
دوشنبه 11 آبان » صبح شرکت... اتفاق خاصی نیافتاد... فقط لیست مشتری ها رو در آووردم که وارد کامپیوتر کنم... البته برنامه کامپیوتری هم فعلا کار نمیکنه... سی دی هم گم شده.. زنگ زدیم پشتیبانی گفت 72 ساعت دیگه خبر میدیم که میتونیم سی دی رو بهتون بدیم یا نه....
ساعت 4 هم متون داشتم برای اولین بار زود رسیدم دانشگاه... نگهبانی گیر دادن
و کارت دانشجویی ازم میخواستن... منم گفتم ندارم ... گیر داده بودن اساسی... بعد گفتن فردا حتما برو بگیر... منم گفتم باشه
اما به خاطر این حرکت هم شده عمرا برم بگیرم
.. اومدم کلاس بچه ها گفتن بهت گیر دادن گفتم آره! مثل اینکه به همه گیر دادن برای کارت! استاد اومد سر کلاس یه آخوند از تهران اومده مثل اینکه تی وی هم نشون میده گفت اگه وجدانن میرین میشینین گوش میدین من کلاس و تعطیل کنم بریم همایش وگرنه درس بدم بچه ها هم گفتن میرن... کلاس تعطیل شد منم اومدم خونه.... بهم نیومده زود برم.... مامان هم جواب اسکنش و گرفت چهارشنبه باید بره دکتر
سه شنبه 12 آبان » هر چقدر هم سریع آماده شم بازم دیر میشه... 8:10 رسیدم سرکلاس... استاد پیش در وایساده بود داشت با یه خانوم صحبت میکرد من تند رفتم برم تو کلاس نمیدونم پای استاد کجا بود که نزدیک بود با صورت بیوفتم... استاد یهویی پرید منو بگیره من تعادلم حفظ کردم... ببخشید هم گفت... شانس آووردم هیچکی از بچه های کلاس متوجه نشد وگرنه خیلی ضایع میشدم
..... اومدم کلاس دیدم آرزو هم از سوریه اومده بعد کلاس هم شکلات پخش کرد
... استاد گسسته هم گفت خوبی این درس اینه که نباید فرمول حفظ کنی باید بر اساس منطق حل کنی دقیقا مشکل من با همین منطقشه 
بعد این هم دیفرانسیل.... آقای شاد هم وسطای کلاس اومد و گیر داد به حضر غیاب... فقط سر همین کلاس میاد بقیه کلاسها رو نمیاد... ریاضی فکر کنم دیگه براش حذف شد چون اون استاد هر جلسه حضور غیاب میکنه... استاد قبلا تمیرین داده بود حل کنیم بیاریم... بعد گفت یکی جمع کنه اونم داوطلب شد و جمع کرد واقعا کاراش خنده داره طوری که استاد هم بهش میخنده و گیر نمیده به این....
بعد از ظهر هم ساعت 5 حل تمرین داشتم.... برای دومین بار داشتم زود میرسیدم که مریم برام زنگ زد کلاس تشکیل نمیشه... منم دوباره سوار تاکسی شدم برگشتم... ساعت 7:30 هم بهشید و آویسا و فرزاد اومدن... خیلی نفس شده این آویسا...راه میره... الهی ... یه پاش شرقه یه پاش غرب... گوگولک خودم شده....
چهارشنبه 13 آبان » صبح تا آماده شم بازم دیر شد
... البته 7:20 آماده بودم اما چون آویسا بیدار شده بود دیرم شد...فکر کنم 8:15 یا 20 بود رسیدم سر کلاس... استاد نشسته بود و داشتن بحث سیاسی میکردن در مورد هدفمند کرد یارانه ها.... همون استاد ابرو قشنگس... بعد هم درس شروع شد منم که ترجمه نکرده بودم سرم از اول تا آخر پایین بود که یه موقع استاد نگه شما خانوم ترجمه کن! دیگه گردنم شکست... ساعت 9:30 بود که استاد یهو جزوشو انداخت رو میز گفت خسته شدم کلاس تعطیل! کلاس تا 11 هست اما همیشه 9:30 تعطیل میکنه! تا کلاس بعدی که 11 بود بیکار بودیم...
برای همین مجبوری نشستیم جای همیشگی ... و شروع کردیم به حرف زدن و عیب و ایراد گرفتن... بعد هم به این نتیجه رسیدیم چرا اینا فقط به دخترا گیر میدن؟ تیپی که پسرا میزن بیشتر تو چشم میاد
... یه پسره هم اومد مدل موش مال دهه 30-40 بود... نمیدونم این مدل مو مد شده یا این خوب مونده و مال اون دهس؟ آخه امروزم تو خیابون یه پسره دیدم مدل موش اینطوری بود... یعنی قسمت جلو مو کوتا و پشت بلند!؟
استاد ساعت 11 هم کلی خوشتیپ کرد اومد... در حین درس دادن متوجه شدیم ای بابا اینم ابروهاش گرفتس! این استاد سر کلاس خیلی صورتش عرق میکنه ... یعنی یه چیزی تو مایه های اینه که انگار یکی از بالا روش آب میریزه نمیدونم چرا! ما هم ردیف اول نشستیم خیلی جلو بودیم گردنمون درد گرفت.... ردیف پشت سریمون هم سه تا دختره بودن با یه پسره.... پسره از اول تا آخر داشت مخ دختره رو میزد
... اینقد حرف میزد اینقد حرف میزد... من و آرزو و مریم هم آنتن انداخته بودیم پشت هی میخندیدم
طوری که وسط کلاس مجبور شدم برم دست به آب یه قول مریم میگه کمتر بخند. ... از اول تا آخر کلاس حواسمون به پشت بود میخندیدم... بعد تعطیلی کلاس دیدم ااا بابا فکر الکی فکر بد کردیم این پسره کلا کافیه یکی رو گیر بیاره میشینه مخ طرف و کاملا میجوه! ( مثلا دیروز آرزو شکلات پخش کرد دو ساعت داشت ازش میپرسید ازدواج کردی؟به چه مناسبته؟
... یا اون هفته ارائه تموم شد دختره که ارائه داد تو حیاط بیکار گیر آوورد دو ساعت ازش داشت سوال میپرسید بعد که دختره اینو پیچوند رفت سراغ یه پسره و مخ اونو داشت میزد!)
اومدم خونه با عزیز دل خاله بازی کردم... میخواستم بعد ناهار یه نیم ساعت بازی کنم اما آویسا نزاشت... سوزنش گیر میکنه... خدا نکنه یه کلمه رو بگه دیگه ول نمیکنه... اومد تو اتاقم نزاشت بخوابم من ساعت 3:30 دیگه راه افتادم که برم شرکت آویسا هم داشت باه زور میخوابید... اینجا میاد خیلی شیطون میشه نه غذا میخوره نه میخوابه...
شرکت هم رفتم جنس اومده چک کردم دیدم درسته یا نه... چند جا محصول میخواستن منم کاری نداشتم بکنم گفتم من میبرم.. برای همین یه ساعتی بیرون بودم ساعت 6:20 اومدم شرکت... ساعت 7 هم رفتم خونه...
خیلی خسته بودم...چون صبحم ساعت 6:30 بیدار میشم بعد از ظهر هم نخوابیدم.. برای همین چشام خیلی سنگینی میکرد.... ساعت 10 دیگه داشتم گیج میزدم
برای همین رفتم خوابیدم..خدا رو شکر کلاس حل تمرین فردا هم تشکیل نمیشد پسره گناهی مریض شده افتضاه سه روز دانشگاه نمیاد
یه چیزیم مامان رفته بود دکتر گفت یه رگش تنگ شده باید آنژیو شه![]()
پنجشنبه 14 آبان » امروز صبح با اینکه 8:20 بیدار شدم و رفتم پایین صبحانه بخورم اما نمیدونم باز چرا دیرم شد! اومدم که آماده شم ساعت 9:30 بود! از خونه راه افتادم 10:5 این حدودا بود.... حالا ساعت 10 کلاس دارم! نمیدونم ساعت چند رسیدم اما مریم بهم گفت امروز ساعت چند حرکت کردی ؟ گفتم 10:5 گفت خوب رسیدی 10 دقیقه ای رسیدی برای همین فکر کنم 10:15 رسیدم
.... استاد هم دو تا برنامه داد گفت یکی بیاد جلو بنویسه دو تا از دخترا رفتن نوشتن پسرا هم براشون دست زدن! این کلاس کلا خیلی درهم برهمه! تا ساعت 11:40 کلاس داشتم... بعد کلاس هم آرزو به من و مریم یه چیزی داد که تو نایلکس بود برای همین ندیدم چیه... چون بچه ها هم بودن نمیتونستم باز کنم زشت بود... بعد کلاس هم میخواستیم بریم آرزو به مریم گفت یه صفحه از جزوه ریاضی رو ننوشته صبر میکنیم بنویسه یا نه... ما هم گفتیم باشه....
اومدم خونه کادو آروز رو باز کردم ازین ست سه طیقه ای هست...رنگاش خیلی قشنگه
همونایی که من دوست دارم
کلی ذوق کردم
اما زیاد دارم برای همین گزاشتم تا فعلا استفاده نکنم
اومدم خونه ناهار – لالا- بیدار شدم و این آپ و یه خوردش و نوشتم آویسا اومد.. بهشید و فرزاد براش مار 3متری خریدن... میگم این چیه
میگه دوست داره! ازین مار عروسکیاس اما به هر حال ماره! خودشونم رفتن بازار... بهش زنگ زدم گفتم بیرون آلودس نبرنش ممکنه سرما بخوره.. آنفولازا.... یه جمله مینوشتم 10 دقیقش با آویسا بودم... برای همین نوشتنش کلی طول کشید... کلی چیزا هم یادم رفت... الانم آویسا رو دادم به بابا... باید برم بهش یه چیزی بدم گشنشه ....
![]()
شاد باشین![]()

