سلام دوستاي گلم خوبين ؟
اول از همتون تشكر ميكنم كه به جشن تولدم اومدين خيلي خوشحالم كردين
تابستون تموم شد به همين راحتي .....حيف شد خيلي زود تموم شد.....
فردا دوباره شروع ميشه ........اونايي كه مدرسه ميرن و اونايي كه ميرن دانشگاه (جا داره يه اووووووووووووف هم بگم)
سال تحصيلي جديد مبارك
اين آپم ميخوام از دوستاي عزيزم تشكر كنم كه اين دو ماه با حضورتون وبلاگم رو نوراني كردين
اول از اونايي شروع ميكنم كه از قديم نديما ميشناختمشون بعد ميرسيم به اين جديديا
اولين نفر مهساي عزيزم با وبلاگ زيباي اين منم تنها جزيره روي زمين مهسا جون خيلي دوست دارم ....دوستاي مهربونم مهسا يه دختره خيلي نازنينيه كه همتا نداره نوشته هاي وبلاگشم خيلي قشنگه حتما برين از وبلگش ديدن كنين خودتون ميبينين
دومين نفر آقا مهرداد گل با وبلاگ زيباي اشك بارون وبلاگ مهردادجان هم خيلي قشنگه اما يه مشكل داره اونم اينه كه دير به دير آپ ميكنه برين از وبلاگش ديدن كنين ضرر نميكنين
سومين نفر مريم عزيزم با وبلاگ دلتنگي هاي يك مريم دوستاي عزيزم مريم يه دختر خيلي مهربونيه با نوشته هاي زيباش البته الان مريم جون نيستن اما بر ميگردن(حتما)
چهارمين نفر مهكيا جون با وبلاگ زيباي نوشته هاي فرشته كوچولو فقط در مورد مهكيا عزيز اينو ميتونم بگم كه نوشته هاش واقعا زيبا هستن
پنجمين نفر گلين جون با وبلاگ زيباي چشمهايش نوشته اي گلين جون خيلي صمصميه وبلاگ جالبي داره حتما برين بيبنين تا شما هم حرفامو تاييد كنين
شيشمين نفر هم نعيم جون با وبلاگ زيباي يانگ بوي حتما برين از وبلاگش ديدن كنين چون مطمئن باشين ضرر نميكنين
هفتمين نفر هم من جون با وبلاگ زيباي ني ني كوچولو كه در حال حاضر بدون خبر دوستاشو مدتي تنها گذاشته رفته از وبلاگش حتما ديدن كنين
هشتمين نفر نيما جون با وبلاگ حيات خلوت اگه حافظ دوست دارين حتما برين وبلاگش
نهمين نفر محمد جون با وبلاگ شبكه عشق وبلاگ زيبايي با مطالب طنز داره نوشته هاش صميميه برين از وبلاگش ديدن كنين چون ضرر نميكنين
دهمين نفر مريم جون با وبلاگ زيباي بهترين بهانه اگه شعر دوست دارين برين وبلاگش
يازدهمين نفر مريم جون با وبلاگ زيباي شهر بي قانون نوشته ها و شعراش فوق العاده هست حتمااز وبلاگش ديدن كنين
دوازدهمين نفر گوگرد جون با وبلاگ زيباي دانشوريها كه در مورد خاطرات خودش وبلاگ زيبايي داره برين ببينين
سيزدهمين نفر آرين جون با وبلاگ پسر كهكشاني كه در مورد خاطرات و نوشته هاي اجتماعي خودش وبلاگ زيبايي داره برين وبلاگش و يه كهكشان بهش هديه بدين
چهاردمين نفر فرزاد جون با وبلاگ زيباي قشنگ ترين اشتباه زندگيم نوشته هاي زيبايي داره برين ببينين
پانزدهمين نفر جلال جون با وبلاگ زيباي مهربان وبلاگ دوستانه اي داره با شعراي زيبا برين ببينين
و دوستاي عزيز ديگه انوشه جان با وبلاگ زيباي دل ساده من وحيد جون با وبلاگ زيباي سرگذشت وحيد و فهيمه عليرضا جون با وبلاگ زيباي عنوان ندارد امين جون با وبلاگ زيباي دوست داشتن سارا جون با وبلاگ زيباي قايق شكسته ميلاد جون با وبلاگ زيباي ترنم زندگي اشكان جون با وبلاگ زيباي ويت لاو توحيد جون با وبلاگ زيباي شهابهاي توحيد زيبا جون با وبلاگ زيباي آيينه دل علي جون با وبلاگ زيباي پري دريايي هديه جون با وبلاگ زيباي زير باران بايد رفت زكيه جون با وبلاگ زيباي شبهاي بي ستاره عسل جون با وبلاگ زيباي دلتنگيهاي عسل شايان جون با وبلاگ زيباي صحراي رز مرواريد جون با وبلاگ زيباي چشمهايش نازنين جون با وبلاگ زيباي سند عشق يه دختر بي ريا و همه دوستاي نازنيني كه ميان از وبلاگ ديدن ميكنن
اگه اسم عزيزي جا موند بهم بگه كه من بنويسم چون بايد ببخشين من حضور ذهن ندارم
در آخرم از دوست عزيز خودش تشكر ميكنم نميدونم اين تشكر بايد اول باشه يا آخر اما در هر صورت از خودش ممنونم چون اون باعث شد كه وبلاگ دوستانه باز شه و عنوان وبلاگش چرند و پرند برين از وبلاگش ديدن كنين هرچند چند وقتيه كه نيست و وبلاگش تار عنكبوت بسته اما حضور شما شايد باعث شه كه دوباره شروع كنه
با تشكرازشما
شاد باشين.......

تولد تولد تولدم مبارك مبارك مبارك تولدم مبارك
برم شمعها رو فوت كنم تا 100 سال زنده باشم

19 سال پيش در چنين روزي (24 شهريور سال 66) ساعت 10 صبح من به دنيا اومدم ................

پ ن: از اونجايي كه فردا نيستم براي همين آپم يه روز زدتره
در مورد پست قبلي دوستان تو آف و كامنت يه سري سوال پرسيدن كه اينجا جوابشون ميدم
در مورد F:B:S كه فكر خيلي ها رو به خودش مشغول كرده بايد بگم كه اين سه حرف اول حرف پنج كلمه هستش كه اين پنج كلمه اين گروه معرفي ميكنه
اين عكسي هم كه گذاشتم عكس اتاقم نيست عكس كامپيوترم هم نيست اينجا كارگاه كامپيوتر مدرسمون ........اون كلاسورم كلاسور من نيست مال يه كدوم از او شيش نفره........
در مورد سوالي كه يكي از دوستان ازم پرسيدن تو آف كه نوشتن دختر و سوسك؟ بايد خدمتشون عرض كنم من نوشتم اولين نفراتي كه فرار كردن گروه خودمون بود و من اين سوسك ها رو از پسر عمم گرفتم اون هر وقت مياد ازين سوغاتيا با خودش مياره حالا بماند كه سوسك ها رو چه جوري ولشون كرديم اما اون كسي كه سوسك ها رو تو كلاس انداخت من نبودم
در مورد سوزن هم قرار بود پونز بزاريم اما نميشد براي همين ماموريتمون يه هفته عقب افتاد رفتيم سوزن آورديم و اونو طوري گذاشتيم كه اصلا مشخص نبود بايد روش مينشستي (كاملا حرفه اي زيرسازي شده بود)
در مورد اينكه خوب بعضي از دوستان اين خاطرات باور نميكنن ديگه تقصير من نيست براي همينم خاطرات مدرسمو توي همين چند نكته خلاصش كردم ميدونستم كه بقيه رو يگم ديگه هيچ عهدي باور نميكنه اما خوب وقتي دست جور باشه ميشه همه اين كارها رو انجام داد.
در مورد آتيش روشن كردن هم ما شنبه ها ساعت دوم و سوم رو تو كارگاه بوديم بچه هاي گرافيكم ميديدن كلاس ما خاليه ميومدن كلاس ما .....يكشنبه كه اومديم ديديم كلاسمون پر از كاغذ وA4 و يه سري مقوا هست سطل آشغال هم پر بود نميدونستيم چيكار كنيم بعد كلاس كه زنگ تفريح بود ديدم يكي از دوستان از آبدار خونه كبريت كش رفت گفت آتيش ميزنيم همه اول تعجب كرديم اما اون خودش كاغذ جمع كرد آتيش زد بعدم نميدونم چرا سقف سياه شد....
شاد باشين.
تولد حضرت علي اكبر كه مصادف با روز جوان به شما عزيزان تبريك ميگم.همچنين پيشاپيش نيمه شعبان رو به شما دوستداران امام زمان تبريك ميگم.
آيدا خانومي مغز بادومي
اين يه بيت مربوط ميشه به دوران شيرين دبيرستان كه دوستام بعد هر امتحان كه توش ميموندن و با تقلب هايي كه من بهشون ميرسوندم اون امتحان ميگذروندن در وصف من ميخوندن و منم به نشانه تشكر براشون تعظيم ميكردم و ميگفتم:
دوستاي نازنينم من آيدا جون خودتونم
و بعد اونا انگار اين بيت رو از زبون مايكل جكسون شنيده باشن شروع ميكردن به جيغ زدن و غش كردن و بعد مديرمون ميومد و ميگفت كه چتونه مثل گاسفند (گوسفند) سم ميكوبونين و بعد اين جمله دستاشو به نشونه يه دايره گرد ميكرد و ميگفت شما هفتا بيان دفتر و ما هم بعد دو ساعت ناچ و نوش غرغر زدن پشتش ميرفتيم و اونم شروع ميكرد به نصيحت با اون لحجش منم كه از خنده ميمردم ميرفتم پشت يكي از دوستام ميخنديدم (من وقتي ميخندم اشكم در مياد) اون كه ميديد من اون پشت قايم شدم منو صدا ميكرد كه اون پشت چيكار دارم ميكنم منم كه صورتم خيس بود اون تعجب ميكرد بعدم دوستم ساناز ميگفت آيدا خيلي حساس مديرمونم شروع ميكرد به عذر خواهي اون تا 4 ماه مونده به پايان سال نيفهميد بود كه من از خنده اشكام در مياد تا اينكه معلم ورزشمون يه بار دفتر بود لو داد و بعد............ (من كه ازش نميگذرم)
گروه هفت نفره ما يه گروه كاملا شر بودن و هر روز كم كمش دوبار دفتر بوديم حالا بعضي از روزا از سه بار هم فراتر ميرفت تو مدرسه مون همه ما رو ميشناختن و اين به عنوان يه افتخار محسو ب ميشد سال پايينيا رو كشته بوديم چون خيلي ساكت بودن و با حجاب مديرمونم چپ و راست قربون صدقشون ميرفت اما ما يه تلافي سرشون اوورديم كه مديرباهاشون بد شد يه دسيسيه كه اشكاشون در اومد نميگم چون ........ كلاسمونم كه 19 نفره بود(بقيه كلاسا 20 نفري بودن) كه هفت نفرش خودمون بوديم ميموند 12 نفر ديگه كه تابع ما بودن اما خيلي ترسو بودن ......
ما هفت نفر با هم خيلي حال ميكرديم از نظر درسي هم مشكلي نداشتيم اگه هم بچه ها مشكل داشتن من حلش ميكردم مثلا خر خون كلاس بودم شايد به همين دليل بود كه مديرمون به من يه جور ديگه نگاه ميكرد من براي مدرسش يه افتخار محسوب ميشدم توي كنكور آزمايشي توي شهر اول و تو استان 17 شدم ( به كشوريش كاري نداشته باشين) توي المپياد استاني كامپيوتر دوم شدم(يه پسره اول شدكه بدون كنكور رفت دانشگاه).....
دلم براي اون روزا خيلي تنگ شده براي فيوز پرندون كه فكر كنند برق رفته و ما هم كارگاهمون تعطيل ميكرديم ميرفتيم خونه براي عوض كردن رمز سرور يا اكانتي كه ميخريدن پروندن برنامه هاي كامپيوتر كه ما 7نفر پيش هم باشيم گذاشتن سوزن زير صندلي معلم ول كردن 4 تا سوسك ماماني ( پسر عمم بهم ميداد متخصص در سوسك مارمولك و انواع رتيل) زير پاي بچه ها و جيغ داداشون (اولين نفري كه از كلاس فرار ميكرد خودمون بوديم چون خودمون بيشتر از بقيه ميترسيديم بعدم درو از پشت نگه ميداشتيم .... ) آتيش روشن كردن تو كلاس و سياه شدن سقف خم كردن پره هاي پنكه سقفي(كار خودم بود اول يه پره رو گرفتم فكر نميكردم خم شه اما شد گفتم پس هر 4تا مثل هم شن)پرت كردن ماهرانه پوست آدمس Relax و بر خورد به آقاي رضايي( طوري دوستم پرت كرد كه از جاش دومتر پريد بعدم شروع كرد به دعوا كردن بچه اونطرف كلاس چون پرتاب دوستم طوري بود كه فكر كرد اونطرفيا انداختن ما هفت نفر روبروي ميز معلم نشته بوديم كلاسمون سه رديف صندلي داشت ما 6 تا پشت هم يكي هم يه تك صندلي بغل دست خودمون بود) آدم حساب نكردن معاون وقتي ميومد تو كلاسمون ما آدم حسابش نميكرديم پشت بهش با هم حرف ميزديم اونم بعد دو ساعت جيغ كشيدن كه هيچ فايده نداشت ميرفت 5دقيقه بعد ميومد ميگفت مدير باهاتون كار داره(هيچ معاون و معلم حريف نميشدن) و از همه مهمتر تقلب بود خداييش تقلب هايي كه ميدادم عقل جنم نمرسيد امتحان ترم هم به جز امتحان رياضي با سخت افزار هيچ وقت برگه خودم دستم نبود براي امتحان نهايي هم بچه ها لطف ميكردن برگه ميدادن دستم منم به اندازه قبولي براشون مينوشتم و بعد به بهانه اينكه وسايل دستمه ميرفتم پيششون برگه ميدادم تعطيل كردن مدرسه يه هفته بعد شروع ميرفتيم يه هفته قبل شروع امتحانا يه هفته بعد امتحانا يه هفته قبل عيد يه هفته هم بهد عيد هفته هايي هم كه تعطيليهاشون وسط بود يه جورايي تعطيل ميكرديم موقع تعطيلي كه ميشه بچه ها هر 19 نفر هماهمنگ ميشن و در اين لحظه معاونمون شروع ميكرد به زنگ زدن خونه ما ما هم كه هممون يا تازه از بيمارستان اومديم يا ميخواستيم بريم ........
اينا قسمتي بود از كارايي كه تو مدرسه انجام ميداديم كه من گفتم. بقيه رو نميگم چون از مظلوميتم كم ميشه بيشتر بلاها رو سر آقاي رضايي فرود ميومد من كاري كردم كه از مدرسه انداختيمش بيرون(فقط يه سال تحصيلي مدرسمون بود) الانم دچار عذاب وجدانم بيچاره گناه داشت هميشه ماشينشو توي سايه پارك ميكرد ما هل ميداديم مينداختيمش تو آفتاب يه بار هم هل داديم انداختيمش توي يه زمين خاكي نميدونين وقتي دور بروشو نگاه كرد ديد رنو هميشه خلاصش نيست قيافش چه جوري شده بود وقتي ماشينشو ديد با اون پاش(پاي راستش از زانو مصنوعي بود)دوييد در ماشينشو باز كزد بعد داشبوردشو ديد كه چيزي از محتوا كم نشده باشه(فكر كرد كار آقا دزده بود) يه بارم چند تا دختراي گرافيكي رو موخشو زديم كه برن با استفاده از رنگ يه سايه بزنن رو ماشينش كه فكر كنه درجلوش رفته تو .............اين رضايي كلي خرج گردن ما گذاشت.... چند بار دفترو بهم ريختيم هيچكي توش نبود ما هم نكرديم نا مردي تمام برگه ها رو ريختبم وسط....
دوست دارم براي يه بار ديگه هم كه شده توي اون كلاس بشينم .....ما فقط ميرفتيم ميخنديديم برميگشتيم ..همين ...ساعت ورود به مدرسه هم 8:15 بود حس زودتر اومدن نبود.... ... در ضمن نمره انضباط من 20 بود (مجبور بودن مديرمون گفت مجبورم نمرتو 20 بدم چون من سوگولي مدرسش بودم بابام كه نمره انظباطمو ديد نزديك بود سكته كنه چون مامانم ماهي يه بار بايد تشريف ميبرد مدرسه ) بقيه دوستام يكي 14 بود يكي 16 4 تا 18 بود اينا رو همه مطابق با درسا ميداد يكي از اون 18ها شاگرد سوم كلاس بود(در كل به جز دوتا بقيه درسامون خوب بود)
كلا مدرسه عشق و حال بود اما دانشگاه مزخرف . بدترين سالهاي عمرم توي اين دانشگاه داره ميگذره از الان غصم گرفته كه بايد برم انتخاب واحد اصلا حوصلشو ندارم ...درسمم افتضاح شده فقط نمره قبولي حالا يكم بالاتر ...نميدونم چيكار كنم كه باز بشم مثل آيدا قبليه آيدايي كه با تموم شيطونياش از درس خوندن لذت ميبرد......شما ميتونين يه راه حل پيش نهاد بدين؟! ميخوام اين ترم از همه جلو بزنم نميدونم ميتونم يا نه به نظرتون ميتونم؟


