده بابل. از تو بانك گرفتم براي همين يه خورده معلومه.
آهان يه چيز جالب براي اولين بار تو عمرم زود رسيدم ساري براي همين به دوستم مسيج دادم كه سرويس ساعت چند ميره گفت 3:50 منم 10 دقيقه وقت داشتم كه برسم براي همين تند در حال حركت بودم كه يكي از بچه هاي آمل كه اينم زبان داشتو ديديم بهش گفتم نمياي سر كلاس گفت چرا دارم يكم ميگشتم كه 4شه با سرويس برم منم گفتم سرويس 3:50 ميره باهم رفتيم سر خيام وايستاديم تا سرويس بياد آخه ايستگاش ترم پيش همين جا بود من گفتم يخ كردم چرا نمياد اونم ديد گفت اوناهاش داره مياد حالا ما 10 دقيقه وايستاديم ميبينيم اين سرويسه تكون نميخوره منم ميگم حتما تو ترافيك مونده خلاصه اين سرويس حركت كرد ما دو تا هم شادانه اومديم لب خط كه سوار شيم ديديم گاز داد رفت آمليه گفت رفت منم دستشو كشيدم گفتم نه بابا اينجا جا نيست رفت اونور خط وايستاده بيا بريم خيلي خوشحال رفتيم ديدم سرويس گاز داد رفت. ما رو سوار نكرد.!! رفتيم دانشگاه فهميدم كه ايستگاه همون جايي بود كه ما فكر كرديم ترافيكه وايستاده. آخه اولين بار بود سوار سرويس ميدشم!!
ديروزم مثل بچه مظلوما رفتم دم نگهباني دانشگاه داشتم ساعت سرويسو نگاه ميكردم كه يزداني دلش برام كباب شد ساعت سرويس داد دستم.
يه چيز ديگه. يكشنبه كه ميخواستم برم بانك ديديم مامور شهرداري دار جارو ميكنه هر چي آشغاله ميريزه تو جوي آب منم همينجوري نگاش كردم چپ چپ اونم وايستاد نگاهم كرد چپ چپ !! 50 متر جلوتر ديديم يه مامور ديگه دراز كشيده رو زمين يه سيخ دستشه . از اين پلهاي اهني راه راه هست رو جوي آب ميزارن خوب؟ چه جور داره سعي ميكنه كه آشغالهايي كه گير كرئنو برداره. دلم سخوت بهش گفتم خسته نباشيد بهم لبخند زد گفت ممنون بهش گفتم شما دارين اينجا زحمت ميكشين يه همكارتون 50 متر جلوتر داره هر چي آشغاله ميرزه تو جوي آب. همچين مظلمانه نگام كرد.
حالا اينو گفتم يكيم از ساري بگم. اين ماموره خيلي باحال بود. ساعت 3دوشنبه وايستاده بودم تو ايستگاه تاكسي دانشگاه روبروم يه سطل آشغال بود يعني اونور خط تو پياده رو خوب؟ يه ماموره داشت پياده رو تميز ميكرد رسيد به سطل زياله كلا اونو بر عكس كرد آشغالاش ريخت رو پياده رو اونم جارو كرد انداخت تو جوي آب . منكه اونجا مردم از خنده!! خيلي باحال بود.
پ ن : قرارمون چهل روز بود اما اشتياق زيادم باعث شد حساب از دستم در بره شد چهل و دو!! به قولي كه دادي عمل ميكني؟
سلام. در سلامتي كامل به سر ميبريد؟ ""هووووووو""
الان، همين الان ، بابا و مامانم دارن با برادرم سر و كله ميزنن اصلا اين پسرا به دنيا ميان تا بابا مامانشونو دق بدن. حالا قضيه چيه؟ قضيه از اين قراره كه برادرم از تابستون تا حالا رفته تو كف ورزش اين باشگاهي هم كه ميره يه دارويي بهش معرفي كردن خوب؟ حالا باباي خودم اند ورزشه هر كي كمكي چيزي ميخواد مياد از بابا ميپرسه حتي اون باشگاهي كه بابام ميره بهش پيشنهاد دادن كه بياد مربي بشه اما بابام گفت من علمشو ندارم قبول نكرد حالا بابام هميشه ميگه براي سلامتي ورزش كنين نه هيكل. حالا اين دارويي كه ميخوره بابام مخالفه حالا هر چي ميگه اين پسره سرتق شده قبول نميكنه. بابام ميگه من زنگ ميزنم به 110 ميگم اين باشگاه فلان دارو تجويز ميكنه ببين درشو تخته ميكنن يا نه!! بابام حتي قبلنا به برادرم گفته بود برو پيش دكتر تغذيه اما اين قبول نميكنه كه نميكنه!! بابام خودش چند تا پودر براي برادرم خريده اما اين گير داده به اين . من ميگم چند تا آدم اجير كنيم بعد آدرس بديم سقف باشگاه و بيارن پايين!!
بگذريم. سه شنبه رفتيم دانشگاه. سخت افزار داشتم. كليج (دستيار استاد تو كارگاه) اومد بهمون لحيم كاري ياد بده هر چي ما گفتيم اون ترم به بچه ها ياد ندادين اون گفته نه من ياد دادم مگه شما اون ترم افتادين؟ ما هم ديديدم اين كه هيچي يادش نيست گفتيم نه!! البته قبلنا گفت قيافتون برام آشناس اما به روي خودمون نيوورديم. تا اينكه يكي از بچه ها گفته واقعا اين هنوز نفهميده ما افتاديم؟ كليجم پشتمون بود. شنيد!! فهميد.
حالا يه كارت گرفيك دادن گفتن خازناشو در بيارين دوباره لحيم كنيم . ما هي زور زديم نشد تا اينكه همون دختر استاد علي نژا دو صدا كرد اونم داشت توضيح ميداد بعد گفت شما با اين هويه چيكار كردين اينقد دود ميده؟ دوباره گفت مواظب باشين هنوز نگفت كه اين هويه افتاد اين دختره هم خودشو پرت كرد رو من. صندلي منم از پشت افتاد! شانس آووردم پشتم صندلي بود وگرنه داغون ميشدم ميرفتم حالا از روم بلند هم نميشه تا اينكه من هلش دادم. ديگه مرديم از خنده. اين استادمون به كليج گفت اين 4تا رو ميبيني ، اصلا نميفهمن كه كي كلاس تموم ميشه از بس ميخندن. منو دوستم "س" نشستيم پاي اين كارت گرافيك اما مگه اين خازنا در ميومد؟ اما يه فكري به سرمون زد كه من از اين طرف لحيما رو داغ ميكنم تو از اون ور بكن؟ كه در اومد. كليجه كف كرد!! گفت دوباره بزارين توش . اما سوراخه بسته بود گفت بازش كنين ما هم هر كاري كرديم نشد.
كه يه فكر ديگه به سرمون زد. با سوزن سوراخ كنيم. اما يه پايه سوراخ شد. ما هم اون يه پايه رو گذاشتيم كلي هم لحيم كرديم كه تابلو نشه!!